من کجای این صفحه تعهد داده ام که نشانی زیبایی را به تو بدهم؟ که رفته ای سکه هایت را فروخته ای و زاد و توشه ی سفر گرد کرده ای که بروی دنیا را سیاحت کنی. عزیز من، دنیا پر از سرمایه داران خطرناکی است که با سکه های امثال تو، روان نویس ِ معماران روان پریش ِ کج نهادی را پر می کنند که می توانند تجربه معماری دیروز، دانش مهندسی امروز و اشتیاق زندگی فردا را کف دست گرفته، مچاله کرده و به سطل زباله ای به نام فضاهای عمومی پرتاب کنند. هر حجم معماری سعی دارد تا سطحی از مواجه ی نیروها را نمایش دهد. در قامت کشیده اش، یا قوس های دلربایش، یا صفحات ناخوانایش، همیشه چیزی هست که تو را و همه را به چیزی بیش از آنچه پیشتر تجربه کرده ای برساند.

یک مرد پیدا بشود به من بگوید کدام دیوانه ای توانسته در یک سکانس شهری این همه زشتی و بی قوارگی را یکجا جمع کند. این همه تازه به دوران رسیدگی، این همه سرکشی ِ تو سری خورده را. ما، اینجا، در کنج عزلت طراحانه مان باید به نان خشک این کلمات قناعت کنیم تا مرغوب ترین تکنولوژی بتن در دست چلاق ترین بندگان خدا، سیب سرخی باشد که قاچ شده در بشقابی عصرانه به من تعارف می کنی. شاید هُرم این حماقت از شقیقه های وجدانم بیرون بزند

+ به نبشته درآمده چهارشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۹به گاه 2:10 به آه محسن اکبرزاده |

هی بر می گردم به پشت سرم نگاه کنم چیزی نمی بینم. هی به روبرو؛ جز حدس و گمان چیزی نیست و این یعنی همه امکانات، ممکن و ناممکن اند هنوز. من و تویی که به اتاقم می آیی پیر ِ همین وضعیت تمام نشده هستیم. خطی نمی شناسیم یا خط پذیری مان مخدوش شده نمی دانم، اما این روزها بدجوری گرفتار خودم شده ام. تا به حال اینقدر به دست نیامدنی نبوده این دل. اینقدر لجوج. اینقدر گرفتار بقیه. گاهی رو بر می گردانم که سری هم به خودم زده باشم. خیلی کم است. خیلی کمتر دلم می خواهد این روند را معکوس کنم روزی. سری به دیگران بزنم و با خودم باشم. فعلن اتاقم را به خواست خودم آشفته تر می کنم. تنها جایی که هنوز شوقم می دهد و مضطربم می کند همین گل بازی با فرم ها و احجام و نوشتن و خواندن و یادگرفتن است. چرا ادای تخصص را دربیاورم؟ من نه معماری ام به مهندس ها برده و نه نوشتنم به نویسنده ها. چرا یکی به میخ و یکی به نعل. چرا دو رگ داشته باشم؟ منی که دورگه هستم، یک خون را در رگ های این اتاق می پاشم به صفحه های سرد مانیتورهاتان. از این به بعد این خانه بیشتر شبیه دلم می شود. همین چند مخاطب هر روزه از این دو قشر را هم بپرانم می توانم با پیژامه لم بدهم و نظریاتی صادر کنم که هر دو قشر را به تاسف وا بدارد. خب وا بدارد. والا!

این روز ها ذهن مغشوش و دل آزرده ام شبیه متنی است که در تصویر می بینید. پر از کلمات دوست داشتنی هستم که بی ارتباط به هم، جهانی پر جذبه ولی غیر قابل زیست را نشان می دهند. برای تو از معماری می نویسم تا آرام بگیرم.

+ به نبشته درآمده شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۹به گاه 2:40 به آه محسن اکبرزاده |