به اناری که نارس چیده شد

این روزها نقشه سفرم را که روی پایم باز می کنم، همیشه شهری در انتهای راه ها ایستاده است که سرمای دلم را گرم می کند. شهری با کوه های درد. ساقه های ترد و پاهایی برهنه که در خنکی علف زار از شیب تنهایی پایین دویده اند. در تصاویر پیش رو، گونه های سرخی داری و خنده ای که هوس های دانه دانه ات را ... می توانم تمام مسیر در کلماتی از تو به خواب بروم و طول راه را در مسافت یک خداحافظی نیمه تمام تمام کنم. همیشه تمامت بودم. همیشه در اتمام به هم سلام می کنیم. یک خداحافظی پنج ساله، یک خداحافظی همیشگی، مثل خود خدا. در روز های خداحافظی خرداد، سلام تو به من و سلام من به سرخی تو، به زردی تو، به سبزی تو که تمام منظره را سبز می کند، از پشت شیشه های راه، خط های سفید جاده، در رگ هایت، که درد را می سوزاند و خاکستر می کند. افشره ی دانه های انارت را، سرنگ سرنگ، در کلماتم می ریزند، مردان و زنانی سپید پوش که در تردد بر پله های سنگی یک بیمارستان، با من همسابقه اند. بر می گردم، به پشت سرم نگاه می کنم و باد روسری گلداری را دور می کند. از منی که نقطه ی گریز همه پرسپکتیو هایی بودم که تو در خود پاک کرده ای. امکاناتی هست در درد. امکاناتی هست در به خاطر آوردن و مویه هایی هست که نمی توانم به جا بیاورم. قضا می شود حریم دلی که تبعید کرده ام، از خودم به استخاره ی یک ترس... تردیدی که در من بالغ شد، تا کفری سرد، دندانه های دلم را، تا مغز استخوان بلرزاند. می خواهم در سفر پیش رو، به اندازه یک مرد گریه کنم. خجالت ندارد، مرد که تمام نمی شود.

+ به نبشته درآمده شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۰به گاه 13:46 به آه محسن اکبرزاده |