
بیایید x را معادل مقدار تمام مقادیر x قرار دهیم . بگذارید x معادل سرما باشد . ماه دسامبر سرد است . ماه های سرد سال از نوامبر تا فوریه هستند . 4 ماه سرد و 4 ماه گرم وجود دارد . 4 ماه هم دمای معین و ثابتی ندارند . در ماه فوریه برف می بارد . در ماه مارس دریاچه کاملن یخ زده است . در سپتامبر دانشجو ها به دانشگاه بر می گردند و کتابفروشی ها پر از جمعیت می شوند . بگذار تا x برابر با ماه های شلوغی کتابفروشی ها باشد . همانطور که تعداد ماه های سرد سال به عدد 4 می رسد ، تعداد کتاب ها نیز به بی نهایت میل می کند .
هیچ گاه به اندازه آینده احساس سرما نخواهم کرد . آینده سرما نامتناهی است . آینده گرما همان آینده سرما است . کتابفروشی ها نامتناهی بوده و هیچگاه به اندازه ماه سپتامبر شلوغ نیستند .
برگرفته از فیلم "نابغه"
تعبیرش چیه؟
+

1- زبان فارسی ناتوان نیست ما نا توانیم
2- زبان های گوناگون با هم تفاوتی ندارند و توانایی همه زبان ها در انتقال مفاهیم یک سان است.
3- چند خطی بودن در ایران پیش از اسلام مشکلی ایجاد نکرده بوده است.
این 3 گزاره به عنوان بارزترین وجوه صحبت های دکتر حق شناس در مطلب خبرگزاری فارس مشهود است.از آنجا که دسترسی به سخنان ایشان به تفصیل میسر نیست پس از قضاوت درباره نظام علت و معلولی که ایشان پایه می گذارند ، می گذرم . اما بررسی صحت این گزاره ها ناممکن نیست پس به ممکن بودن یا نبودن این 3 گزاره می پردازم.
زبان چیست؟ نمی خواهم و نمی توانم پاسخ صریح و کوتاهی به این پرسش بدهم. اما می توانم رابطه زبان با خودم را به بدیهی ترین شکل درک کنم. و صادقانه اعتراف کنم که زبان فارسی همان چیزی است که من صحبت می کنم. و صادقانه تر ادعا کنم که شما نیز در این وضعیت دخیل و شریک و مانند من هستید.
پس << زبان فارسی >> که دکتر حق شناس ادعای توانایی اش را می کند، توسط چه کسی به کار بسته می شود؟ مگر ایشان در جزء دوم همان عبارت اعای ناتوانی ما را نمی کند؟ پس کدام ناتوان از فارسی صحبت کردنی را می شناسید که فارسی توانایی دارد؟!
زبان در ادراک ما ازهستی ماهیتی مجزا دارد به سبب موضوعیتی که یافته، اما وجود او مستقل از ذهن نیست. مکانیزم ها و ساز و کارهای زبانی مبتنی بر عملکرد و روال ذهن عمل می کند. به وضوح می بینیم که اشتراک زبانی در حوزه هایی اتفاق می افتد که تجربه اشتراک زمان و مکان در کنار اشتراک ژنتیکی قرار دارد. به همین علت نیز هست که در زمان ماضی زبان عنصری به شدت وابسته به تبار و مفهوم ملت بود ، ولی در عصر معاصر ، تجربه مشترک ما از رسانه، توانایی اشتراک زبانی در حوضه هایی بعید از هم را فراهم نموده است. در این وضعیت که ژنتیک و اکتساب محیطی ،2 عامل سازنده ذهنیت تبدیل به 2 عامل سازنده زبان نیز می شوند چگونه می توان از مفهوم زبان، مجرد از زبان ورزان سخن گفت ؟
در ضمن تاکید می کنم که در صحبت های دکتر باطنی که مورد توجه و انتقاد دکتر حق شناس بوده ، تاکید بر ظرفیت های فراموش شده زبان شده و نه ناممکن بودن زایایی و یا هر کیفیت دیگری در زبان فارسی. چه آنکه رویکرد دکتر باطنی همراه با نمونه سازی ها و پیشنهادهایی بوده که امکانات زبانی و ذهنی ما فارسی زبانان را به رخ می کشد.
با ساز و کاری که ذکر شد و مسئله تجربه مشترک ژنی و محیطی را شرط اشتراک زبان دانستم ، به همان دلایل ادعا دارم تفاوت زبان ها نیز مبتنی بر عدم تجربه مشترک ژنی و محیطی است. پس چگونه در عین متفاوت بودن سرچشمه ها و ساختارهایی که تکوین یک ذهن و یک زبان را بر عهده دارند می توانیم نتیجه و توانایی یکسانی را از 2 محصول متفاوت داشته باشیم. چگونه فارسی فارسی است و عربی هم عربی، اما هر دو یک عملکرد دارند؟ به نظر می رسد که این ادعا زبان را از وضعیتی ساختارمند و مبتنی بر یک نظام حساس و وسواسی نشانگانی و دال و مدلولی، به یک ماشین تک بعدی نازل کرده که رنگ های مختلفی از آن موجود است، زرد ، قرمز، فارسی ، فرانسه و . . .
در صورتی که طرف اول این 2 معادله یکسان باشد و طرف دوم آنان متفاوت ، کاملن منطقی به نظر می رسد که منطقی به نظر نرسد.
اگر چنین باشد رنج مترجمانی که سال ها استخوان خرد کرده اند و با یافتن یک عبارت نزدیک به مفهوم اصلی فریاد یافتم یافتم سر داده اند جملگی بی هوده است. کافی است نگاهی کنیم به مشقت بار بودن ترجمه آثار هایدگر به زبان فارسی که از بن با این نظر دکتر حق شناس در تعارض قرار می گیرد.
اما مبحث خط فارسی داستان دیگری دارد که نیاز به تخصص افزون تر و شعوری فراتر از قلم من دارد. با این حال به عنوان یک مصرف کننده خط فارسی حق دارم به این وضعیت فکر کنم.
توسعه وسیع آموزشی و افزایش آمار باسوادان این مرز و بوم در کنار شکل گیری ، موجودیت ، و گسترش نهاد های متولی و متخصص در امر خط و زبان را مقایسه کنید با دوران پیش از اسلامی که نه گسترش آموزش به این حد بوده و نه ساز و کار علمی در تعیین حدود اختلاف و دیگرگونی خطوط وجود داشته. من و شمایی که امروز با این امنیت نگارشی از مشکل خط سخن می رانیم این نیاز را در مواجه مستقیم و بی واسطه مان با این مسئله حس کرده ایم. حال با این قیاس بین این 2 دوره مورد بحث و با توجه به ضرورت تجربه زیستی و حسی برای درک نیاز در این رابطه، چگونه دکتر حق شناس می تواند با اطمینان مدعی شود: نه! مشکلی وجود نداشته است. حال آنکه به ادعای خود ایشان این چند خطی با ورود اعراب به ایران دوامی نداشته و ما خط را از اعراب به عاریه گرفته ایم که این گزینه نیز خود جای بحث فراوان دارد.
به هر حال اطمینان دارم که دکتر حق شناس گوشه چشمی به این مطلب و در کل به فضای مجازی نخواهند داشت وگرنه مطالعه سخنان دکتر باطنی جای اینگونه قضاوت ها را تنگ کرده بود. چه اینکه بعد از انتشار این سخنان نقد های تامل برانگیزی در این باره شاهد بودیم که هیچ کدام با ادعای نژاد پرستی زبانی و تهدید زبان فارسی به عنوان عامل وحدت بخش امت، سخنان دکتر باطنی را مردود تلقی نکرده بودند.
امیدوارم صبور تر و آگاه تر از این باشیم.

عطف به مقاله دکتر باطنی در باب عقیم بودن فعل های مرکب و عدم امکان مشتق سازی آنان ؛ و زایایی افعال ساده که امکان گسترش زبان را فراهم می کنند و با توجه به واکنش های عملگرایانه ای که در این باب به چشم می آید مانند ساختن افعال ساده از اسم ها و صفت ها ( تلفنیدن،تلویزیونیدن،سرخیدن،زنگیدن،اسکلیدن . . .) که به ساحت جسمانی زبان نظر دارند و در گونه شناسی که در مصاحبه دکتر باطنی مطرح شد می توان گفت که به زیر شاخه چامسکی تعلق دارند،به منظری می رسیم که شاید با اصول محافظه کارانه مان چندان خوانا نیست.شاید این تولید انبوهی که در همین مدت کوتاه اتفاق افتاده نشان از مصرفی بودن و سطحی بودن این وضعیت بازخوانی شده دارد.
در این وضعیت شاید واکاوی به سبک هالیدی و ریشه شناسی این رفتار زبانی در طول تاریخ و عرض جغرافیای فارسی بتواند ضربات این ضربان ها را مستهلک کند و هلاک این بحث را به تعویق بیاندازد.
*
اگر رابطه ازلی ابدی زبان و ذهن را یک پیش فرض کلی به حساب آوریم ، افعال ساده مواجه مستقیم و ساده انسان با جهان اطرافند .مواجه ای غریزی و بی واسطه، بی تعلق و پیش فرض،بی غرض و ایدئولوژی.مارکس،بن لادن و آبراهام لینکلن هر سه می خوردند، می دیدند،و می خوابیدند.پس افعال ساده ساحت بروز هیچ پیش اندیشیدگی نیست.افعال ساده همزیست با فرایندی هستند که زایایی یک زبان را در پی دارد.افعال ساده زایایند.غریزه ، زایایی،بی واسطه گی، سادگی . . .و زنانگی!
حجم حضور افعال ساده در زبان فارسی روزمره ما حداکثر 115 کلمه است و در زبان انگلیسی 23000 کلمه.در ایران معاصر برای فعالیت های زنان در عرصه قدرت محدودیت های مختلفی وجود دارد اما از صده های پیشین انگلستان، ما با موجودیتی به نام ملکه مواجه ایم! جانداری که در دربار سلاطین ایرانی چند صد کپی ناقص از آن در حرم سرای همایونی به صرف افعال مرکب مشغول بوده اند.
فارسی زبان امروز، بقای زبانش را مدیون شاهنامه ای می داند که شاهکارش یک اسطوره پسرکشی است.نرینگی موجود در زبان و تفکر فارسی ، محافظه کاری و سنت پرستی را به وجود آورده که تاب زایایی ،تنوع ،تکثر و درک حضور دیگری را ندارد.نمی توانم موضوع را به افعال ساده محدود کنم اما عدم حضور جنسیت در افعال فارسی به معنای وارستگی و نگاه فرا جنسیتی نیست.بلکه به معنای حذف مسئله است. زبان و در نتیجه تفکری که قائل به جنسیت نباشد چه انسان شناسی و جهان شناسی را پیشنهاد می دهد؟کدام مذهب یا مکتب روانشناسی را می شناسید که موضعی در باب جنسیت و رفتار جنسی نداشته باشد؟ این جا در ساحتی عمیق تر به مسئله ای که دکتر باطنی مطرح می کند و زبان فارسی را زبان علمی نمی داند نگاه می کنم.زبان فارسی از این منظر به سبب حذف جنسیت و حذف امکان شناخت نسبت به انسان نه تنها علمی نیست بلکه انسانی هم نیست!
شاید به نظر زیاده روی بیاید اما همانقدر که علمی نبودن فارسی گزاره ای نسبی است انسانی نبودنش هم چنین است.
می خورم، می خوابم، می بینم، دوست می دارم ! به این احساس که می رسیم دامنه افعال ساده تمام می شود.هیچ فعل ساده ای در زبان فارسی برای این انسانی ترین احساس بشری وجود ندارد.
" دوستی + داشتن " چگونه رابطه ای است؟ مالکیت موجود در فعل داشتن به کجای این تاریخ مذکر که بر نمی گردد! فرهنگی که در زیست زبانی اش با پدرسالاری،قبیله سالاری، و در امتداد تاریخی آن با یک مرزبندی خودی و غیرخودی مواجه است بی شک در اولین مواجه اش با جهان، نسبت خود و هستی را با فعل داشتن می شناسد. از این جاست که کجایی بودن تو و در زمان معاصر خودی بودن توست که سهم تو را از غنیمت نفت معین می کند.همان نگاه تملک اندیش است که شهروند درجه بندی شده تولید می کند.با این همه فیلتر و عینک قومی ایدئولوژیکی که زبان فارسی حمل می کند نمی توان توقع داشت در مواجه با عشق و دگرخواهی رفتاری ساده داشته باشد.بی شک دوست داشتن هم عطف به محبت دارد و هم عطف به "حاکمیت-اطاعت" و شاید تردد این معانی را در لغت ولایت بیابیم.دوست داشتن،ولایت داشتن بر کسی یا چیزی است. رابطه ای که مبتنی بر عاطفه و بنا به مصلحت اندیشی،قوه اختیار را از معشوق می ستاند و نظام ارزشی برآمده از آن تمکین را زیباترین صفت برای محبوب می داند.این نرینگی مطلق مردان نیست.زنان نیز از تسلط بر طرف مقابل احساس آرامش می کنند. دو-دویی کلاسیک زن ذلیلی و شوهر ذلیلی آبشخوری به جز این نرینگی ندارد.این جاست که ناله های سوزناک شعرای کلاسیک ایرانی را امروزه به تمایلات آنرمال جنسی نسبت می دهند.همه با هم رجوع کنیم به سطر سطر "شاهد بازی در ادبیات فارسی" دکتر شمیسا.
دوست داشتن برای ما نمی تواند ذهنیتی جدا از مالکیت باقی بگذارد. در مالکیت همیشه منافع و اغراض نهفته است و نگاهی که پیراسته از غرض و خواسته نباشد نمی تواند به شناخت برسد.عدم درک حضور دیگری و دیکتاتوری تاریخی ذهن ایرانی نتیجه ای جز نشناختن زن ایرانی در پی ندارد.پس کدام زایایی؟ کدام افعال ساده؟
حالا از پشت مانیتور نگاهمان را به خیابان های شهر بر گردانیم، امروز ما پر از رابطه ها و عشق هایی است که دیگر حامل معنای مالکیت نیستند یا حداقل در نگاهی نسبی آن مفهوم را به چالش کشیده اند.آنچه زنان و مردان شهر ما از سر می گذرانند نسبت ضعیف تری با آن مفهوم ولایت دارد.
این جاست که در ترانه ای عاشقانه می شنویم:
" دیگه دوستم نداری دیگه دوستم نداری"
بله پدربزرگ.عشق هم همان عشق های قدیمی.ما دیگر هم را دوست نداریم.دیگر منفعت و مالکیتی قائل نیستیم.والتر بنیامین می گوید یگانه را شناختن کسی نا امیدانه دوست داشتن اوست.حداقل ما دهه شصتی ها دیگر امیدی به وفا داری و آینده ای طولانی نداریم.ما دوست نداریم بلکه می دوستیم!
دوستیدن خیابانی است.دوستیدن به جای کوی معشوق در یک پاساژ اتفاق می افتد و در یک کافی شاپ تمام می شود.با سپهری شروع می شود و با یک اس ام اس به پایان می رسد.این نسل به جای مالکیت،مصرف کردن را انتخاب کرده،حلال زاده همین اقتصاد وفرهنگ نفت زده است.
دیگر تو را ندارم
دوست!
پیراهن قرمزت را می پوشی
و باد
در موهای تو
آرامم می کند.