عشق!

امروز با سرخوشی تمام فریبت دادم.خونسرد و آرام به تو دروغ گفتم و احساسی معادل یا مشابه گناه ندارم.بی تشویش و آشفتگی همیشگی ام.همیشه فکر می کردم وقتی کسی برای کسی بی ارزش می شود آدم می تواند بی مصلحت اندیشی،با جسارت و صادقانه حرف بزند.قبل تر ها برای از دست ندادن تو با ترس و تشویش فریبت می دادم.امروز بی هیچ مصلحت اندیشی از روی تفریح با تو بازی می کنم.تو تاویل های خوشبینانه ای از بفاء احساسی بدوی در من داری.سعی می کنی اشتیاقی یا ترسی در من ایجاد کنی و من بازی ات می دهم.برایم مهم نیست چه اتفاقی برایت می افتد و تو سعی می کنی جزئیات همه اتفاقات را برایم شرح دهی.از من واکنش می خواهی ومن برایت طراحی می کنم.طراحی همان کلمه ای است که از دروغ یا فریب سزاوارتر است.هرچه باشد بار ترحم انگیز اخلاقی ندارد.تو به یک فضا نیاز داری ومن این فضا را به تو می دهم.تو گل هایی را بو می کشی که من با کاغذ رنگی ساخته ام و به افق های دوری فکر می کنی که محصول پرسپکتیو یک نقطه ای است که تنها از چند زاویه 30 درجه تشکیل شده.به حیوان خانگی ات غذا بده.روزنامه بخر و برای نماز بیدارم کن.فرقی نمی کند.در تمام این لحظات من سیفون را می کشم و به این فکر می کنم که این اسهال رمانتیک تا کی در ما به زیست انگلی اش ادامه می دهد.چقدر دوستت دارم عزیزم.

+ به نبشته درآمده یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷به گاه 1:34 به آه محسن اکبرزاده |