رفته بودی به صید نهنگ. چوب را می چرخاندی توی آب و سعی می کردی در فاصله ی موجها طرحی از صورتش را نقاشی کنی. صدایت می زنند. بخار چای لب ها را مرطوب می کند. فکر می کنی شن ها از کجای کفش ها وارد می شوند. به اندازه یک دانه شن کنج چشمهات رطوبتی مانده که بخار منظره را بیشتر می کند. وقت برای آتش زیاد است. کسی بی اجازه دوربینت را روشن می کند. لبخند می زنی. توی قاب دیگران می مانی تا ذهن بتواند به صندلی خالی ِ گرمی فکر کند که تنها دو دقیقه است سنگینی او را به خاطر نمی آورد. نمی آوری. سینی را بر می گردانی توی آشپزخانه. از توی حیاط خلوت می روی به اتاق مادر. از راهرو حمام به پله ها که نور ِ کج عصر را لای نرده ها تکه تکه کرده اند. حواست به سایه ها می رود. به آدم های سایه. توی اتاقت معطل نمی کنی. چیزی می پوشی و قبل از اینکه دیگران صدای ماشینت را حدس بزنند خانه را به دیگرانش می سپری. توی بازارچه، ردیف مغازه ها و چشمهات تا منار مسجد جامع مه گرفته است. خودت را به ترمینال می رسانی و به التهاب دستهات فکر می کنی. مثل وقتی دنده های زن را حس می کردی، فشار می دادی و داد می زدی. کبودی مثل رطوبت زیر پلکت صورتش را پر کرده بود. بیرون زده بودی و باد توانسته بود گرمای سینه ات را به رخت بکشد. گر گرفته میان درختان گم شدی. بین عکس ها که می گردی پیدایش نمی کنی. تنها توی یک عکس خم شده تکه چوبی را از روی زمین بردارد. بچه ها کنار آتشند و تو نیم رخ به طرح مات اندام او خیره مانده ای. چوب را توی دست نگرفته بوده. چوب را توی دست گرفته بودی و سعی کرده بودی طرحی از صورتش را به موج ها بسپاری. به ترمینال نمی رسی. کج می کنی سمت جاده تهران. پایت را روی پدال فشار می دهی و گرمای آسفالت را از ساقهات می رسانی به گر گرفته ی لب هات. مثل وقتی که در طوبت چای، گرم گرم گرم اند.

+ به نبشته درآمده پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۰به گاه 0:37 به آه محسن اکبرزاده |

می خواستم چیزی برای شروع پاییز بنویسم. دیدم در روزهای هر مردی روزهایی هست که باید کوله اش را بردارد، کفش مناسبی بپوشد و تن بدهد به این بیراهه ی چهار بانده ای که مرا به خانه تو می رساند. با صدای سوختن چوب، بخار چای و سعدی خوانی های بی وقفه، زیر نوری که از دریچه ی تنگ ِ گشوده ات، تیر های سقف را روشن کرده. هیچ وقت به سوی تو نیامده ام. همیشه برگشته ام. پیش تو باید برگشت. رفتن غریبگی دارد. باید برگشت و بطالت های کوهستان را اینطور سطر سطر یادگاری نوشت روی صفحاتی که خاطرات ورق شده ی درختانند:

چهارمین روز بارانی است. ابرهای روز قبل، تمام شب را از کوه پایین آمده اند تا صبح که سر و صدای لباس پوشیدنت بیدارم می کند، از چند قدم آن طرف تر از پنجره، سفیدی یک دست ، بارش یک ریز و ملایمش را پهن کرده باشد روی سقف خانه هایی که ذهن خشتی شان، باران های پیش از ما را از یاد برده است. غلتی می زنم و زل می زنم به تلاش تو برای پیدا کردن عینکت. آبی که به صورت زده ای از روی ریش چند روزه ات می چکد روی گوشی خاموشت. سوئیچ را که پیدا می کنی بیرون می زنی. بلند اگر بشوم می بینم که یک سیگار برایم باقی گذاشته ای. صدای زنی از پنجره خانه کناری می پاشد روی بازی دودی که با هر خرده نسیمی تن می کشد درون خانه. کتری را روشن می کنم. لباس می پوشم. هوس اصلاح دارم. سعی می کنم فکر کنم که می شود شب دیگری هم باقی بمانیم. خروس های ظهر به تناوب شروع کرده اند. چند بچه زیر بارش تابستانه ی باران از روی بام می دوند. صدای پای شان ظریف است. بعد که از پله های کناری و از زیر پنجره بگذرند می بینمشان. دو دختر و یک پسر کوچکتر. پنج یا شش ساله اند. مثل چند لکه ی رنگی زرد و آبی و سرخ گم می شوند توی مه. لم داده ام توی قاب پنجره و سفیدی بی مرز روبرو را تماشا می کنم. طعم گس غذای دیشب روی زبانم مانده. یک لیوان آب سرد می نوشم و زیر کتری را خاموش می کنم. گوشی ات را روی زمین کنار متکا جا گذاشته ای. تا نیمه تنم را از پنجره بیرون می کشم. یک دقیقه ای که بمانم می توانم به خیسی قطره ها عادت کنم. حالا دیگر رگه های آب جاری شده اند و می توانند نقش اشکی که منتظرش هستم را روی این ماندگی چند روزه بازی کنند. توی خانه کتابی نیست. لیست شماره ها را بالا و پایین می کنم. به چه کسی می توان اعتماد کرد؟ چه کسی هست که بی پرس و سوال بتواند قبولت کند؟ توی یک وجب خانه راه می روم . ساعت ها تنهایی می کنم تا برگردی و شاید بتوانی بنشینی و برایم توضیح بدهی. امیدی ندارم. می دانم چند سوال معمولی می کنی و درباره ی باران با من حرف می زنی. بعد چای می گذاری و کنار پنجره دراز می کشی. متکا به اندازه سر من جا دارد. اما می نشینم لبه تخت و پلکهای بسته ات را تماشا می کنم. هر از گاهی قطره ای از ماجرای بیرون می افتد روی صورتت و نوسانی کوچک پوستت را می لرزاند. می آیم می نشینم کنارت و دست می کشم به سر مثل پرنده ات. نیم غلتی می زنی سمت من و چشم هایت را باز می کنی. بلند می شوم و بی اینکه بارانی تو را بردارم از پله ها پایین می روم. صدایی نمی شنوم که از من بخواهد برگردم. پاشنه کش را که می گذارم سر جایش می دانم دیگر به این خانه بر نمی گردم. بیرون توی سپیدی بی مرز ابرها در شیب راهه های روستا، می توانم تنم را ببینم که توی مه گم می شود. می توانم تو را ببینم که رفتنم را حتی از پنجره تماشا نمی کنی. شاید لیوانی چای بنوشی و بعد به حمام بروی. تیغ های اصلاح، مسواکم و روزنامه ام را برداری و توی نایلونی کنار پوست میوه ها و تخم مرغ ها بگذاری. برایت اهمیتی ندارد اگر توی ایستگاه ماشینی نمانده باشد و من مجبور باشم تمام بعد از ظهر را توی این هوا روی یک تخته سنگ نمور بلرزم. برایت فرقی نمی کند کسی، دیگر هرگز به جایی برنگردد. مکان ها بسیارند، آدم ها بیشتر.

 

ماسوله/ تابستان 1390

+ به نبشته درآمده جمعه ۱ مهر ۱۳۹۰به گاه 17:31 به آه محسن اکبرزاده |

به دعوت سیدرضا شکراللهی عزیز، برای نظرسنجی از وبلاگ‌نویسان برای انتخاب کتاب داستانی محبوب سال ۱۳۸۸


شب ممکن:

همان اول باید از آخر کتاب گفت. اساساً موضع گیری در این باب تکلیف ادبیات معاصر ایران را مشخص می کند. پایان بندی کتاب بدون نقص بود. همین. درست بود و این کافی نیست. نویسنده تمام ظوابط شرعی امر واجب را در تمام کردن داستان به جا آورده بود اما استحباب زیبایی که اثری را به شاهکار تبدیل می کند در انتهای کار دیده نمی شد.

یوسف آباد، خیابان سی و سوم:

کتاب را فی المجلس خواندم و فی المجلس فراموش کردم. همان شدتی که در التذاذ خوانش بود، در فراموشی کار نیز جریان داشت. تنها می توانم از عبارت " زیبایی شناسی مصرف" در توصیف این کتاب استفاده کنم. آدم هایی مصرف گرا در متنی مصرفی، مصرف می شوند. برای این اثر احترام زیادی قائلم، چون به طرز مرگباری صداقت داشت. صداقت در اعتراف به مصرف. انسان شناسی این اثر علی رغم کم تنش تر بودنش و به ناچار عمق کمتر آدمها به نسبت شب ممکن، بسیار درست تر و واقعی تر بود.

ابر صورتی:

کتاب را فی المجلس خواندم. بسیار خوشخوان و فریبنده و فضایی متفاوت از جریان عرفی داستان معاصر ایرانی. در روایت یک سوسک آشپزخانه چنان احساس همدلی در شما ایجاد می کند که در شروع داستان نمی توانستید به آن امیدوار باشید. با این حال چندان دنده به دنده ی شما نمی گذارد.

پرتره مرد ناتمام:

کتاب را فی المجلس خواندم. به خاطر طرح جلد و عنوان برازنده اش خریداری شد. از روی کنجکاوی و توام با سطحی از لذت خوانده شد. و از روی بی نیازی بخشیده شد. این فرآیندی است که قفسه هایم را از ازدحام نجات می دهد.

کتاب ویران:

ملال و دیگر هیچ، نمی تواند عنوان مناسبی در شرح این کلکسیون باشد. یکی دو داستان ناب، چند کار تکراری و هسته ی اصلی کتاب که ملال انگیزترین داستانی است که به جبری خارج از ادبیات مجبور شدم تا آخرش ادامه بدهم. 4 بار خواندن این داستان را درمیانه رها کردم.

و حالا عصر است:

کتاب را فی المجلس خواندم. ترد و خوش خوان و خواندنی. شرح دردهایی که ندیده بودم تا این حد در مغز استخوان مخاطب اثر کند. سرطانی از بودش های گونه گون آدمیزاد که تو را به تصاویری می کشاند که تصوری از آن ها نداشته ای. هرچند با علت غایی این روایات مسئله دارم و نمی فهمم چرا این دردها معاصر دردهای من نیست. این ها توصیف زخم است اما درمانی نمی جوید. نوعی ناله، که خواندنش دل را بیدار می کند ولی ذهن را نه. انسان این کتاب را نمی پسندم، هرچند تا حد یک بغض خفیف در وقت خواندن با او همدلی می کنم.

کتاب آذر:

کتاب را فی المجلس خواندم. حورالعین روایت در رواق های اصفهان. نوعی خواستنی از مصرف کردن مولفه های شناخته شده ی شخصیت، برای رهاندن او از فاعل شناسای مخاطب. آنچه در این کتاب برایم بسیار پسندیده بود، حس دلتنگی است که از نصفه کار برای تمام نشدنش در شما جا خوش می کند. کتاب نباید تمام شود. من هنوز با این آدم ها کار دارم. هنوز می خواهم روی زخم این روایت را بخارانم. هنوز باید وقت گذاشت در کشف مکانیزم های ذهنی کمتر دیده شده ای که به روایت اثر مشروعیت داده اند. تصاویر محو خردسالی، کودکی ها تا میانسالی. اینطور در رفت و آمد لایه هایی که بر یکدیگر برتری پیدا نمی کنند. عشق این کتاب یکی از مرغوب ترین عشق های معاصر است.

برو ولگردی کن رفیق:

جنوب مهدی ربی، جنوب ایران نیست. جنوب جهان است. کشورهای جنوب و توسعه ناپایدار پیش زمینه هایی هستند تا من و توی ابتدای دهه نود را نسبت به بحرانی که نمی خواهیم درکش کنیم، آگاهی ببخشند. ما حرف نمی زنیم، هیچکدام از آدم های این داستان ها درک نمی شوند. جهان هایی یکسره جدا از هم که خود را مرکز جهان می پندارند. داستان های این مجموعه بهترین آسیب شناسی انسان معاصر ایرانی در آینه ادبیات است. وصفی که مهدی ربی می کند نه لخته های حزبی دارد نه ساطورهای قضاوت. او تنها تنهایی را تماشایی کرده. تنهایی بی مرزی که هرکسی را به خودش بر می گرداند تا بتواند دیگری اش را باز بیابد. اتفاقی که اگر افتاد، روزی نو در تاریخ این مملکت رقم می خورد. کتاب مهدی ربی اولین قدم برای آگاهی تا رهایی است.

زیارتنامه ساره، زن ابرام:

ناشرین متعددی این رسالت تاریخی را داشته اند که این رمان را در مرحله بازبینی غیرقابل چاپ اعلام کنند. مانند مجموعه داستان "سریلانکا". علی روات زاده جزو ناخوانده شده هایی است که در کارهایش به خصوص در رمان زیارتنامه، مکانیزم های دیکتاتوری و تمایلات راهبرانه را در زمینه ای جنسی تاریخی بازنمایی می کند. رفتار او با اسطوره های شهری اش، رفتار خدایی بی طرف است که می تواند به خونسردی تمام خالق فجایعی باشد که رگ را خشک می کند و اعصاب را می فرساید. خواندنی ترین متن سال گذشته برای من همین کار چاپ نشده بود.

انتخاب های رسمی به ترتیب:

1-      برو ولگردی کن رفیق، مهدی ربی

2-      کتاب آذر، علی خدایی

3-      و حالا عصر است، طیبه گوهری

 

+ به نبشته درآمده شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۰به گاه 16:43 به آه محسن اکبرزاده |

 

در هر اسمی سراغ از تنی می گیرم که در دست هام از دست داده ام. این سلاله ی خونین را پشت کدام قراضه ی سرقتی، توی کدام کیسه زباله بسوزانم؟ این طور که مثله مثله تمام می شوم از تو. از این شهر که سایه های کسی را از من دزدیده است. این ملافه ها را چطور از رختشویخانه بکشم بیرون؟ راس ساعت هشت که آدمهایی می آیند، بردارند، ببرند هر چه را از تفاله ی تو باقی گذاشته ام.

مرا به خانه بخواه. به دستگیره های برنجی و پشتی ترک برداشته ی صندلی آشپزخانه ات. به طاقچه ی کم نور حیاط خلوتی که تنهایم می گذاری. هر دوشنبه ی سرد. هر چهارشنبه سپیدی که قرص هایت را قایم می کنی تا بفهمانیم این طور باید باشم.

اطلسی های خشک و چند دفتر بدون خطت را از خانه پدری می کشم بیرون. عینکت را از آموزشگاه می گیرم و می گردم توی شهر، توی معبدی که تو هر گوشه ات را در کتابی به آشنایی امانت داده ای. از بین یادداشت ها،توی چهارراه ها و این حواس پرت شده به زیبایی منتشرت در پیکره هایی که پیاده روهایم را تغییر می دهند. با سایه های موکد و کمانی و شمارگانی که ضربدر می زنم کنار اسم ها،نشانی ها، شماره ها...

چقدر دروغ بگویم؟ برای تو چه فرقی می کند، چقدر مسافرت هست که تو باید بی خبر رفته باشی. چقدر بستگان دور و نزدیک که در مرگی ناگهانی به خاطر آورده می شوند تا تو از خاطره ی شهر گم شوی.

آرام،آرام. اینطور که تکه های تو را به خانه بر می گردانم. گل سرت را پیدا نمی کنم.یادم باشد روی سطح سفید پارچه طرحش را با انگشت جا بیاندازم: یک خالی ِ پروانه ای که توی ذهن تداعی خالی هایی باشد که این طور در دستهام، از دست هام، پشت فرمان این لکنته ای که به جان کندن خودش را به قرمزی ِ چراغی می رساند که اتوبوس های شهری، انبوهی از پیکره هایت را در ویترین متحرک پنجره هایشان به تماشا گذاشته اند:کلافه،فراموش شده، تمام شده...

نسخه ها را سوزاندم و شیشه های باقی مانده را توی بلور ماهی ها خالی می کنم. این چهارشنبه باید به بیمارستان بروم. به رختشویخانه ی ساعت هشت، تا پوست روشنت را به خانه برگردانم. کلماتی که از تو پیدا کرده ام در سطرهای مغشوش یک چمدان به ملافه ای فکر می کنند که آخرین قطره هایت را به خاطر می آورد. مرا به خانه بخواه. به خاطره ای که پیش از تو در دستهام، از دست داده ام.

 

+ به نبشته درآمده جمعه ۲۸ خرداد ۱۳۸۹به گاه 5:10 به آه محسن اکبرزاده |

مرگ روی خط می

 

مرگ روی خط ((می))

 

 

 

 

انحراف 35 درجه ای قاب از محور افق بخشی از انحراف 25 درجه ای وصیت نامه را در جهت مخالف پوشش می دهد. با این حال نیاز به 2 مرکز ثقل جداگانه دارد. چشم هایم را می مالم . ساعت از 2 گذشته. جزوه محاسبات را می بندم. نمی توانم تمرکز کنم. زنگ می زنی و قطع می کنی. می نویسم بیدارم. جواب می دهی    .ok

 

سمیه کتاب معارفش را بست و مثل ارشمیدس فریاد کشید : شرک خفی !!!. اصرار دارد به استناد تست های معارف سال های قبل اثبات کند که جای وصیت نامه توی جانماز نیست. مادر نمی داند شرک خفی یعنی چه، ملتمسانه نگاهم می کند. می گویم احتمالش هیچ بعید نیست!. فقط این طور رضایت می دهد وصیت نامه را از توی مخمل سبز بیرون بیاوریم، که سمیه با قاشق چایخوری تخته پشتی لوح بنیاد شهید را باز کند و برگه چاپی آن را لای کتاب آمادگی دفاعی بگذارد که هیچ وقت جزو منابع کنکور نبوده است. یک قاب خاتم ارزان قیمت. دایی مرتضی ارزان قیمت را با تاکید گفته بود. گفته بود یک لایه چاپی با نقش خاتم می چسبانند روی قاب پلاستیکی ساخت چین. حالا هر سه زل زده ایم به قاب روی دیوار و هر کدام صدای دایی مرتضی را از سال های مختلفی می شنویم. مادر صدای لرزان و بغض آلود او را از بیست و چند سال پیش. سمیه صدای گرفته اش را وقتی ماسک اکسیژن را از روی صورت برداشته بود از 10 سال پیش و من صدای گرم و خواستنی اش را و قتی 15 سال پیش روی زانوی اش نشسته بودم و خواسته بودم که برای بار چندم تعریف کند. تعریف کند که شب حمله منور می زنند، که بگوید منور چیست و چگونه کار می کند، بگوید چطور رزمنده ها زیر نور منور وصیت نامه می نوشتند و در فاصله هر دو منور به سطر های بعد فکر می کردند، بگوید چطور قرار بوده آنها پیش روی کنند و مثل کسی که در را باز نگه داشته تا دیگری وارد یا خارج شود نگذارند که گردان های دیگر قیچی شوند. بگوید چطور پدرم زیر نور منور نوشت (( می . . . )) و قبل از اینکه چیز دیگری بنویسد صدا ، نور و حرارت همه جا را بلعیده بود. بگوید که فکر می کردند او سالم است و وقتی برش گردانده اند نیمه چپ صورت را خون پوشانده بوده و چکیده بوده روی کاغذی که روی آن نوشته شده بود (( می . . . )) .

 

قاب خاتم توانسته بود تا اذان صبح فردا سنگرش را حفظ کند . مادر بعد از نماز مثل کسی که یادش بیاید وضو نداشته حس کرده بود چیزی کم است. قاشق چایخوری را آورده بود و  بعد از آن هر بار قاب روی دیوار شکل دیگری داشت. وصیت نامه که کوچکتر از قاب بود هر بار به سمتی ، و قاب که کوچکتر از دیوار بود به سمت دیگری کج می شد . همیشه منتظر بودم که اتفاق بیافتد. که بیافتد. که قاب خاتم ارزان قیمت چینی از هم بپاشد . همیشه منتظر بودم وصیت نامه به قاب برنگردد. همیشه منتظر بودم  . . . مثل حالا که هر ربع ساعت منتظر زنگ زدن تو هستم، که بگویم بیدارم. اما نیستم. خواب می مانم. نمازم قضا می شود. به امتحان نمی رسم. خواب می بینم میلگرد ها از قاب ها بیرون زده اند .ستون ها از سقف گذشته اند. از ابر ها گذشته اند، می بینم ترکش از کنار شاهرگ کسی گذشته است و مثل همیشه بعد از این تصویر از خواب می پرم. بافت زبر فرش سمت چپ صورتم را سرخ کرده است. دستم روی گوشی موبایل خواب رفته است و توی قاب گران قیمت گوشی نوشته است :

 

(( می . . . ))

+ به نبشته درآمده چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸۷به گاه 12:33 به آه محسن اکبرزاده |

چاپ شده در کیهان بچه ها-آبان ۸۶    کیهان بچه ها

تابستان گذشته خود را ...                     

 من هیچوقت ِ هیچوقت پرنده ها را نمی زدم. ولی مرتضی، هم گنجشک می زد هم سار. یک بار هم جوجه یک کلاغ را نشانه رفته بود ولی درخت کاج خانه معمار آنقدر بلند بود که سنگ مرتضی به آن نرسید. اصلاً سنگ هیچکس نمی رسید، حتی اسماعیل برادر مرتضی که خودش تیر و کمان ساختن را به ما یاد داده بود. همان شب آخری که فردایش قرار بود برای سربازی به شیراز برود.


بقیه
+ به نبشته درآمده شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۷به گاه 12:35 به آه محسن اکبرزاده |

((موقت))

یک بار مصرف

خوب کار نمی داد. می زدم تو سرش هم فقط صداش درمیومد. به اون همه تشریفات و دردسر نمی ارزید. پی گیر شدم دیدم بخوام یکی دیگه بگیرم کلی برو بیا داره . پسش فرستادم اون هم با کلی پرس و سوال بی ربط. بعد یه مدت دیدم نمی شه ، سپردم به دور و وریا یه دست دوم در حد نو برام گیر بیارن. حالا هم عصرها که از دفتر بر می گردم یه دونه از این یه بار مصرفاشون رو از بغل خیابون سوار می کنم می برم خونه. حداقل هرشب یه دست پخت تازه نصیبم می شه. بد روزگاریه
+ به نبشته درآمده سه شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۷به گاه 14:45 به آه محسن اکبرزاده |

روسری

پدرمان که مرد. پرویزخان به جای طلبش عاشق گل های روسری مادرمان شد. مادرم بساط جمعه بازارش را به ملیحه سپرد. ارسی هایش را به زینب. قرآنش را به مجتبی، و تفنگ پدر را بر شانه های من گذاشت. حالا دیگر وقت تقسیم دلتنگی بود. به هر یکی از ما یکی از گلهای روسری اش را داد.

 

+ به نبشته درآمده پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۷به گاه 21:5 به آه محسن اکبرزاده |

بطری نوشابه را روی پیشخوان می گذارم و سریع از مغازه میزنم بیرون. تا خودم را برسانم به دوچرخه با میله ای که دست گرفته زنگ دوچرخه را باز می کند و می دود ته کوچه. پی اش که می دوم خودش را داخل ِِ در ِِ باز ِ خانه ای می اندازد.

دم خانه می ایستم. نگاهی به تاریکی و می بینمش دم یکی از اتاقها که خم شده روی جعبه ای. مچش را که از پشت سر می گیرم سرش را از روی جعبه ای که پر از زنگ دوچرخه است بر می گرداند سمعکش مثل همه ی سمعکها کرمی رنگ است.

+ به نبشته درآمده چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۷به گاه 0:49 به آه محسن اکبرزاده |