حالا باید این عصب های بهتان خورده را از قرنیه هایم جدا کنم. دست خونی ام را بالا بیاورم و سوگند بخورم که بقراط دشمن کسی نبوده است. دشمنم نیستی. مثل چسب زخم ها مهربانی و به موقع، و من جز زخم هایم را نمی توانم به تو تعارف کنم. به اندامی که پخش می شود از تو در نماهایی که زیبایی ات را به تاخیر می اندازد تا به خاطر بیاورم روزی را و جایی را که نچشیده ام. در طعم چای هنوز جوانی. خنده ها را بر لب شیرین می کنی و بودا را از پرهیز سالیانه اش منصرف می کنی. بهار توبه شکن در چین پیراهن داری وقتی بر فراز رود دستت را به آبهای غریبه تعارف کرده ای. غریبه ها همه جا هستند و تو نارنجی در خاکستری هاشان تصویر را به آتش کشیده ای. دکمه ی اول پیراهنم را به شبی تعارف می کنم که در موهای تو جوان است. ستون هزار ساله ی مسجد و نگاه نو رس تو، خاک را به نظر کیمیای طبیب است نامهربانی هات. نگرانی ات را گره می زنی به یقه ی مردی که خط تو را نمی فهمد. گلوبول های نافرمانش را دوست می دارد که نشان تو را به حافظه ی انگشتانش داده اند و تکه ای از زیبایی را بر یقه ی خستگی هایش جا گذاشته اند. یقه ام را بو می کشم. هفته از میانه تمام شده، در میانه شروع می شود از تو دوری را کجا پنهان کنم. تو نزدیکی را پشت کدام تصویر جاسازی می کنی، در عطر ناریانه ی یلدایت، بوی بهشت های فاصله از من، تسبیح سرخ از تو نبودی هاست. صفحاتت را ورق می زنم. ورقه ورقه دلم را از کپک تنهایی پاک می کنم و اسمت را بلند به آینه ترسویی می گویم که دیگر چشم هایم را در رطوبت سالها از یاد برده است. حالا برگردم و با چشم های مطهرم به ملکوت زنی خیره شوم که به ندیدنم می آید. با پلکهاش در ذوب خنده ها و صید مرواید بر سواحل لب ها. تورم را پر می کنم از خالی هایم، فراموشی هایم و نبودی هایم. بودها تنها جای دلم را تنگ کرده است.

این مطلب در ECNN.ir نیز منتشر شده است. در ادامه مطلب هم قابل خواندن است
در گوزن های کیمیایی صحنه ای است که سعید پیردوست با التماس به مامور شهربانی ناامیدانه تلاش می کند تا جلوی قتل عام کبوترهایش را بگیرد. اما طوقی ِ علی حاتمی یک پیشکش تمام عیار به گوشه ای از فرهنگ ایرانی و خاورمیانه ای است که در آثار شاعران و نویسندگان بسیاری از فردوسی تا اخوان ثالث و چوبک و هدایت و گلشیری و احمد محمود جلوه دارد. کبوترباز تیمار می کند، خون دل می خورد، بد می شنود و بد می بیند اما آنچه دخل می کند را لاجرم با همه ی ما شریک می شود. صحنه ای که کبوتران در آسمان اوج می گیرند، صحنه ای است که هیچ شهروندی برای آن هزینه ای پرداخت نکرده است. آن هم در پهنه ی آسمان که وسیع ترین عرصه ی منظر شهری تلقی می شود. منظر شهری را آن چیزی تعریف می کنند که از شهر در آدمی ته نشین می شود. آنچه که در حافظه کوتاه مدت شهروندان سبب خوانایی مکان شده و آنی که در حافظه بلند مدت شهروندان منجر به ایجاد حس مکان می شود. از اینجاست که آسمان را وسیع ترین عرصه منظر شهری می دانیم. آسمان به سبب دست نیافتنی بودن و غیرقابل مدیریت بودن به طور عام، جز در مراسم آتش بازی و یا پرواز بالن ها که بیشتر تشریفاتی و همواره پر هزینه است، همنشینی جز پرندگان شهری ندارد.
از دست
دست کشیدن
بر روح مدام آب
آب ِ بی تاب
تاب ِ بی آب
*
داغ تازه آب
هر شب
هر شب
مهتاب

یک نشانه شناسی کاربردی خریده ام
که رمزگان خنده های تو را
به رسیدن های ابدی تاویل کند.
در ایستگاه بعد
جای دوری نمی رود این خط ها
از کف دست تا این سرنوشت عرق کرده
می توانم در نواحی پنهان ادارات شهر
تصویری از یک زنبق کوهی را به جگر بدوزم
و در بیشترین فاصله از روح
پرسپکتیو بیتی از بیدل را
دوام بیاورم در بالابرهایی که پایین می روند
از ساق های رابطه با متن
مرا در سکانسی طولانی
به یک پایان بندی ِ باز تبعید کرده اند
می ترسم
از محوطه های بازی که در یک نقطه چین شهری
بی تصمیم رها شده اند
گنداب های روح
بازنمایی کودکان را به تاخیر می اندازند
در عباراتی بلند مرتبه
که عابران سر به هوا را
چون تندیس های گچین بر پله های پل،
همه چیز در 60 ثانیه ی یک ویرگول
به قرمزی نئون های مرطوب فکر می کند
شبی کشدار بیناروز متن های تباه شده
که ساختارهای فولادی بی ارجاع
به خواب های کسی فکر نمی کنند
به خانه ی کسی
زنگ نمی زند این عابر سپید
بر تابلوی آبی راهنمایی
تنها در خانه ی من است
که بن بست یک نقطه
پاراگراف خیس این کوچه ها را
قطع می دهد
به بعد التحریر یک فنجان
که در دست های تو
سرد است.