این را کادو می کنم برای خودم:

می خواهم برگردم به مهربانی عصر در خانه کوچکت.به آشپزخانه با رنگ ها؛ زنده و گرم و اطلسی ها در گلدان.اطلسی ها را من آورده بودم. تو پیراهنت آبی با حاشیه های سپید، من کمی خسته ام. چای در صدای تو گرم است. خانه در چین دامنت دور می گیرد تا ماجرایی که مرا به آنجا کشانده اتفاق بیافتد. می دانی برای عصرهای دوشنبه برنامه دیگری ندارم.باز هم مرا به آنجا ببر. به پاییزی که در زیباییت جوان باشم و تارهای سپیدی که حلقه می کنی بین انگشتان. بگذار آن آواز دور را زمزمه کنم. بیرون پنجره چیزی نیست. برگردان حجر الاسود سیاه دو مرواریدی که مرطوب و گرم پنهان می کنی. مرا به زیارت جوانی ات ببر. در پاییزی که در نام هامان امتداد عجیبی دارد. عجیب را تو گفتی. وقتی گلوله برف را به سایه ات کوبیدم. مرا به خیابانی ببر که نمی توانم نشانی خداحافظی را پیدا کنم. بیقرار مردمک هات در سواد مردمی که نمی فهمند چقدر خوشبختی است تو را در شلوغ ترین میدان شهر منتظر گذاشتن و از دور تماشا کردن اینکه دوست داشته شدن چقدر انسانی است؟! مرا به اضطرابت برگردان. بگذار کبودی عریان بازوهایم بهانه مهربانی ات باشد. به زخم هایم مدیونم، به سوزش بتادین، به قرص هایی که تلفظ شیرین تو را، مثل مدال افتخار به سینه سپیدشان دارند.مرا برگردان، به ماورای برهنگی، به ساعت های بی ساعت، روز های بی تقویم، بگذار اضطراب دست هات را مثل گنجشک ترس خورده ای به لب بگیرم.لبی که محرمانه ترین کلمه را در ترد و شیرین یک اتفاق به تو هدیه داد.هنوز به پلکهای بسته ات حسودی می کنم که آن دریای تاریک را پنهان می کنند. مرا برگردان، امروز هم مجروح بی مرهمی ها و بی رحمی های نبودن تو ام. با من به شریان های جانم بیا و ببین. از عشق دیرین رسته ام.دیگر تمام زنان زیبایند..
لای کتاب هایم همه چیز پیدا می شود.پول،شماره تلفن،یادداشت،شعر،طرح...
و آنچه لای کتاب مانده معنا گرفته با آنچه لای کتاب مانده تر بوده و هر جامانده ای با کتابی که آن را بلعیده نسبتی دارد؛لابد!
حالا اگر این نقاشی ام( به بهانه ماژِیک نو خریدن و امتحان کردن) آشکار کند ازلیت تصویری را که در کتاب غروب های کودکی ام جامانده و این که جا می خورم همیشه از این همه اعترافات تکوینی،بی هوا می آیند و هواهایت را نشانت می دهند تا بفهمی برای آنچه هستی و جامانده ای در کتاب عادت هات دنبال بنیان های ایدئولوژیک و اثبات های سایکولوژیک نگردی...
ترسانم، از اعتراف بزرگ ترسانم، از سوتفاهم هایی که راه ها را تغییر می دهند و رگ ها را تنگ تر می کنند و منی که نمی فهمم،این طور،جامانده، در این کتاب قطور چه باید کرد...
آیا فرج دستی نیست که کتاب را باز می کند تا بتوانی خودت را به قدر یک تصویر تماشا کنی؟