
جناب آقای علی معلم دامغانی
سلام
تصویر شما را در کنار قفسه هایی که هنوز فرصت پر کردنش را نیافته اید دیدیم و مثل شما به فکر فرو رفتیم که با این غیاب چه باید کرد؟
در شروع به کار، در فرهنگستان هنر با درود بر امام خامنه ای و درود بر سید خادمین و سید السادات دکتر محمود احمدی نژاد( اینجا ) ، درباره فرهنگستان هنر فرموده اید که با دوری از اجرا زدگی هنری قصد دارید فرهنگستان را نه به مثابه تولید کننده آثار و یا فراهم کننده عرصه فعالیت هنری بلکه به عنوان هدایت کننده ی کلان فرهنگی معرفی کرده و بر رابطه اش با نهادهایی چون شورای عالی انقلاب فرهنگی تاکید می کنید( اینجا ). کشاندن پیکره ای سبک و اجرایی به حلقه های تو در توی مدیریتی از سر دلسوزی است یا ناچاری و ناتوانی؟
در کشوری که از رهبری نظام و نهادهای وابسته تا ریاست جمهوری و نهادهای وابسته، سازمان هایی چون حوزه هنری و تبلیغات اسلامی و حوزه علمیه قم و وزارت ارشاد و البته مجلس شورای اسلامی؛ همه خودشان را تصمیم گیر کلان و ترسیم کننده کلیات فرهنگی می دانند چه کسی فاصله ی فکر تا عمل را پر می کند؟
فرهنگستان هنر به صورت سخت افزاری متشکل است از چند فرهنگسرا و گالری است که تحت نظر نرم افزاری کارگروه های تخصصی در رشته های هنری به صورت روزانه و هفتگی برنامه های هنری اجرا می کند. نگاهی به برنامه های فرهنگستان طیف وسیعی از سلیقه ها را آشکار می کند. ارائه آثار و پژوهش در قالب جشنواره ها و هم اندیشی های عاشورایی و هنر اسلامی تا بررسی جریان های معاصر و چهره های معاصر چون دریدا و بارت، چهره ای از فرهنگستان شناسانده که خودی و غیر خودی و دوست و دشمن نمی شناسد.
قدرت فرهنگستان از متخصصین و هنرمندانی بود که بی چشم داشت حتی امور اجرایی و اداری برنامه ها را به عهده می گرفتند و دانشجویانی که بی اجر و مزد در کنار استادانشان در هر برنامه ای عرق می ریختند . کسانی که گرد شعله اعتماد و احترامی جمع شده بودند که آن را از خود و حامی خود می دانستند. فرهنگستان پیش از شما هرگز رئیسی نداشته است. کسی به انتخاب خود گروه های تخصصی در اتاق ریاست می نشسته که هیچ گاه حتی در برنامه هایی که در حیطه های تخصصی اش اجرا می شد پشت تریبون نرفت. اما شخصاٌ از نزدیک دیده ام که چطور مقالات برگزیده و آثار ارائه شده را شخصاٌ و مشتاقانه دنبال می کرد.فرهنگستان را حضوری انسانی قدرت می بخشید. آیا کشاندن فرهنگستان به بایگانی نهادهای فربه و تنبل مدیریت فرهنگی و سیاست گذاری از سر این غیاب نیست؟
آن معاونت هنری که استعفا و غیابش را اعلام کرد چقدر با هنر مندان فاصله داشت؟ کافی بود از ورودی موسسه آسمان هنر وارد محوطه شوید. از درب بی نگبان بخش اداری وارد راهرو بشوید، انتهای راهرو اتاقی بدون منشی و نگهبان بود که با باز کردنش می توانستید سلام آقای حیدریان را بشنوید. دفتر ریاست فرهنگستان را که خودتان زیارت کرده اید . . .
البته سخنان شما در شروع کار هوشمندانه است. در قحط الرجالی که به اعتراف خود شما نتوانسته اند کسی را در حیطه هنرهای تجسمی برای پست ریاست فرهنگستان پیدا کنند چطور می توانند کرسی های تخصصی اعضای فرهنگستان را پر کنند؟ آن هم با این بودجه!
وقتی اولین بار در گفت و گویی خصوصی از زبان مهندس شادمهر راستین رقم بودجه سالانه فرهنگستان را 300 میلیون شنیدم راز بعضی تفاوت ها برایم آشکار شد. اجازه بدهید تجربه شخصی ام را نقل کنم:
برای اختتامیه جشنواره سلام بر نصرالله که از دست خود شما تندیسش را دریافت کردم برای نصف روز برنامه در هتلی 4 ستاره در مرکز تهران مهمان بودم. در برنامه مشابهی در مشهد نیز 4 روز در هتلی4 ستاره. در اختتامیه چند ساعته جشنواره داستان دفاع مقدس که برگزیده نخست شدم نیز در بهترین هتل کاشان 3 روز مهمان بودم. در برنامه ها و جشنواره های متعدد دیگری نیز طوری برایم خرج شده که گهگاه از آنچه می کنم خجالت زده شدم.
اما در فرهنگستان هنر چه خبر است؟ زمانی که به عنوان برگزیده نخست همایش سینما و معماری برای ارائه سخنرانی با هزینه شخصی به تهران آمدم تنها در ساعت برگزاری مراسم با برگزار کنندگان روبرو شدم. مراسم ناهار تنها یک ساندویچ بسته بندی شده سرد و سبک و یک ساندیس بود. چیزی که در هر راهپیمایی دیگری نیز می دهند. بعد از پایان مراسم هم تنها چای و بیسکویت. زیبا آنجا که اعضای پیوسته فرهنگستان هم با هم سفره بودند.
می دانم که این مقایسه سطحی و عوامانه است اما خواستم در این مقایسه از ادبیات سید الساداتی استفاده کنم که شما خود و تمام هنرمندان ایران را شیفته ایشان خوانده اید
در کارگاه فهم خانه که می توان آن را از آخرین برنامه های فرهنگستان دانست برگزیدگان و انتخاب شدگان نیز باید هزینه خودگردانی مراسم را در بدو ورود به کارگاه پرداخت می کردند ! و تنها جایزه نفیسی که در مراسم اختتامیه دریافت کردند 12 شماره آخر فصلنامه هنری گلستان هنر بود! باور می کنید که با آن شرایط و نبود دستگاهای گرم کننده در سرمای کویری کاشان 300 تا 400 نفر فارغ التحصیل و دانشجوی معماری مشتاقانه تقاضای حضور داشتند. اعتراف می کنم به عنوان یک معمار جوان اسامی سخنرانان و هیات علمی کارگاه تنها دلیلی بود که برای سفر و ثبت نام علی رغم اینکه برگزیده بودم نیمی از دریافتی ماهیانه ام را هزینه کردم.
این بودجه عمومی 300 میلیونی را مقایسه کنید با بودجه ی چند میلیاردی فرهنگستان های دیگر مثل فرهنگستان علوم پژشکی. چرا همیشه اینقدر به فرهنگستان هنر تنگ گرفته شده؟ امیدوارم با برطرف شدن معضلی به نام میرحسین موسوی از این به بعد با بودجه فربه تری مواجه باشیم.
آقای معلم عزیز
با ما تماس گرفته اند. عذرخواهی کرده اند که برنامه های باقی مانده امسال منتفی شده. گویا کسی نیست. گویا آن آدمهایی که حضورشان کمبودها و اصلاٌ نبود ها را جبران می کرد دیگر نیستند. آنچه ثمره حضور شما بوده تا کنون از کار افتادن سایت فرهنگستان برای مدتی و بعد اضافه شدن لوگوی پایگاه اطلاع رسانی دولت کنار نام فرهنگسراهای دیگر است! با توجه به تاکید شما بر استقلال فرهنگستان شروع غافلگیر کننده ای بود.آنچه در ادامه می آید تنها کلمه است. تنها اسم است. اسم اتفاق های شیرینی که یک دهه شرافت هنر این مملکت را در غیاب همه آنهایی که وظیفه داشتند و نکردند نشان می دهد. از صدها عنوان کتاب و مجله ای که به چاپ رسیده و حتی به رایگان در سایت فرهنگستان در دسترس است و برنامه های رادیویی و برنامه هایی که دلجویی و سراغ گرفتن از پیشکسوتان و هنرمندان مهجور و منزوی است می گذرم. آنچه در ادامه می آید تنها اکتفا به همایش ها و نمایشگاه و جشنواره ها و میزگرد هایی است که به شیوه ای برگزار شده که شرحش را به شما گزارش دادم
و من الله توفیق
همیشه و هنوز این ترس بوده و هست که چیزی بیش از یک دلقک نباشم. کسی مرده و من با او عکس مشترک و خاطره مشترکی دارم که از قضا عکس و خاطره ارتباط زمانی و مناسبتی هم با هم ندارند. یک جایی مرحوم محمد ایوبی، جناب فتح الله بی نیاز و ابوتراب خسروی داور بودند و من و مهدی ربی هم داوری بخش جنبی را داشتیم. به نسبت هم جشنواره و تجربه سطحی و مزخرف و ناعادلانه و احمقانه ای بود که تنها بازندگانش همین 5 نفری بودند که گفتم. خاطره از این قرار بود که توی جلسه داوری آقای ایوبی بلند شد از روی صندلی، چون کمرش خم بود صندلی که بارانی ایشان هم روی آن بود افتاد. من با عجله خم شدم بارانی و صندلی را به موقعیت قبلی برگرداندم، ایشان با لبخند گفت: آرام آقا جان، اتفاقی نیافتاده!
محمد ایوبی اتفاقی بود که افتاد. خدایش بلند بگرداند

بعضی آدمها از همان اول تصمیم می گیرند بر روحت ببارند.دست تو یا خودشان نیست. قطب نمایش را برداشته بود با وسواسی بیش از خودم دنبال سمت و سوی خدا که قبله نمازم درست باشد.
مدت ها بود از کسی چیزی یاد نگرفته بودم. حالا کسی بیاید با ساده ترین بیان هستی شناسی همه چیزت را تغییر دهد.دین. اخلاق. اقتصاد. روانشناسی. معماری. جنسیت ... خانه
و من تازه فهمیدم اتاقم اینجایی است که با شما وعده ملاقات دارم. دیدم تنها جداره ای که عکسی از خودم را به آن آویخته ام و آنچه بر آن و در آن می گذرد برایم اهیمت دارد همین جاست. همین بی جای دوست داشتنی که می توانم از آنچه هستم به آنچه می خواهم باشم یا حداقل بنمایانم بدل شوم.عوض شوم. لباس راحتی بپوشم و پاهای ذهن را جلوی شما دراز کنم و بگویم: آخیش...
تورج میربها عزیز همه مایی بود که چند روزی با او هم سفر بودیم.طاقت و وجدان بی پایانش در بحث های خرد کننده با اذهان نا پرورده و گره داری که کلام را به بطالت می کشاند حیرت زده ام می کرد. وقتی دیگر حتی من در خواب و بیدار خرناسه هایم را شروع می کردم و او پیشانی بر کف دست گرفته با اسلوبی طاقت فرسا و از سر صبر هنوز می آموخت.
با آن همه افزوده هایی که زندگی به او داده بود و یا او به زندگی بی غش بود. ما در سفر نه عضو هیات مدیره ای دیدیم نه استاد دانشگاهی. نه معماری کارآزموده تر نه فارغ التحصیلی در مقطعی بالاتر و در دانشگاهی بهتر.روز های متمادی به او فکر کردم. با شور برای اطرافیان بازگویش کردم و سعی کردم طرز لبخند انسانی اش را به همه نشان بدهم. تلاش باطلی است. دلم تنگ است که به دیدنش بروم. بار نخست است که اینگونه بی شرم و لکنت از دلتنگی کسی برای شما می گویم.دوستش دارم و روزی را که حضورش کسری از زمین را کم و زیبایی بی دلیلش را به ما تعارف کرد گرامی و مبارک می دانم.
بماند. برای من و سال های بعد

در شهرهای سرد نمی دانم چگونه با تو سخن بگویم. راههای کوتاه، درخت های بلند و ریزه های باران بر شیشه ها. می توانم تمام زمستان را به نام های فراموش شده بسپرم تا این اشباح از تصویر روبرو فاصله بگیرند. نمی خواهم نشانی هایی را که پاک کرده ام به خاطر بیاورم. عکس ها، شماره ها، اتفاق ها . . .
انتخاب تو؛ این سلطنت شیرین بر جانم را می پسندم. شاید سفیدی این چشم ها، سیاهی این چشم ها، خیرگی این چشم ها، پنهانی این چشم ها...
می دانم. می دانی. دارند زنده زنده سرم را می برند. خوشه خوشه آرزوهای خون گرفته را از سینه ام بیرون می کشند و من هنوز لبخند صبورم را دارم...
می دانی، می دانم که این آغاز، پایانی بر بی پایانی های (( من )) است. حالا مرا هم اندازه می کنند. حد می زنند و به سایه های کسی سنجاق می کنند که همسایه ی تو بوده است:
این طور هرسال هرسال تنها زیارت رفتن، این طور که تنها تنها بسمل شدن، این طور که بی مقدمه یا که مقدمه...
زیبایی ات دلداری می داد. نامهربانی ات دلبری می کند. مرا به بهشت مپسند. بگذار رضایت تو خانه ام باشد. این نشانی از چشم های حرام دور است. حرامم می کنند.مرا بیرون بکش. می خواهم بی سامانی را سامان دهم. پس نامم را بلند کن. تنها در دهان پنهان تو، ای جلالت مطلق، سکوت سرد...