تبليغاتX
دورگه - به مرتضای این روزهای بی مرتضا

از صبح

بر مزار اطلسی هایم

باران گرفته است

پیراهنی سیاه

و چشمانی از خاکستر

به خاطره دارم

می ترسم

به موهای تو دست بزنم

و انگشتانم

در شعر

ناپدید شوند.

به خاطره خواهم رفت

بی اطلسی و وقت

تا باران

چشم هام را

از خاکسترت بزداید.

+ به نبشته در آمده پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388به گاه 1:36 به آه محسن اکبرزاده |