نمي دانم اين يادداشت ها ي روزانه براي شما خواندني است يا نه براي خودم خاطرات روز هايي است که دلم برايش غنج مي رود اگر خواستيد که ادامه مي دهم و گر نه زياده عرضي نيست
هفته ي اول برايت غريبه اند چهره ها آواها خيال ها اما چند روز که جواب سلام و خنده هاي نخودي شان را بدهي به اسم کوچک صدايت مي زنند نازکانه ها را مي گويم دختر بچه هاي 7-8 ساله ي عرب با پيراهن هايي از جنس پارچه اي براق که نامش را نمي دانم نارنجي سرخ جگري اينجا اين رنگها زنانه است يک بلوز آستين کوتاه نارنجي که مي افتد روي دامن پليسه اي لخت مشکي که ساق هاي آهوانه ي شان را جذاب تر مي کند و چهره ها بيني هاي نازک و کشيده با دهاني کو چک و عربي و چشمهاي سياه سياه سياه بياباني
اين ها قصه نيست اينجا آبادان است وقتي غروب حول و حوش ات مي پلکند تا قصه بگويي عربي کم مي دانم آنها کلاس اول را گذرانده اند فارسي را اگر ساده باشد مي فهمند يک بار برايشان ابراهيم در آتش شاملو را خواندم با چشمهاي گرد غش خنده بودند بعد پريا را خواندم باز خنديدند قصه گفتم باز خنديدند تا يکي پرسيد ((تهراني مي ياي )) گفتم اي(بله) چشمهايشان گشاد شده بود از تهران اداي خشايار مستوفي بلدند و بس آن هم با اجراي يکي از خودشان با موهاي فرفري و صداي جيغ يک دل سير خنديدم اين ها کم کم بالغ مي شوند و از سال ديگر با چادر و روبنده(پوشش جنوبي صورت) مي شوند يک زن تمام (زائره) از رسول که مي پرسم مي گويد اميدوار نباش اين ها نشان کرده اند شوهرشان معلوم است مثل من و تو معلق نيستند صبح که بازار مي روم بين اين همه چادر مشکي و چشمهاي عربي دلم براي خواهرم تنگ مي شود ربطش را نمي فهمم تا شب گاه گاه به اين احساس فکر مي کنم از کجا آمده اين احساس خواهري با دختران بالغ عرب از کجا آمده اين چشم پوشيدن حجاب هم حکمتي دارد ها ولي فرق زيادي ندارد يک هفته گذشته است و حالا فهميده ام جايي که آفتاب 90 درجه بتابد آدم ها زلال مي شوند شب بخير فردا مصيبتي دارم با ميله گرد ها
20/4/84
روز دهم است ولي هنوز معلوم نيست طرف حساب ما کيست آن بي شرف که 100 تومان کار را 350 فاکتور کرده بود و شرکت هم پس کشيد حالا قرار است پورزاده واسطه شود خودمان کار را دست بگيريم اگر رسول وانت بار را تا ساعت 11 جور کند خودم مي روم اهواز دنبال کابل ها تيرچه ها را هم عصر مي آورند ديشب تا نصف شب کنار خليج هميشه فارس بوديم اين آدم ها ناشنال جئوگرافي نمي شناسند يکيشان مي گويد کشور ها که بيشتر عرب اند چرا خليج فارس برايش فلسطين را که مثال مي زنم و اينکه چون قدس دست اسرائيلي هاست دليل نمي شود صاحبش باشند مي پذيرد چند هفته پيش داستان نقشه ي سلماز يگانه مهر را خواندم کارش بي پيرايه و پر آرايه است دست رواني دارد حسادت نمي کنم ولي اينجا وقتي زل مي زنم به دکل هاي نفت فکر مي کنم چرا ما بشکه بشکه نفت مي فرستيم به جيب بقيه ي ايران و آنها فقط بطري بطري آب معدني مي فرستند بخيل نيستم ولي وقتي خرج همه ي ايران را خوزستان مي دهد چرا نبايد حتي آب شرب چرا نصف کارون رفته زاينده رود بقيه را هم تا مي کنند سمت رفسنجان لابد حکمتي دارد آدم ها زياد خرج لباسشان مي کنند و لي در مورد جيبشان همينکه پاره نشود کافي است خوب خوزستان هم تا وقتي سر و صدا نباشد مردم غيوري دارد ولي آمپرشان بالا که مي رود و صدايشان از اين همه نکبت بلند مي شود مي شوند ارازل و اوباش خياباني که جاده ها را مي بندند و حتما دست انگليسها توي کار است و عوامل امنيتي مجرمان را دستگير کرده اند و همه جا امن و امان است اين مردم زير آفتاب 90 درجه آنقدر زلال شده اند که امروز صبح توي بازار پيرمرد ماهي فروشي را ديدم که به جاي حصير از بطري هاي خالي آب معدني سايبان ساخته بود وانت نرسيده ولي زنگ زده که دارد راه مي افتد دلم مي خواهد شعري بنويسم ولي آفتاب تيزتر از اين حرفهاست
شعر پشت وانت يعني شاهکار آن هم وقتي آفتاب را به لامپ 40 واتي تشبيه کني بعد از هفته ها شعر تازه اي داشتن که فقط خودت مزه ي آن را بفهمي عجيب مي چسبد يک جور حرف زدن با خدا بود اينجا خيلي وقت است که با کسي حرف نزده ام آخرين بار که با کسي حرف زده باشم مربوط به 2 ماه پيش است آن هم شب امتحان توي شوشتر با محسن جعفري و پيمان ضيائي رفتيم لب کارون من اهوازي اهل شعر و داستان جعفري بچه ي رودسر اهل شعر و فيلمنامه نويسي براي سيماي گيلان و اينک پيمان ضيائي اهل ياسوج که امسال يک تئاتر دارد براي جشنواره ي فجر ... دايره ي مجانين کامل است و از ماه هم خبري نسيت ولي شب پر چراغ کارون را چه حاجت به ماه روي يک تخته سنگ دراز کشيده بوديم و حسين پناهي مي خوانديم و هر کس از عشقش مي گفت اول پيمان گفت بعد نوبت من که رسيد جفتشان قسمم دادند که خالي نبندم من هم گفتم خبري نيست مرا ولي محسن گفت که بعداز 2 سال رفاقت با کسي که 7 سال از خودش بزرگتر است طرف کارت عروسي اش را به محسن داده او هم هفته ي ديگر مي رود رودسر توي عروسي عشقش ساز بزند و بخواند و برقصاند مي گويد اينکه مي بيند طرفش خوشبخت شده خوشحال است من و پيمان دارد حالمان به هم مي خورد روشنفکر بودن و بي تعصب بودن هم حدي دارد ولي رودسر همسايه ي رشت است و چيزي زيادي براي نوشتن ندارم يادم هست همانجا 2 ساعتي شعر خوانديم و بعد هر کدام با يک ظرف باقالي پياده رفتيم خانه شب محشري بود حالا که اينها را مي نويسم يادم مي آيد آن شب حرف شنيده ام اما خودم حرفي نزده ام يادم نيست آخرين بار با کي درد و دل کردم گور پدر همه چيز شعر جديد را عشق است پشت وانت زير تيغ يک لامپ 40 واتي احمق که وسط آسمان خوابش يرده
اينجا اوضاع ريخته به هم نمي دانم چرا ISPهاي مختلف راه نمي دهند هر وقت اوضاع خوزستان شلوغ مي شود قضيه همين طور است بعدا مفصل مي نويسم فعلا :
قالب بندي و بتن ريزي کف تمام شد. حالا يک هفته اي بايد آب بخورند تا تغيير حجم و ريزش نداشته باشند. فعلا خبري نيست احتمالا يک هفته را بروم اهواز. قصد ديروز را داشتم براي برگشتن ولي رسول منصرف ام کرد. کار آب دادن را سپرديم به سميع. تازه وارد و پر مدعا است. رسول گفت بايد کاميون خالي کنيم توي انبار شرکت با ما مي آيي يا بتن آب مي دهي؟ بدبخت فکر مي کرد زرنگي کرده. ماند و ما پريديم ترک موتور. رسول انداخت سمت خرمشهر ولي از يک انحرافي کج کرد سمت خليج 20-30 کيلومتري راه بود. رسيديم به يک دماغه که عقب ترش بنگله بود. خانه هاي ويلايي شرکت نفت که يادگار انگليس ها است. رسول گفت لباسهات رو بکن. گفتم حيا کن مردک. گفت حيا کردنت را هم مي بينم. نزديک تر که شديم ديوانه شدم آب سبز سبز بود. فقط چند نفري بودند قلاب بدست. رسول از خورجين موتور بساط اجدادي صيادي اش را در آورد. گفتم مي شه شنا کرد. گفت حيا کن. نفهميدم چطور لخت شدم. رسول گفت بپر خيالي نيست امنه. من هم گلوله کردم توي آب. چيزي که يادم مانده انبوه حبابها بود که از من فاصله مي گرفت و به سطح طلايي آب برمي گشت و اطراف که سبز سبز بود اما اينها در برابر چيزي که چند ثانيه بعد بر من گذشت چيز زيادي نبود. معاشقه با هزار ماهي. دسته هاي ريز و نقره اي ماهي ها که به تنت مي خوردند مثل اينکه هزار حوري لغزان تنت را غرق بوسه کنند. اول ترسيدم برگشتم سمت رسول. گفتم ماهي داره. گفت تو از گلوشون رد نمي شي. چند ساعتي بوديم آخرهايش ديگر نفس نداشتم اصلا شنا نمي کردم فقط خودم را مي کشيدم زير آب. لب هاي ماهي ها مثل نازکاي حباب که روي تنت بشکند ديوانه ام مي کرد. شهوت و جنون زير پوستم غلت مي خورد. دلم مي خواست بغلشان کنم ولي اوج تماس فقط يک لحظه بود. يک بوسه ي ابدي وقتي جهان دور پيکر خسته ات تنيده مي شود. تمام آن ثانيه ها يک شعر ملموس بود. رسول چيزي نگرفت دل نمي کندم ولي بايد ساعت 5 به وانت مي رسيدم براي برگشتن به اهواز. ترک موتور برگشتيم و زل زده بودم به شعاع هاي نور چند سطري پشت موتور زمزمه کردم بعد کاملش مي کنم :
يا اينکه جهان تنيده در حوالي تو
قرائت گيج مرا از ماهيان جهان
حباب مي چينيم
آفتابي را در نسوج تو خاک مي خورد ...
اينجا غروب که مي شود به خاطر زاويه تابش و آلاينده هاي پالايشگاه نور خورشيد به سفيدي مي زند چرک و دل مرده... آب هم مي شود سياه و قيرگون. غروب ها اضافه کنيد به اينها پايان يافتن کار روزانه را. آباداني ها براي فرار از اين وضع مهلک دکه هاي سنبوسه و فلافل با چراغ هاي 300 واتي را ابداع کرده اند که مي شود ساعت ها بعد از غروب توي بازار شهر چرخيد گاهي هم براي تنوع سري ميزنيم به رستوراني پاکستاني که من هميشه يا کوبيده ميگيرم يا دال عدس غذايي تند و تيز که با چلو يا به سليقه ي فرد با پلو مصرف مي شود من با رسول و مشير مي روم اگر سميع به زور به ما بند نکند مردک هنوز نرسيده سراغ […] را ميگيرد مي گويم اينجا از اين خبر ها نيست قهقهه ميزند و مي گويد اينجا بندري هستند شل شله يه اشاره کني کاسبي ... به اصالت بوشهري ام فکر مي کنم و تعلق چند هفته اي ام به آبادان و فکر مي کنم فاصله من با آنسوي ميز چقدر بايد باشد تا رديف دندانهايش را جا به جا کنم بست فطرتي بعضي را حتي آفتاب عمود هم درمان نمي کند ولي قصه چيز ديگري است ما همه ي روز را با چند قابلمه يخ در بهشت مي گذرانيم آب بدن طي روز تبخير مي شود و مواد قندي اش مي ماند براي همين بچه ها شب را با سوپ جوجه و آش مي گذرانند که اضافه قند روز را جبران کنند ولي ما تاب نمي آورديم و شب گردي هايمان هم جيبمان را به تاراج مي برد و هم حالا که نگاه مي کنم بعد از 7 هفته 8 کيلو اضافه وزن به بار آورده اهواز که سر مي زنم خانواده به کارم شک مي کنند و اگر نبود آشنايي پور زاده و پدرم باور نمي کردند حالا جلوي آينه که مي روم به چهره ي سوخته و تن فربه ام نگاه مي کنم و چاره اي جز خنده ندارم گور پدر زندگي اما درد ناک تر اين است که همان يک هفته اي که مرخصي داشته ام جلسه ي نقد آزاد برگزار شده ولي ما دعوت نشديم گور پدر نقد آزاد من که نيستم بگذار قربان صدقه ي هم بروند ولي خودمانيم دارم از حسودي ميميرم روز هاي گندي است لعنتي ها همه ي شان را دوست دارم ...
هر چه بيشتر کاغذ پاره هاي آبادان را شخم ميزنم بيشتر مطمئن مي شوم که اين يادداشت ها به شما ربطي ندارد اصلا به شما چه که دم سينما رکس آبادان که هنوز بوي سوز مي دهد بغض مي کنم و تا از بازار بگذرم از بين اين همه چادر هاي مشکي باز هم عاشق مي شوم به شما چه که يک نامردي کوچک مي تواند دلم را از کار ببرد تا بي آنکه حقوق هفته ي آخر را بگيرم بزنم به جاده و برگردم اهواز به شما چه که چهارشنبه ها ياد شبگردي هاي هفتگي مان با بچه ها که مي افتم بغض مي کنم دوستان عزيزم بلد نيستم درست حرف دلم را بزنم نمي دانم چطور توضيح بدهم که حتي دلم نمي آيد اضافه وزنم را کم کنم به خدا شوخي نمي کنم وقتي هفته ها نفس به نفس کسي باشي که وقت تلفظ اسمت روي حرف سين زبانش مي زند و تو فکر مي کني که چقدر دوست داري نامت ((محثن)) باشد شب ها تا صبح روي تخت هاي طبقه اي چرت و پرت گفتن و همه با هم از عشق هاي نداشته گفتن ... توي اين کاغذ ها گوشه هايي از دلم جا مانده و رطوبتي از چشمها اگر لياقتي باشد شايد اگر نبودند چشمهايي نا محرم و نا رفيق بيشتر مي نوشتم بايد بنويسم به قول همشهري و هم دلم هرمز علي پور :
بنويس من خاک پاي کسي نبوده ام
چون چراغ واژگان بر افروختيم
تنها شديم به ناگهان هريک ...
شوشتر قصه هاي ديگري دارد براي نوشتن اگر مجالي باشد و لياقتي به همدلي و همزباني شما ( چقدر فرهيختگي از خودم در وکردم ):
از يازده گذشته است . ما داريم ماکت مسجد درست مي کنيم ولي هنوز نماز نخوانده ايم من و محسن جعفري مشغوليم ولي پيمان هم آنجا روي موکت توي حيات ولو شده و مزخرفات سر هم ميکند بعد نا مردي اش گل مي کند و ما را به کشتن مي دهد به عبارت ديگر cd بندري مي گذرد توي ضبط قرضي مسعود و صدا را مي برد تا خود خليج نمي دانم اين چه ميراث اجدادي است که لرزه افتاده توي ستون فقراتم بازو هايم خود به خود بال بال مي زند کاتر و چسب را مي اندازم و مي روم توي حيات محسن هم با قهقهه دنبالم فکرش را بکنيد سه تا لندهور با پوشش غير اخلاقي (رکابي و شلوارک ) دارند حرکات نا موزون از خودشان ساتع مي کنند خاک بر سرمان هنوز نماز نخوانده ايم و مسلمين توي ماکت ما محراب شان معلق است ...
يک متکا که بياندازي روي موکت توي حياط و صبح هم با هواي خنک بدمد از لبه ي ديوار به صورت ماه نشسته ات ...مي داني چه مي شود چندين و چند مگس صبح گاهي مي نشينند روي پاهايت ... دقيق تر که بگويم روي زانو ها و تازه از بي حيايي شان همين که روي زانوي شريف من يادشان مي افتد که فصل جفتگيري است ...نه نمي خواهم از 21 روز خوابيدن روي تخمهايشان بگويم مي خواهم از شباهت زانوانم به نجيب خانه بگويم وقتي که محسن خان جعفري با عجله به سمت در خروجي ميرود که به کلاس معماري جهانش برسد و يک آن بر مي گردد و مي پرسد : خوبي ؟ و من در جواب مي گويم خوب نيستم ...شده ام ميعادگاه عشاق ... و او همانطور که سمت در کوچه مي رود و مي گويد درکت مي کنم خودم چند سالي توي کارش بودم .... حالا زل زده ام به 10__20 مگسي که روي پاهايم مي لولند و از هم سواري مي گيرند و فکر مي کنم اين تصوير آشنا را معمولا در مورد جنازه هاي چند روز مانده ديده ام که مگس ها آزادانه دور و برشان مي پلکند جنازه هايي مانده از زلزله يا کشتار هاي رسمي و غير رسمي به هر حال دارم فکر مي کنم آخرين با کي کشته شده ام ولي چيزي يادم نمي آيد مثل اينکه مرده ها حافظه ي خوبي ندارند ....
دارم به طور جدي به فصل ها فکر مي کنم و در ضمن ترتيب دمپختک با سالادي که شاهکار محسن جعفري است و از ديروز مانده را مي دهم . هر چند ... چند روزي است که به علت مشکلات گوارشي سبزيجات را وارد رژيم غذايي دانشجويي مان کرده ايم که خودم تره و نعنا و جعفري خريدم که لايش يک کله تربچه هم بود بعد هم خودم پاک کردم و شستم ... جانم برايت بگويد خواهر نشسته ام و دارم جدي جدي به فصل ها فکر مي کنم و يک دانه تربچه را هم گذاشته ام براي لقمه ي آخر که محسن عزيز از دخمه اي که به آن حمام مي گوييم بيرون مي آيد و طي يک حرکت محيرالعقول تربچه را از وسط سيني کف مي رود به عمق دهان مي اندازد بعد تلويزيون 14 اينچ عهد مصدق را روشن مي کند و مي رود اتاق بغلي چشم مي چرخانم سمت تلويزيون و مي بينم چون فيشش قطع شده فقط دارد برف مي بارد چشم روي بارش ملال انگيز برف مي بندم و به فصل ها فکر مي کنم ...