تبليغاتX
دورگه
دومین همایش سینما و معماری

 دموکراسی در ساماندهی فضا                            

آسیب شناسی تطبیقی سینما و معماری معاصر ایران 

محسن اکبرزاده 

ما مشابه ایم پس توانایی گفتگو داریم و متفاوتیم، پس اشتیاق و نیاز به این گفتگو داریم. تنها در همین شرایط متشابه و متفاوت است که امکان گفتگو وجود دارد. پس در هر سخنی همانندی و ناهمانندی آدمیان به عنوان یک پیش فرض پذیرفتنی است. چرا که بی تاکید بر این دو بعدی که مفهوم اجتماع را می سازد، سخن گفتن از هرچه باشد، انتزاعی و محض است. سینمای محض و معماری محض نمی تواند مورد گفتگو باشد، این گونه است که هر عنصری در ارتباط با عامل انسانی این معادله معنادار می شود. مطالعه آدمیانی که از معماری و سینمای آنان سخن می گوییم، پیش نیاز، هم نیاز و هدف غایی کلماتی است که در این سطور به چشم می آید. ضرورت و امکان این شناخت بدون شک وابسته به زیستی مشترک در طول تاریخ و عرض جغرافیا است.


بقيه
+ به نبشته در آمده پنجشنبه سی ام آبان 1387به گاه 10:49 به آه محسن اکبرزاده |

گذشتم از او به خیره سری

گرفته ره مه دگری

کنون چه کنم با خطای دلم

گرفته ز من آشنای دلم

نمی توانم آرامش بخش باشم. نمی توانم امید بخش باشم. پس نمی توانم باشم. ساده تر از آنی که فکر می کردم، روحم را در چشم های سرخ آیینه دیدم. سحر سرخ است. روپوش تو در تصویر سرخ است. انار سرخ است. پشیمانی سرخ سرخ سرخ است. نامت را پله های بیمارستانی که حماقتم را تماشا کرد هجا هجا بر صورتم کوبید. می خواستم برگردم اما هیچوقت نفهمیدم چه وقت و کجا از تو جدا شدم. آنقدر حضور تو در من همیشگی بود، که نبودنم را در نزد تو ندیدم. احساس می کردم کافی است بر این حس ویرانگر دست نیافتنی بودن غلبه کنم. اما حالا، طبق قرار، با قلبم در دستم ایستاده ام. چراغ های خانه خاموش است و من ساده لوحانه امیدوارم که برق رفته باشد. هیچ نسیمی، هیچ برگ سرخی را در این پاییز از پیچ کوچه عبور نمی دهد. حالا خاکستری ها تنپوش روزهای بعد از تو اند. من اینجایم، تنها و دوست دارنده و دوست دیگر زیبنده نام غریبه ای است که هر صبح به لحن شیرین تو فکر می کند وقتی اینجا در تبعید شماره ای که نمی دانم، روی دیوار این فاصله، خط های کوتاه و بریده بریده روزها را دفن می کنند. مثل خط هایی که لیاقت دارد روی سبز بی رمق رگ ها بنشیند. در مقطع یک دست، که خون شکل گیسوست، در هجای ساده نامت،ماندنی شدم...

از من سراغ بگیر.بسیار دلتنگم

+ به نبشته در آمده شنبه بیست و پنجم آبان 1387به گاه 10:29 به آه محسن اکبرزاده |

اهل انباري

در خانه دانشجویی مان ۳ تلویزیون داریم.یکی در اتاق من که روزی ۲-۳ ساعت شبکه ۴ پخش می کند. دیگری در اتاق عمومی مان که همه روز فوتبال نشان می دهد و آخری در انباری متروک خانه که چیزی نشان نمی دهد. اهل انباری همیشه غریبه اند. همیشه صداهای بلندی دارند و نیمه شب ها صدای لخ لخ دمپایی شان برای نماز بیدارم می کند گاهی که شیر آب را بیهوده باز می گذارند یا پرندگان را به وحشت می اندازند. وقتی که ما به چشم های هم نگاه می کنیم و چیزی نمی گوییم. قرار گذاشته ایم نامی از آنها در میان نباشد.آنها در میان ما هستند

+ به نبشته در آمده دوشنبه بیستم آبان 1387به گاه 9:55 به آه محسن اکبرزاده |

 

مغزم راخالي خانه

اندام جنسی ام را

و شناسنامه ام را پشت در گذاشتم

 

خالی

در خالی ِ خانه

+ به نبشته در آمده یکشنبه دوازدهم آبان 1387به گاه 16:14 به آه محسن اکبرزاده |

مرگ روی خط می

 

مرگ روی خط ((می))

 

 

 

 

انحراف 35 درجه ای قاب از محور افق بخشی از انحراف 25 درجه ای وصیت نامه را در جهت مخالف پوشش می دهد. با این حال نیاز به 2 مرکز ثقل جداگانه دارد. چشم هایم را می مالم . ساعت از 2 گذشته. جزوه محاسبات را می بندم. نمی توانم تمرکز کنم. زنگ می زنی و قطع می کنی. می نویسم بیدارم. جواب می دهی    .ok

 

سمیه کتاب معارفش را بست و مثل ارشمیدس فریاد کشید : شرک خفی !!!. اصرار دارد به استناد تست های معارف سال های قبل اثبات کند که جای وصیت نامه توی جانماز نیست. مادر نمی داند شرک خفی یعنی چه، ملتمسانه نگاهم می کند. می گویم احتمالش هیچ بعید نیست!. فقط این طور رضایت می دهد وصیت نامه را از توی مخمل سبز بیرون بیاوریم، که سمیه با قاشق چایخوری تخته پشتی لوح بنیاد شهید را باز کند و برگه چاپی آن را لای کتاب آمادگی دفاعی بگذارد که هیچ وقت جزو منابع کنکور نبوده است. یک قاب خاتم ارزان قیمت. دایی مرتضی ارزان قیمت را با تاکید گفته بود. گفته بود یک لایه چاپی با نقش خاتم می چسبانند روی قاب پلاستیکی ساخت چین. حالا هر سه زل زده ایم به قاب روی دیوار و هر کدام صدای دایی مرتضی را از سال های مختلفی می شنویم. مادر صدای لرزان و بغض آلود او را از بیست و چند سال پیش. سمیه صدای گرفته اش را وقتی ماسک اکسیژن را از روی صورت برداشته بود از 10 سال پیش و من صدای گرم و خواستنی اش را و قتی 15 سال پیش روی زانوی اش نشسته بودم و خواسته بودم که برای بار چندم تعریف کند. تعریف کند که شب حمله منور می زنند، که بگوید منور چیست و چگونه کار می کند، بگوید چطور رزمنده ها زیر نور منور وصیت نامه می نوشتند و در فاصله هر دو منور به سطر های بعد فکر می کردند، بگوید چطور قرار بوده آنها پیش روی کنند و مثل کسی که در را باز نگه داشته تا دیگری وارد یا خارج شود نگذارند که گردان های دیگر قیچی شوند. بگوید چطور پدرم زیر نور منور نوشت (( می . . . )) و قبل از اینکه چیز دیگری بنویسد صدا ، نور و حرارت همه جا را بلعیده بود. بگوید که فکر می کردند او سالم است و وقتی برش گردانده اند نیمه چپ صورت را خون پوشانده بوده و چکیده بوده روی کاغذی که روی آن نوشته شده بود (( می . . . )) .

 

قاب خاتم توانسته بود تا اذان صبح فردا سنگرش را حفظ کند . مادر بعد از نماز مثل کسی که یادش بیاید وضو نداشته حس کرده بود چیزی کم است. قاشق چایخوری را آورده بود و  بعد از آن هر بار قاب روی دیوار شکل دیگری داشت. وصیت نامه که کوچکتر از قاب بود هر بار به سمتی ، و قاب که کوچکتر از دیوار بود به سمت دیگری کج می شد . همیشه منتظر بودم که اتفاق بیافتد. که بیافتد. که قاب خاتم ارزان قیمت چینی از هم بپاشد . همیشه منتظر بودم وصیت نامه به قاب برنگردد. همیشه منتظر بودم  . . . مثل حالا که هر ربع ساعت منتظر زنگ زدن تو هستم، که بگویم بیدارم. اما نیستم. خواب می مانم. نمازم قضا می شود. به امتحان نمی رسم. خواب می بینم میلگرد ها از قاب ها بیرون زده اند .ستون ها از سقف گذشته اند. از ابر ها گذشته اند، می بینم ترکش از کنار شاهرگ کسی گذشته است و مثل همیشه بعد از این تصویر از خواب می پرم. بافت زبر فرش سمت چپ صورتم را سرخ کرده است. دستم روی گوشی موبایل خواب رفته است و توی قاب گران قیمت گوشی نوشته است :

 

(( می . . . ))

+ به نبشته در آمده چهارشنبه یکم آبان 1387به گاه 12:33 به آه محسن اکبرزاده |