در شهرهای سرد نمی دانم چگونه با تو سخن بگویم. راههای کوتاه، درخت های بلند و ریزه های باران بر شیشه ها. می توانم تمام زمستان را به نام های فراموش شده بسپرم تا این اشباح از تصویر روبرو فاصله بگیرند. نمی خواهم نشانی هایی را که پاک کرده ام به خاطر بیاورم. عکس ها، شماره ها، اتفاق ها . . .

انتخاب تو؛ این سلطنت شیرین بر جانم را می پسندم. شاید سفیدی این چشم ها، سیاهی این چشم ها، خیرگی این چشم ها، پنهانی این چشم ها...

می دانم. می دانی. دارند زنده زنده سرم را می برند. خوشه خوشه آرزوهای خون گرفته را از سینه ام بیرون می کشند و من هنوز لبخند صبورم را دارم...

می دانی، می دانم که این آغاز، پایانی بر بی پایانی های (( من )) است. حالا مرا هم اندازه می کنند. حد می زنند و به سایه های کسی سنجاق می کنند که همسایه ی تو بوده است:

این طور هرسال هرسال تنها زیارت رفتن، این طور که تنها تنها بسمل شدن، این طور که بی مقدمه یا که مقدمه...

زیبایی ات دلداری می داد. نامهربانی ات دلبری می کند. مرا به بهشت مپسند. بگذار رضایت تو خانه ام باشد. این نشانی از چشم های حرام دور است. حرامم می کنند.مرا بیرون بکش. می خواهم بی سامانی را سامان دهم. پس نامم را بلند کن. تنها در دهان پنهان تو، ای جلالت مطلق، سکوت سرد...

 

+ به نبشته درآمده شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۸به گاه 1:20 به آه محسن اکبرزاده |