رگه هایی هرجایی در هم می آمیزند و عاقبتی را می سازند که عقوبتش را ما رقم نمی زنیم. اینجا چرکنویس تماشای روحی است که تقلا می کند از پی و پوست عریان شود ولی نمی تواند. این گونه است که تنها ردی محو و سبز بر پوست می ماند. بر پوست می مانیم و رگ ها تا مغز استخوان در پنهانی خویش اند.
من از تو بعیدم و از هر زنی که در این آشپزخانه زخم دست را با سرمای رنده آرام می کند. من به خانه ای که نیامده ام، نیامده ام. مسواکی که از من جا نمانده یک روزنامه و دسته کلید یدکی ام را از تو بعید می دانم. تو نمی دانی شهر با سرمای ساختمان ها منظره مردمکت را سابانده است پرده را کیپ می کشی و از بین گوجه های کال دست سرخت را به آنی که جای دندان مرا ندارد می رسانی. بعید است از این آشپزخانه بویی از من و یا هر مردی که در پله ها باقی مانده است به واحدهای مجاور برسد. حالا که شهر رنده ای بزرک با دندانه های مساوی است.