در من زمستانی است

که بارش هایش را

از یاد برده است

زنی

که بی پروای غرق شدن

دستش را

در زخم های من

به خاطر می آورد

می بوسدم

و دی

غرق باریدنم

تنهایی می کند.


***

در سرماهای زیر صفر

سیگارم را دارم

شالی که مادر دوخت

و بوسه های تو را.

مثل حالا

که تا نیمه

در برف دی ماه

خاکستر می شوم


***

بر لبانت

زورقی از کیمیا و عسل

تنهایی را

از جزیره ی جانم

دور کرده است

" دور "

شکل لبان تو

در مسافت عریانی است.


+ به نبشته درآمده چهارشنبه ۲۹ دی ۱۳۸۹به گاه 11:55 به آه محسن اکبرزاده |

کافه های دور

 

اینجا در کافه های دور

رنگ ها را

در فنجان ها زینت داده اند

فرشتگانی

که از تیغ

به رگ های تو نزدیک ترند.

 

درد

در فنجان ها

تبخیر می کند

نواحی بی باران را

بر گونه های تو

هر روز کافه های نیامد را

 

صدایم کن

در پشیمانی یک اتفاق

یک اتفاق

نمی افتد

بر می گردد

و سهم قهوه تو را

حساب می کند

روی تیزی تیغی که

در انتخاب رنگ

قرمز شد.

 

+ به نبشته درآمده یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۹به گاه 18:56 به آه محسن اکبرزاده |