در هر اسمی سراغ از تنی می گیرم که در دست هام از دست داده ام. این سلاله ی خونین را پشت کدام قراضه ی سرقتی، توی کدام کیسه زباله بسوزانم؟ این طور که مثله مثله تمام می شوم از تو. از این شهر که سایه های کسی را از من دزدیده است. این ملافه ها را چطور از رختشویخانه بکشم بیرون؟ راس ساعت هشت که آدمهایی می آیند، بردارند، ببرند هر چه را از تفاله ی تو باقی گذاشته ام.
مرا به خانه بخواه. به دستگیره های برنجی و پشتی ترک برداشته ی صندلی آشپزخانه ات. به طاقچه ی کم نور حیاط خلوتی که تنهایم می گذاری. هر دوشنبه ی سرد. هر چهارشنبه سپیدی که قرص هایت را قایم می کنی تا بفهمانیم این طور باید باشم.
اطلسی های خشک و چند دفتر بدون خطت را از خانه پدری می کشم بیرون. عینکت را از آموزشگاه می گیرم و می گردم توی شهر، توی معبدی که تو هر گوشه ات را در کتابی به آشنایی امانت داده ای. از بین یادداشت ها،توی چهارراه ها و این حواس پرت شده به زیبایی منتشرت در پیکره هایی که پیاده روهایم را تغییر می دهند. با سایه های موکد و کمانی و شمارگانی که ضربدر می زنم کنار اسم ها،نشانی ها، شماره ها...
چقدر دروغ بگویم؟ برای تو چه فرقی می کند، چقدر مسافرت هست که تو باید بی خبر رفته باشی. چقدر بستگان دور و نزدیک که در مرگی ناگهانی به خاطر آورده می شوند تا تو از خاطره ی شهر گم شوی.
آرام،آرام. اینطور که تکه های تو را به خانه بر می گردانم. گل سرت را پیدا نمی کنم.یادم باشد روی سطح سفید پارچه طرحش را با انگشت جا بیاندازم: یک خالی ِ پروانه ای که توی ذهن تداعی خالی هایی باشد که این طور در دستهام، از دست هام، پشت فرمان این لکنته ای که به جان کندن خودش را به قرمزی ِ چراغی می رساند که اتوبوس های شهری، انبوهی از پیکره هایت را در ویترین متحرک پنجره هایشان به تماشا گذاشته اند:کلافه،فراموش شده، تمام شده...
نسخه ها را سوزاندم و شیشه های باقی مانده را توی بلور ماهی ها خالی می کنم. این چهارشنبه باید به بیمارستان بروم. به رختشویخانه ی ساعت هشت، تا پوست روشنت را به خانه برگردانم. کلماتی که از تو پیدا کرده ام در سطرهای مغشوش یک چمدان به ملافه ای فکر می کنند که آخرین قطره هایت را به خاطر می آورد. مرا به خانه بخواه. به خاطره ای که پیش از تو در دستهام، از دست داده ام.
و کتابفروشی رشد قلب تاریخ است!

تقریباً دوست داشتنی ترین و ناگزیر ترین انتخاب در دل جهنمی چون اهواز کتابفروشی رشد است. هیچ وقت کهنه نمی شود این احساس. از در اصلی وارد می شوی. جمعیت انبوه را می شکافی و خودت را به پله ها می رسانی.بالا می روی و با یک چرخش روبروی قفسه ادبیات قرار می گیری. تمام هیجان ماجرا این جاست که می توانی در فرصت چند پله تا دیدار، حدس بزنی کدام یک از دوستانت را آنجا پیدا می کنی. هر اهوازی علاقه مند به ادبیاتی برای دیالیز ادبی باید در هفته حداقل یکبار به آنجا مراجعه کند. در برنامه ریزی شهری به کتابفروشی رشد کاربری جاذب جمعیت و قرارگاه رفتاری می گویند و این یعنی کافی است عصرهای اهواز یک پیام به شماره های دلخواهتان بفرستید که کجایی؟ جواب ها یک در میان می نویسند: رشد
بالا که می روم از پله ها و می چرخم جثه مهدی و صدای سعید را تشخیص می دهم. اول باید با ژنرال خورشید فر سلام علیک کنی و شرح بدهی کجا بوده ای این یک سال را. بعد که به بچه ها اضافه شوی می توانی بازی تازه ات را پیشنهاد کنی. قیمت پشت جلد تقسیم بر تعداد شعر ها. اینطور می شود فهمید که قیمت هر شعر سعید ۴۰ تومان و مهدی ۴۱ تومان است و این اختلاف می تواند توهم توطئه مادرزادی ادبیاتی های اهواز را شعله ور کند. نتیجه بازی این است که شعرهای ترجمه به طور میانگین ۲۰ تومانی گرانتر از شعر خودمانی حساب می شوند و مجموعه های کامل بسیار ارزانتر از تک کتاب ها هستند و ... ساعت که از ۹:۳۰ بگذر باید سمت بگیریم سمت میدان شهدا یا دکان سعید. این دوراهی ادیبان جنوب را به دو دسته تقسیم می کند: خودی ها و نخودی ها...
صبح زود که می رسم می دانم کسی در شهر چشم انتظارم نیست. می دانم در این ساعت و ساعت های بعد، درِ خانه ای را سراغ ندارم که سراغ بگیرم. فکر می کنم خانه هرکس قلب کسانی است که دوستش دارند.فکر می کنم به خاصیت این جمله و حماقتی که در چنین لحظاتی آرامم می کند. سمت می گیرم به خیابان های آشناتر.پیاده پیدا می کنم نام هایی را که در غیابم حضور دارند،در ذهنم،در قلبم و در خاطره ی این روان نویس. در این خیابان تو را دیدم و در آن دیگری، دیگری را...گمانم را می کشانم به چشم ها و دهانهایی که در این شهر سراغ گرفته ام. به زیبایی لجام گسیخته ای که در پیکر از شکل افتاده این خیابان ها ویرانم می کند. زیبایی مغز استخوان زنان این شهر است. در هیچ شهری چنین به چرا نمی برم چشمها و چشمه های اشتهایم را. 24 متری،طالقانی،زیتون، کیان، کیانپارس...وحشم را بیدار می کنند. می پیچم به خیابانی که 8 سال جوانی ام را برگ به برگ در حافظه دارد. سالهای دبیرستان، سالهای خانه هنر...کتابفروشی محام...

آن چه در تصویر مقابل در مقابل دارید هنرپرورترین ارض در جنوب جهان است.دوشنبه های شعر...سه شنبه های داستان...هرشنبه های قرارهای گاه به گاه و برنامه های بی بهانه یا که بهانه...
اینجا در این درگاهی نویسنده ها و شاعر هایی جلوس کرده اند، چای نوشیده اند، سیگار گیرانده اند و غیبت های بی پایان کرده اند که نامهاشان زینت تاقچه های شماست و انباری خانه من. از گلشیری و ایوبی و ابوتراب تا مستور و ربی و آذرپناه و روات زاده. از باباچاهی و چالنگی و هرمز تا بهمنی و خواجات و حلالی و اسکندری و مرادی...
از من تا من.
هنوز هم قرار همان است. دوشنبه های...سه شنبه های...هنوز چای و غیبت و غیاب.نمی توانستم بطالت ابدی این حیاط را تحمل کنم.چند سال آخر را جز به کنجکاوی و حصول اطمینان از عدم تغیر پای در رکاب این ماجرا نگذاشته ام.هیچ کامیابی را در هیچ کسی سراغ ندارم جز آنکه این حیاط را ترک کرده باشد.این آدمها را. آدم های دفن. آدم های سنگ. آدم های راه های نرفته، پیله های نشکافته،بالهای نکشیده...دلم برای شما می سوزد. برای لبخندهای دوستانه و دلهایی که به هم می بندید. برای میهمان نوازی تان که هر غریبه ای را به صدر می نشانید تا نفری را به این فراموش خانه اظافه کنید. تبیعد کنید از خود به خود.مومیای زیبایی را بر پلکهای تابانتان دوست ندارم. این واماندگی و ماندگی...
بعضی تصویر ها را افشا کننده می دانم. نسبت های ژنتیکیِ آشکار کننده، هم مکانی ها و همزمانی هایی که ملکوت یک رابطه را عریان می کند.رو که از تصویر بالا بر می گردانید به سمت مقابل کوچه دری را در مقابل می بینید که آینده و روبروی خانه هنر اهواز است.دروازه ای که راه را بسته اما ردپای گریخته گانش را پنهان نکرده است. یاد مولوی می افتم بی اختیار که:
یکی تیشه بگیرید پی ریشه زندان
چو زندان بشکستید، همه شاه و امیرید.

آسیب شناسی و چاره جویی در باب لجام گسیختگی بصری در شهرهای معاصر ایران

هر رفتاری در ساحت انسانی در ظرف "مکان" اتفاق می افتد و بدون شک رابطه انسان و مکان وابستگی مستقیم به آگاهی از/ به مکان دارد. آگاهی از مکان در خودآگاه آدمی "خوانایی مکان" تلقی می گردد و آگاهی به مکان در ساحت ناخودآگاه را "حس مکان" نام داده ایم. هر صورتی از آگاهی مکانی وابسته به تشخیص،تامل و ثبت ذهنی محیط است که این عرصه را "فضای ادراکی" نام می نهیم.
فشردگی بافت شهری و تداخل صورت ها و اشکال در چهره شهر سبب کاهش "خوانایی مکان" می شود. افزوده شدن مولفه سرعت به حرکت ناظر در خیابان ها و تقلیل خیابان از مکان به مسیر، "حس مکان" را کاهش داده است. هر دو این فرآیند ها به عنوان دو لبه قیچی با کاهش "فضای ادراکی"، رابطه انسان و مکان را فرو کاهیده و کیفیت و بهره زیستی آدمی را حداقلی می کنند.
پر واضح است که نمی توان با ایستادن در برابر تراکم که علت وجودی شهر است بر خلاف منطق اقتصادی، بافت شهری را بسیار متخلخل و جدا افتاده در نظر گرفت، همان سان که نمی توان انتظار حذف مولفه سرعت را از روابط و کالبد شهر داشت. بنابراین برای غلبه بر این تکثر باید دست به دامان وحدت شد. استفاده از "عناصر مشترک" بصری و کالبدی می تواند خوانایی و حس مکان را افزایش داده و سبب رشد فضای ادراکی خیابان ها شود.
طراحی ایده محور امکانی است برای نگاه به کلیت خیابان به مثابه یک اثر معماری. در نظر گرفتن ایده و کانسپت اولیه برای هر خیابان سبب می شود آن روح واحد و عناصر مشترک تامین شده و ساختمان ها از اغتشاشی لجام گسیخته بدل به سمفونی نظام مندی با سازبندی متناسب شوند. در حقیقت معمار با توجه به کانسپت اصلی خیابان به عنوان یک پیش فرض دست به خلاقیت و ایجاد تفاوت می زند که نتیجه کار ساختمان هایی متفاوت و در عین حال مشابه اند.رنگ ها،شکل ها،ارجاعات نشانگانی به تاریخ،بوم، مذهب و غیره و حتی ضرورت های کالبدی می توانند عناصر شکل دهنده به کانسپت اولیه خیابان باشند. خیابانی سفید،خیابانی آجری با طاق نما های ایرانی و یا خیابانی با ساختمان های عقب کشیده و بافت سبز بسیار؛ می توانند به عنوان کلیتی ایده محور در دست معماران خلاق به وحدتی در عین کثرت منجر شوند.
کانسپت و ایده اولیه و اصلی هر خیابان بدون شک وابستگی به تعیین نقش آن خیابان در محله و بافت کلی شهر دارد و لاجرم از طرح های بالادستی تبعیت می کند و این طرح ها و ظوابط را به امکانات و ضروریات معمارانه ترجمه می کند. طراحی ایده محور در حقیقت حلقه گمشده ای است که ضابطه های متنی طرح های بالادستی را به خطوط کالبدی طرح های معماری متصل می کند تا لجام گسیختگی در طراحی، همه شهرهای ما را به هم شبیه نکند.هدف ما در این مقاله بررسی مصداق هایی از طراحی ایده محور در سطح جهان و مرور نظام شکل گیری این طرح ها در بستر مدیریت شهری است.