اسکیس کارشناسی ارشد هم تمام شد.حالا نشسته ام به دلی صاف تند تند می نویسم و تند تند پنجره های رو به ناکجای اتوکد را ثبت می کنم، در الواحی به فشردگی رویاهایی که برای اسکناس هایم در سر،در دل، در معده و پایینتر می پرورانم.به یادگار وقت رفته اولین اسکیسی را که برای تمرین، چهار ساعته کرده بودم را به دیوار این خانه می زنم. مسجدی در برهوت اجدادیم. به خط بد و خطاهای اقلیمی اش خرده نگیرید که به ایمانتان خرده می گیرد!




طراحی کارت ویزیت برای سعید موسوی عزیز

سال بدی بود. جز رنج هایی که بر این مردم رفت و لاجرم بر من نیز و آزردگی دوستان و خویشانی که بابت من آسیب و رنجشی متحمل شدند، درد جانکاه چند ساله ای هم بود که آنقدر مرا خراش داد تا مستهلک شد. و این اواخر نیز آزردگی عزیزی دیگر که دعا دارم برآورده شود.امسال ۳ پروژه مسکونی را در ۳ شهر ایران به صورت کامل انجام دادم و سلیقه کارفرما را با همه اطوارش تحمل کردم و ویراستاری علمی ۲ کتاب سنگین و تخصصی را در حیطه بلند مرتبه سازی گردن گرفتم که کار طاقت فرسایی بود. و البته زمان و توان زیادی را هم بر سر کنکور کارشناسی ارشد گذاشتم که نتیجه اش را در پست قبل می بینید.نکته جالب اینجاست که در هر ۳ پروژه مسکونی و ۲ کتاب، کارفرمایانم و در دو ناملایمت روحی و شخصی که بر من گذشت، عزیزان برابرم همگی لر بودند! و از هیچ کدام از کارها حتی ۱ ریال نصیب نبردم! به عبارت دیگر رسماٌ پولم را خوردند و تلفنم را جواب نمی دهند.سال نحس و طاقت فرسایی بود. به جد می گویم که اگر در این سالهای جوانی یکی دو فقره دیگر از این سال ها برایم نسخه پیچیده شود گمان ندارم که چندان طاقت بیاورم و یا انگیزه ای برای ماندن در این مملکت یا در این دنیا داشته باشم. سال نحسی بود. باشد که نباشد.
پ.ن: زندگی بنده تماماً در نواحی غربی و جنوبی زاگرس بوده. در نتیجه همیشه عزیزترین هایم لر بوده و خواهند بود. و دیگر اینکه یکی از آن آزردگی های ناخواسته در آستانه سال نو بر طرف شد و یک شمالی به لیست بدهکارانی که تلفن جواب نمی دهند اظافه شد!





خشایار.جنوبی ترین نقطه اهواز. محله ای کارگری؛ تن من است. تن کودکی هایم، همیشگی هایم. دیوارهای سرد و عبوس، و آرزوهایی که همیشه از خانه دور بوده اند. به احتساب قدم های این روزها، از این جا، از خانه 17 سال نخست زندگی ام تا اولین درخت تمام منطقه، قریب 15 دقیقه پیاده روی است از میان صافکاری ها و آهنگری ها و بساطی ها. حالا می فهمم تقوای گام های کودکی ام را که زائر بود؛ هنوز هم درخت های تنک و تنها و تکیده را از جنگل ها و کویر ها بیشتر دوست دارم. همیشه " کم" عزیز بوده. عزیز خودم بودم. ماندم، مانده ام.
آنچه در ادامه می آید یادداشتی است که برای "کارگاه فهم خانه " فرهنگستان هنر در شهر کاشان تنظیم شده است.
می دانم بدقولم.شما هم می دانید چرا.پس غر نزنید اینقدر به جانم.لیست منابع به ترتیب الویت است.همین ها را بخوانید هنر کرده اید.اگر وقت اظافه آمد منابع تکمیلی که خودم می خوانم را معرفی می کنم.ادامه در بقیه!
کار مشترک ابوالفضل پارسایی و من:

مبانی مختصر طرح و بقیه عکس ها در ادامه
پوستر برای نسخه لاتین 22 مرثیه در تیرماه شمس لنگرودی
لینک اصلی:http://www.gigaimage.com/images/kdtb3hgg037x4f1y5z0u.jpg
لای کتاب هایم همه چیز پیدا می شود.پول،شماره تلفن،یادداشت،شعر،طرح...
و آنچه لای کتاب مانده معنا گرفته با آنچه لای کتاب مانده تر بوده و هر جامانده ای با کتابی که آن را بلعیده نسبتی دارد؛لابد!
حالا اگر این نقاشی ام( به بهانه ماژِیک نو خریدن و امتحان کردن) آشکار کند ازلیت تصویری را که در کتاب غروب های کودکی ام جامانده و این که جا می خورم همیشه از این همه اعترافات تکوینی،بی هوا می آیند و هواهایت را نشانت می دهند تا بفهمی برای آنچه هستی و جامانده ای در کتاب عادت هات دنبال بنیان های ایدئولوژیک و اثبات های سایکولوژیک نگردی...
ترسانم، از اعتراف بزرگ ترسانم، از سوتفاهم هایی که راه ها را تغییر می دهند و رگ ها را تنگ تر می کنند و منی که نمی فهمم،این طور،جامانده، در این کتاب قطور چه باید کرد...
آیا فرج دستی نیست که کتاب را باز می کند تا بتوانی خودت را به قدر یک تصویر تماشا کنی؟
الگو ها بی زمانند.سالخوردگی شان تضمین می کند که از قطار تقویم پیاده شده اند.نقبی که می زنی تمام رویاها از باورهایی مرطوب گشته اند که نسل ها پس زمینه ای برای ادارک جهان بوده است.
دو اثری که در ادامه می بینید از گروه OFF Architecture انتخاب کرده ام.یکی شکافت دوباره دریاست این بار به معجزه ی رویا و تکنولوژی. و دیگری شکافت کوه است و آن زندگی که صالح در دل سنگ عیان می کند.هر دو طرح برای من حس عمیق پرهیزگاری و پرستش دارد.دو معبد یکی در آب و دیگری در سنگ

کفی مرطوب و دیواره هایی که جریان آب اقیانوس را آبشاره مجانب تو می کنند وقتی عظیم ترین جانداران هستی مثل پرندگانی رها بر فراز سرت در گذرند.ایده هایی کودکانه و جسورانه و جدا از کاسب کاری های رایج معماران که در هر خط و طرحی الزام به نمایش خویش دارند، در این فضا هستی چنان پر شکوه در تجلی است که یادی از طراح در ذهن نمی ماند.

کوه همیشه تحقیر آدمی بوده است و عصیانی زاده است که ماهیچه ها را برای فتح پاره سنگ ها به تپش می اندازد.حالا سنگ امین و پناه است.ماوا در جایی که آسمان خطی نحیف می نماید و جز اعلام ساعت و وقت جذبه ای دیگر ندارد.در گور زیستن و آسمان را در تهدیدی همیشگی دیدن اخلاقی را پی می افکند که چندان میل فتح و جسارت ندارد.مسافرخانه هایی در دل سنگ که گورهایی محتملند زیستی را سبب می زنند که همسایگی و ماوا در مرگ را برگزیده است.دل کندن از این آسمان رنجور آسان تر ست.