شب قدر 

/سوره قدر/

سپرده ام

به اندازه شب

که نمی دانی

افزونه از هزار گردش ماه

فرشتگان و جان

که چیزی ِ دست هاشان

سلامی به آفتابگردان است.

+ به نبشته درآمده چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۷به گاه 16:0 به آه محسن اکبرزاده |

جشنواره

 

 

 

 

مدام دست می زدند.استاد کمی کلافه بود.زیر لب چیزی گفت.ردیف های جلو خندیدند.من پرتره ام را تمام کردم که شبیه هیچکس نبود و استاد با چکش کاری تاریخ بالاخره توانست تمام جنبش ها و مکاتب نقاشی را روی نمودار سینوسی اش جا دهد.از کلاس که بیرون رفتیم هنوز دست می زدند.

از بچه ها خداحافظی کردم.توی راهرو جز من و نظافتچی که سراغ سیگار می گرفت کسی نمانده بود.باز هم دست زدند و اینبار صدای خنده شان هم وضوح بیشتری داشت.یک صدای مردانه و چند صدای ظریف زنانه.در باز شد و پسر جوانی بیرون آمد.نگاهش پر از خنده بود.یک نخ کنت به نظافتچی داد و از توی یخچال آبدارخانه جعبه ای شیرینی بیرون آورد.بین او و در کلاس ایستاده بودم.قبل از آنکه چیزی بگوید با لحن یک مامور حراست پرسیدم اینجا چه خبره؟ گفت انجمن ادبی!

دو سالی بود پایم را جایی نگذاشته بودم که تجمع شاعرانش بیش از 3 نفر باشد.وقتی از جلوی در کنار نرفتم گفت بفرمائید! دستش را روی شانه ام گذاشت و وارد شدیم.سلام کردم و همه پسرها و دخترهایی که صندلی هایشان را دایره وار چیده بودند سلام گفتند.جایی نزدیک در نشستم.روی تخته کلاس چند نام و شماره بود.پسری که مرا وارد کرده بود گفت کجا رسیدیدم؟یکی از آقایان جلسه که مقدار متنابهی مو و چیز های دیگر داشت گفت نوبت منه لابد! بعد غزلی خواند که به دل می نشست.گهگاه سر بعضی از کلاس ها دیده بودمش.بعد از شعر خوانی او، یکی از خانم ها که فکر می کردم و درست هم فکر می کردم که استاد زبان بود یک اسم دیگر به اسم های روی تابلو اضافه کرد. همه چیز به همین روال ادامه داشت.کسی شعری می خواند و اسمش روی تابلو اضافه می شد.گهگاه نیز بقیه چیزی یادداشت می کردند.هم غزل خوانده می شد و هم کارهای آزاد.شعر ها خوب بود.بعضی ها زیر زبان گوشم مزه می کرد.پسر جوان که حالا فهمیده بودم موسوی نامی است گفت شما هم کاری برایمان بخوانید.خواندم و باز صدای دست زدن فضای اتاق و راهرو بیرون و کلاس های مجاور را پر کرد.

حلقه با شعرخوانی من تمام شد بعد یک دسته کاغد سفید و بریده شده دست به دست بین همه چرخید.از نفر کناری ام پرسیدم قضیه چیه و توضیح داد که 2 اسمی که شعرشان بهتر بوده را انتخاب کن و بدون اولویت بنویس.(( بدون اولویت)) عبارت دوستانه ای بود.دو اسم را انتخاب کردم و نوشتم.لازم به توضیح نیست که اسم خودم هم یکی از از دو اسم بود.کاغذ ها که جمع شد شمارش آرا شروع شد.شنیدن اسمم وقتی خطی تیره و کوتاه جلوی اش اضافه می شد دلگرم کننده بود. و بعد تناوب و تکرار این اسم به شکلی واضح گونه هایم را سرخ کرده بود.به شکلی عصبی لبخند می زدم و سعی می کردم سرم را پایین نگه دارم. نگاهی به چهره هایی که می خندیدند، کرکری می خواندند و تعداد خطوط تیره جلو اسم هم را با صدای بلند تکرار می کردند نشانم می داد که جز من کسی از قضاوت شدن نمی ترسد.کسی به چندم بودن فکر نمی کند.وقتی باز هم صدای دست زدن و تشویق بلند شد ومن بسته کادو پیچ شده کوچکی را از آن استاد زبان می گرفتم نگاهی به اسم های روی تخته انداختم.جلوی بسیاری از اسم ها حتی یک خط تیره هم نبود.بسیاری از کسانی که سعی می کردند بدون آنکه دهانشان خامه ای شود،رولت های درشت را ببلعند حتی به خودشان رای نداده بودند.کسی مرا نمی شناخت.کسی نام کوچکم را نمی دانست. کسی کسی نبود.همه می خندیدند،شعر می خواندند و ذرات شیرینی را از دور دهانشان پاک می کردند.این همه چیز بود.برای منی که طاقچه اتاقم همیشه لکه ی چند لوح و جایزه ادبی را تحمل می کند این اتفاق تازه ای بود.نام ها را مرور می کنم،نه ابوتراب خسروی،نه جواد مجابی،نه شهلا پروین روح،نه شمس لنگرودی،نه شمس آقا جانی،نه علیرضا بهنام،نه هیچکس دیگری در آن اتاق نبود.داورانی که به چیزی فکر نمی کنند.جشنواره ای که از هیچ ارگانی هیچ صلتی نمی ستاند و دست هایی که بی هیچ سکه ای صدای شان تمام راهرو را پر کرده بود.مدام صدای دست زدن می آمد.

 

+ به نبشته درآمده پنجشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۷به گاه 17:41 به آه محسن اکبرزاده |