این شعرها پاره هایی کوتاه اند که هر کدام عطفی دارند به یکی از دست ساخته های حسن خدامی، نقاش و هنرمند تجسمی نازنینم. بنا بود که هدیه تولد ایشان باشد اما مقدور نشد، نه برای من، نه برای ایشان، گفتم با انتشار در این محل، فرصت خوانده شدنشان محیا باشد. اگر مجالی بود، برای هر شعر، یک تصویر از ایشان قرار می دادم. شاید روزی ممکن شود. منتظر آن روز می مانم.
هر شعر، یک پاره ی سه سطری است. با یک فاصله مرز بین دو شعر جدا شده است.


پنهان بودم

که فصل

از رنگ هام می ریخت.

 

دستم

پرنده ای اخرایی

بر شیشه های مه

 

شمایل خاکستر دارم

بر شعله های وقت

که می سوزم

 

دستمالیده از تمناهای عمر

فرشتگانی به من برگشته اند

در التیام بالاخانه ام.

 

در اتاق بالاخانه ام

هوا منبسط می شود

و طرح از شکوفه می گیرم.

 

بر می گردد

با چهره های سنگ

وقتی به دریاهاش اشاره کرده ام

 

به من یک سیگار تعارف کنید

خیسم

بر پله های سی سالگیم

 

پرده ها را می کشم

و دیوارها

دخترانشان را نشانم می دهند.

 

دست برد

به صورت تو

از زیبایی متواری ام.

 

مدادم را

و رنگ سفید بسیارم

برای کشیدن این عمر

 

هرجایی است

این خط

از کشیدن تو

 

چه ها می کشم

از سیگار روشن و

چشم های تاریکت

 

دوش

وقت سحر

به شیشه چسبیده بودند

 

سرفه می کنم

و تنها دستمالم را

از تنهایی ام می آویزم

 

شبیه پرنده بود

از هرجای این صفحه

شبیه تو می شود این خط

 

نیمه کاره مانده

بر می گردم

پشت آینه بایستم

 

چیز گرمی تنم بکنم

باید

مداد آبی ام را بردارم

 

می بوسمت

تا از نزدیک

در نقش موهات خیره شوم

 

مدادم را بگیرید

دخترانِ غرق

در آبی دیوارهام.

 

بر دیوار خانه هایشان

آویزان می کنند

قولم را

 

مهربان تر از قبلم

به رنگ هام تعارف می کنم

که بمیرند.

 

زخمی می کند شهرم را

انگشت بریده ام

از پشت شیشه ها

 

خون های زرد

خون های آبی

در تن فرشته هام

 

تماشایی ام

بر آسمانی

که از قد رنگ ها بلند تر است

 

یک شب آتش
در نیستان
بیدارم می کند

 

بگذار بدود این بچه
باد
در چادر مادری که نداشته

 

 

 

 

 

 

+ به نبشته درآمده جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۱به گاه 12:16 به آه محسن اکبرزاده |