و مکر کردند و خدا مکر کرد و خدا بهترین مکر کننده گان است
آنچه می بینید آرای مورد بازشماری شورای نگهبان در آموزش و پرورش تهران است.یک عالمه برگه نو و تا نخورده! و آقایانی که بعد از نویسش!!! و شمارش برگه ها را تا می زنند!!!

عکس های کامل را در خبرگزاری رسمی دولت ببینید!:
30 سال به 30 سال عقب که می کشی مدام ماجرا تکرار می شود.انقلاب 57- کودتای 28 مرداد- کودتای رضاخان-مشروطه . . .
30 سال متوسط سن فعالیت یک نسل است.پدری که نمی تواند تکوین جان خود را در استخوان های پسرش ببیند به جمجمه اش شلیک می کند.پسر یا می میرد یا پدر را می بوسد و سر می برد. در نبود مسیرهای طبیعی جاری شدن اراده عمومی همیشه عصیان است که بند سنت را پاره می کند و جامعه را به جلو پرتاب می کند.گیجی و عصبیت این روزها مرا یاد ترن هوایی می اندازد که هر لحظه حس می کنی دیگر در حال جدا شدن است.این تاریخ پر از جدا شدن ها و جدا نشدن هاست. مهم پرتابی است که می شویم. ما دیگر به دیروز بر نمی گردیم. نتیجه هر چه باشد بسیاری از اندام های پدر برای همیشه تحلیل رفته است. قدسیت نظام.الوهیت و پرهیزگاری حاکمیت. صداقت ، عدالت و تعهد به اخلاق. این مردم دیگر حتی در برابر صدا و سیما هم واکسینه شده اند. کسی از فریاد بلند پدر نمی ترسد. این را همه می دانند. همه آرامند. همه اطمینان دارند.هر اتفاقی که بیافتد همه شناسنامه واقعی پدر را دیده اند.
حضرت امیرالمومنین می فرمایند:
مردم اصلاح نمی شوند تا زمانی که حاکمان آنها اصلاح شوند و حاکمان نیز اصلاح نمی شوند تازمانی که مردم بر حق خود نزد آنها، اصرار بورزند."
احمد شاملو:
در برابر تندر می ایستند
خانه را روشن می کنند
و می میرند...






دهشتناک است.آنقدر زیر دوش با خودم حرف زده ام که زهرم گرفته شود و نا امیدانه و بی هوده پرخاش نکنم.
۲۴ میلیون از ۴۶ میلیون یعنی ۲۲ میلیون تحریمی و مخالف.این ۲۲ میلیون باید مثل موریانه بیافتد به جان توده اسفنجی که زهراب تبلیغات صدا و سیما را به خود گرفته. باید آرام بود و متین. و حرف زد. باید آنقدر حرف زد که یک حرف نتواند اینگونه سرب در گلوی روح بریزد.
رعشه گرفته ام از خشم.می خواهم به مالزی و استرالیا و سوئد و آلمان فکر کنم. به رفتن. اما نمی توانم. فکر می کردم اگر نتیجه این سر خوردگی عظیم باشد منفعلانه ایران را ترک می کنم اما تازه اول داستان است. تازه به جایی رسیده ایم که مرد می خواهد ماندن و تغییر دادن. امروز همه سنت و عادت و محافظه کاری در برابر همه خردگرایی و دموکراسی خواهی ایستاده است. بعد از ۴ سال که هیچ یادداشت سیاسی نه در روزنامه نه در وبلاگ ننوشته ام حالا طوری شروع می کنم که همه چیز را تمام کنم.انگار هیچ چیزم به آدمیزاد نمی رود.

با لبانی به نام تو
چشمانی مرطوب
و قلبی مشتاق
صبورم
در ماجرای آتش.
با قصه ی فراق چه کنم؟
دعای کمیل
ساعت آفتابی
یادمانی از نور و زمان
به خاطره ی آنانی که در تاریکی حافظه بعید می شوند.
نور زمانیت است. حرکت است. پس در مکاشفه ی مکان، روشن می کند هر چه را در تاریکی حافظه ی جسم از یاد رفته است. نور ماشین زمانی است که مکان را به اتفاق بر می گرداند و مگر یادمان چیزی جز جستجوی آن پاره ی از یاد رفته است؟
ساعت آفتابی یادمانی از نور و زمان است به خاطره ی 290 کشته ی حادثه سقوط ایرباس ایران در خلیج فارس. در ساعت 10:30 صبح در دوازدهم تیرماه راکت دم هواپیما را شکافت و این شکاف در حافظه ما 290 عضو از پیکره مان را جدا کرد. پس یادمان به مثابه ی ماشین زمان در جستجوی آن گمشده است. پس شکافی می بینیم در قامت ساعت آفتابی و دم هواپیما که تنها راه احظار ارواح از دست رفته است.
اگر در تمام ایام سال سایه راس ساعت است که زمان را معلوم می کند. در 10:30 صبحگاه دوازدهم تیرماه شکاف نور دقیقاً منطبق بر ورودی یادمان، دریچه زمانی حادثه می شود و نوری که می تابد بر آن قطعه ی گمشده و بعید شده. مسیر طراحی شده ما را به نزدیکی ستون یادبود می رساند. اما در فرایند به یاد آوردن تصاویر شفاف و نزدیک نیست. پس فقط می توان به ستونی که 290 نام را بر خود دارد نزدیک شد و چرا که برای رسیدن تنها باید پله پله تطهیر شد.آب، حجابی در زمان، و حجابی در برابر جستجوی نور است.

محاسبات ساعت آفتابی مبتنی بر یافته های دانشگاه کاشان برای طول و عرض جغرافیایی سایتی در بندر عباس محاسبه شده. شماره های ساعت آفتابی که در روز نشانگر زمان هستند، پروژکتور هایی هستند که نور محیطی یادمان را در شب تامین می کنند.
از صبح
بر مزار اطلسی هایم
باران گرفته است
پیراهنی سیاه
و چشمانی از خاکستر
به خاطره دارم
می ترسم
به موهای تو دست بزنم
و انگشتانم
در شعر
ناپدید شوند.
به خاطره خواهم رفت
بی اطلسی و وقت
تا باران
چشم هام را
از خاکسترت بزداید.
به خنکای این چهره
دست بکشی
و از خاطره هات.
باشد
شیشه ها را بالا می کشم
تا این جاده
چشمان روشنت را
از سرزمین های تاریک من
به در ببرد

می توانستم به سنت عام در آستانه این فصل به تلخ نوشتن خود را موجه جلوه دهم.لذتی مالیخولیایی دارد دلگیرانه از فروردین نوشتن.می خواهم پرهیزگارانه از این وسوسه بگذرم و چنان که از روشنی ضمیر تو آموخته ام رها و بی خویش با بهار خویشی کنم.چرا ساده نگویم چه مایه خرسندم از شروع فصلی که انتهایش ابتدای توست. می توانم مثل ده سالگی ها پابرهنه تا انتهای فصل بدوم. بی خویش از خویش. بی پروای قضاوت و دوزخ. بگذار یک بار عریان جوانه هایم را به دیگران نشان بدهم. از هر چه بوده ام خسته ام. بگذار بگذرم از این گذار گذرنده در من. من که زیباترین دیگران بودم. . .
نمی توانستم
تمام روز را
زیر چتر فکر تو باشم
چای نوشیدم
و از خانه خارج شدم
خیس خیس خیس
در پری باران خیابان های اهواز
می گویی : باید!
اما من دلیلی پیدا نمی کنم
می گویی : نباید!
اما من دلیلی پیدا نمی کنم
"اما" را فراموش کن
این دیوانگی است!
خدایا
تن می دهم
تا بدانی
چه سان دوستت می دارم
دریا را آتش می زنی
ابر را مچاله می کنی
و سینه خیز
از شریانهای شهر بالا می کشی
تا در لیوانی آب
لب های مرا ببوسی
خدایا
هیچکس چون تو
با من عاشقی نکرد.
انگار بور بودی و چیزی سرت نبود.انگار توی آشپزخانه بودی و سپید پوشیده بودی. یک کلید طلایی کوچک دستم بود. گفتم بیا بگیر.با خجالت و شرم کلید را گرفتی.بیرون آمدم و دری پشت سرم بسته شد. کلید افتاده بود پشت در.برش داشتم و در زدم. لای در را کمی باز کردی. کلید را توی مشتت گذاشتم. در را زود بستی. دوباره کلید پشت در افتاده بود. این بار خودت در را باز کردی کلید را که توی دستت گذاشتم انگشتانم را کمی گرفتی. خنده و شیطنت و شرمساری در چهره ات می دوید.در را که بستی بالای در یک مانیتور بزرگ بود و یک زوج جوان دیوانه وار بر هم بوسه می زدند.از خواب پریدم.