به علی روات زاده، روح سرکش و لبخند فروتنانه اش



دوست داشتن تو مثل مراسم قربانی در مکزیک رمز آلود و پذیرفتنی است. رنگ چیزی سوخته در نگاه تو می تواند تیزه های دوری را در سینه ام آرام کند. دوست داشتن تو مثل سقوط از آبشار آنجل تمام نشدنی است. گرم و خونبار، در جنوبی ترین مناطق روح. دوست داشتن تو یک مسابقه ی ناتمام است که داور سوتش را پنهان می کند تا تو بهانه ای برای پیاده روی پیدا کنی، در شب هایی که می دانستیم کسی منتظر ما نیست و تکه پارچه های رنگی جامانده از تماشاگران، با باد ساحلی بر خیابان ها می غلتیدند. کاغذ های پاره و بوی چوب سوخته ی این شب تمام نشدنی. قند را به دهان که می برم، زبان تو شیرین می شود. نگران شادمانی ام هستی، می توانی به من زنگ بزنی و از نهنگی بگویی که تو را تا مسیری همراهی کرده و بعد صدای سوت یک نگهبان شب، آتش را در قله های دور مکزیک روشن کرده است. سیگارت را آتش می زنی و کسانی که دوستت دارند در مژه های ریخته ات منتظر می مانند. یک شلوار جین و یک دست مهربانی. سکوتت را شانه می کنی تا من این زوزه ی مادیانه ی تنهایم را تمام کنم. پناهم می دهی، لیوانی چای و یک موسیقی همیشگی. شلیک می کنم. تریشه های خون را از روی چانه پاک می کنی، کلاهت را روی پیشانی می کشی و می گذاری صبح، آخرین نت باشد. صدایت مثل شیر گرم رگ هایم را بیدار می کند تا تمام این جاده را تو مشت مچاله کنم و زنگ بزنم، در یکی از مجتمع های انسانی، موریانه ای با چشم های زرد آسانسور را با من بالا می آید. دوستش دارم. شاخک هایش مناطقی از مرا می شناسد که پای جنبنده ای به آن نرسیده. نانش را به من می دهد. زخمم را آویزان می کند و کودکی اش را باز می کند روی زمین. تمام روز پاهایم را در خنکای حرف رها می کنم. وقتی نیست. فصلی نیست. هرزگی مقدسش را یادم می دهد و دست آلوده اش، دهانم را متبرک می کند. دوست داشتن تو، دست داشتن در تمام جنایاتی است که از چشم خدا پنهان مانده است. دوستت دارم. به بانگ بلند.

+ به نبشته درآمده جمعه ۱۷ تیر ۱۳۹۰به گاه 3:9 به آه محسن اکبرزاده |

منی که تمام سال در قلب پاییز ایستاده ام، چگونه از بهاری بگویم که رخ به تابستان کشیده است. ماجرای عاشقانه ی ما نه از یک عصر پاییزی بر روی نیمکت یک پارک شروع شد و نه به غروبی غمناک در جاده ای بیابانی ختم می شود. نه آغازی دارد و نه انجامی. سایش فرساینده و زاینده ای که میان من و تو بوده هیچگاه تقویم درستی نداشته است. بین سیگارها، کلمه ها و لبخندها همیشه مکثی هست که حقیقت ویران کننده ی یک عشق را آشکار می کند. همیشه مکثی هستیم که می تواند اتفاق نیفتد، تا تو مثل هر عابر بی قرار دیگری ایستگاه حافظه مرا ترک کنی. اما اتفاق افتادیم. در راه های زرد، در راه های طولانی، قدم هایی بوده که مرا و تو را به دیگری نزدیک کرده است. پیش از آنکه در گرگ و میش یک زن، شماتت حضور هم را از یاد ببریم، به خاطر آورده ایم که نیاز هر صورتی را به مصرف نزدیک می کند. تمامت تو تمامی ندارد، در بی نیازی من از تو. تو از من. می توانم بی ترس فاصله، دستم را تا زلف پسرانه ات دراز کنم. در مسافتی که در هم سفر می کنیم. زنانی هستند که نمی خواهند نیم رخ زخمی دیگری مان را به خاطر بیاورند. زنانی که بر دیگری چشم می بندند تا من و تو چشم ببندیم و ببینیم باز در شبی، جاده برای کلمه هامان چشمی و لبی پیدا نمی کند. دشنام تو به زندگی و دشنام زندگی به من، همه مباهات حضوری است که ما در غیاب دیگران داریم. چه کسی می تواند تمام قلب تو باشد؟ بی آنکه مرا از پا دربیاورد؟ چه کسی توانسته در من بیتوته کند، جز آنکه تو کلیددارش بوده باشی. قلبی جانی، دستی آلوده و زبانی افعی وش که مرا و تو را میان جنازه هایی متصرف شده تبعید کرده است، همان پیوند برادرانه ای است که پیری ما را به تاخیر می اندازد. می دانم و می دانی که چشم من و تو مرگ را در مسافاتی نزدیک رصد کرده است. می دانیم که ماندنی بودن، مکانیت وسوسه ای است که هرگز چهارچوبی برای افراشته شدن نیافته است، در شمال روح، که تو عاصیانه و منزوی، به ایستگاه های متروک سر می زنی و کالبدت را از سودای عشق تهی می کنی. جسارت تو و ترس من، هر دو اظطراب حادثه ای است که موج را بر پهنه ی ساحل ناچیز می کند. در ایمان متزلزل ما، در این شریعت سوخته، در سقف هایی که تصور کرده ایم و حتی لب هایی که شریک شده ایم همیشه منی در تو و تویی در من بوده است که زبان را از ضرورت باز می دارد. چنین است که نمی توانم رنگین کمانی چون تو را در خرداد حافظه ام به وصف بکشم. من هادی ِ محسن را می شناسم. هادی ِ دیگران، دیگران من است. نه شریک ترس ها و نه هم آخور وسوسه ها. غریبه ها را به من راه نده. مرا به خاطر بیاور و بشناس. من تمامی تو که نه، اما تمام تو از منم. منی جز آنکه در تو به امانت گذاشته ام نمی شناسم. تو را می شناسم و به خاطر می آورم. می ایستم و با اشاره تو را در میان دیگران نشان می دهم. تو را که آینه ای همیشگی بودی. باش. بمان.

+ به نبشته درآمده جمعه ۱۳ خرداد ۱۳۹۰به گاه 2:39 به آه محسن اکبرزاده |

 

این روزها ارتزاقم رفت و آمد بین ادبیات و معماری است. چیزی از آن را به این می فروشم و چیزی از این را به او عاریه می دهم. اصلن این بیماری همیشه ام بوده که متن را خانه ام می دانسته ام و خانه را به مثابه متن خوانده ام و نوشته ام. چشم تشبه داشتن به این دو منظر، چنان تباین را کمینه کرده که معماران را ادیب می پندارم و ادیبان را معمار. حالا شمایی که حالتان معقول تر از من می نماید قضاوت کنید تشابه و تمایز را در چهره های پیش روی. یکی جمال میرصادقی از بانیان داستان مدرن در ایران و دیگری داراب دیبا از بانیان معماری مدرن در ایران:

جمال میرصادقیداراب دیبا

 

+ به نبشته درآمده پنجشنبه ۶ آبان ۱۳۸۹به گاه 14:7 به آه محسن اکبرزاده |

دیوار صبحگاهی اتاق

چگونه در فرصت یک روز

از روز بگذرم؟

خوابی که هر صبح

مرا بیدار می کند

و تو را

در ازدحام یک خیابان لعنتی

به ایستگاه سطر بعد برده است.

در فنجان صبح

سهم من

تار مویی است

که از بیداری روز قبل

در خواب مانده است.

+ به نبشته درآمده پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۹به گاه 23:29 به آه محسن اکبرزاده |

پنجره اتاق خوابم- شیراز

 

 

 

سیمای هرزگی در من تمام نشدنی است. امشب توانستم این چهره را بیرون بکشم و با خونسردی تمام تماشایش کنم. توانستم بفهمم گاهی بسیار دورتر از آنم که فکر می کنم. می توانم هیولایم را به اسمی که تو نمی دانی صدا بزنم و از او بخواهم که رفتارت کند. شکل بگیرد از آناتی از تو و تو را در زمان های خواستنی اش احضار کند. فانتزی توانستنی که درچشم خودآگاهم آشکارا به بازی تسلط ادامه می داد تا پیش برود و پشت بی زره و نحیف و آسیب دیده اش را نشان بدهد. ربطی به کودکی ندارد. من هرچه می کشم از فردایی است که نمی رسد. بی تابیم را تماشا می کنم در خونسردی وحشتناکی که مدت هاست در خودم سراغ نداشته ام. کشف تمنا در خود و تماشای رفتار تشنگی. مستندی از دیوی که در گلوی پنهانم تماشایش می کنم. این شب ها ماه افتاده وسط پنجره. نمی گذارد بخوابم. بیداری در تنهایی از هر زنی هوسناک تر است

+ به نبشته درآمده چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۹به گاه 4:0 به آه محسن اکبرزاده |

پنجره اتاقم در خانه پدربزرگ

برایم نوشته:

Hello,
    Am miss Mirian (23yrs),I saw your profile today in facebook and became interested in you,I will like to know you more,that is if you permit it,do mail me,so we could exchange pictures and other info about each other.
    I am waiting to hear from you.(Believing that age,distance or colour will not be a barrier to love),take care.
Yours in love,
Mirian.

میدانم اینگونه هرزنامه ها تکراری اند و فرساینده. اما نفهمیدم وقت خواندش کجای دلم لرزید. می گوید مرا دیده و خواسته و با صمیمیت می خواهد که با من در تماس باشد. حالا باور می کنم احساسات انگاره هایی اند که ذهن پیش فرض می کند وگرنه شما هم به سان من می دانید این یک پیش مراسم برای چاپیدن جهان سومی هایی از قبیل من است که زل زده اند به قاب پنجره های تعطیلات و تراشه های نور دم ظهر را روی رد خاطره ی آخرین باری می ریزند که کسی آنها را دیده، پسندیده و ... شاید در یک مهمانی خداحافظی یا تنفس یک جلسه سخنرانی یا انجمن ادبی فراموش شده ای که سعی می کند خنده های تو را به خاطر بیاورد. غلت می زنم به پهلوی چپ و چشم هایم را می بندم. روی پهلویی که خدا حوایم را از آن خلق کرده است. بیدار که شدم برای Mirian نامه ای سوزناک خواهم نوشت.

+ به نبشته درآمده یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۹به گاه 16:39 به آه محسن اکبرزاده |

 

در هر اسمی سراغ از تنی می گیرم که در دست هام از دست داده ام. این سلاله ی خونین را پشت کدام قراضه ی سرقتی، توی کدام کیسه زباله بسوزانم؟ این طور که مثله مثله تمام می شوم از تو. از این شهر که سایه های کسی را از من دزدیده است. این ملافه ها را چطور از رختشویخانه بکشم بیرون؟ راس ساعت هشت که آدمهایی می آیند، بردارند، ببرند هر چه را از تفاله ی تو باقی گذاشته ام.

مرا به خانه بخواه. به دستگیره های برنجی و پشتی ترک برداشته ی صندلی آشپزخانه ات. به طاقچه ی کم نور حیاط خلوتی که تنهایم می گذاری. هر دوشنبه ی سرد. هر چهارشنبه سپیدی که قرص هایت را قایم می کنی تا بفهمانیم این طور باید باشم.

اطلسی های خشک و چند دفتر بدون خطت را از خانه پدری می کشم بیرون. عینکت را از آموزشگاه می گیرم و می گردم توی شهر، توی معبدی که تو هر گوشه ات را در کتابی به آشنایی امانت داده ای. از بین یادداشت ها،توی چهارراه ها و این حواس پرت شده به زیبایی منتشرت در پیکره هایی که پیاده روهایم را تغییر می دهند. با سایه های موکد و کمانی و شمارگانی که ضربدر می زنم کنار اسم ها،نشانی ها، شماره ها...

چقدر دروغ بگویم؟ برای تو چه فرقی می کند، چقدر مسافرت هست که تو باید بی خبر رفته باشی. چقدر بستگان دور و نزدیک که در مرگی ناگهانی به خاطر آورده می شوند تا تو از خاطره ی شهر گم شوی.

آرام،آرام. اینطور که تکه های تو را به خانه بر می گردانم. گل سرت را پیدا نمی کنم.یادم باشد روی سطح سفید پارچه طرحش را با انگشت جا بیاندازم: یک خالی ِ پروانه ای که توی ذهن تداعی خالی هایی باشد که این طور در دستهام، از دست هام، پشت فرمان این لکنته ای که به جان کندن خودش را به قرمزی ِ چراغی می رساند که اتوبوس های شهری، انبوهی از پیکره هایت را در ویترین متحرک پنجره هایشان به تماشا گذاشته اند:کلافه،فراموش شده، تمام شده...

نسخه ها را سوزاندم و شیشه های باقی مانده را توی بلور ماهی ها خالی می کنم. این چهارشنبه باید به بیمارستان بروم. به رختشویخانه ی ساعت هشت، تا پوست روشنت را به خانه برگردانم. کلماتی که از تو پیدا کرده ام در سطرهای مغشوش یک چمدان به ملافه ای فکر می کنند که آخرین قطره هایت را به خاطر می آورد. مرا به خانه بخواه. به خاطره ای که پیش از تو در دستهام، از دست داده ام.

 

+ به نبشته درآمده جمعه ۲۸ خرداد ۱۳۸۹به گاه 5:10 به آه محسن اکبرزاده |

 

و کتابفروشی رشد قلب تاریخ است!

کتابفروشی رشد

تقریباً دوست داشتنی ترین و ناگزیر ترین انتخاب در دل جهنمی چون اهواز کتابفروشی رشد است. هیچ وقت کهنه نمی شود این احساس. از در اصلی وارد می شوی. جمعیت انبوه را می شکافی و خودت را به پله ها می رسانی.بالا می روی و با یک چرخش روبروی قفسه ادبیات قرار می گیری. تمام هیجان ماجرا این جاست که می توانی در فرصت چند پله تا دیدار، حدس بزنی کدام یک از دوستانت را آنجا پیدا می کنی. هر اهوازی علاقه مند به ادبیاتی برای دیالیز ادبی باید در هفته حداقل یکبار به آنجا مراجعه کند. در برنامه ریزی شهری به کتابفروشی رشد کاربری جاذب جمعیت و قرارگاه رفتاری می گویند و این یعنی کافی است عصرهای اهواز یک پیام به شماره های دلخواهتان بفرستید که کجایی؟ جواب ها یک در میان می نویسند: رشد

بالا که می روم از پله ها و می چرخم جثه مهدی و صدای سعید را تشخیص می دهم. اول باید با ژنرال خورشید فر سلام علیک کنی و شرح بدهی کجا بوده ای این یک سال را. بعد که به بچه ها اضافه شوی می توانی بازی تازه ات را پیشنهاد کنی. قیمت پشت جلد تقسیم بر تعداد شعر ها. اینطور می شود فهمید که قیمت هر شعر سعید ۴۰ تومان و مهدی ۴۱ تومان است و این اختلاف می تواند توهم توطئه مادرزادی ادبیاتی های اهواز را شعله ور کند. نتیجه بازی این است که شعرهای ترجمه به طور میانگین ۲۰ تومانی گرانتر از شعر خودمانی حساب می شوند و مجموعه های کامل بسیار ارزانتر از تک کتاب ها هستند و ... ساعت که از ۹:۳۰ بگذر باید سمت بگیریم سمت میدان شهدا یا دکان سعید. این دوراهی ادیبان جنوب را به دو دسته تقسیم می کند: خودی ها و نخودی ها...

 

+ به نبشته درآمده سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۹به گاه 21:18 به آه محسن اکبرزاده |

 

صبح زود که می رسم می دانم کسی در شهر چشم انتظارم نیست. می دانم در این ساعت و ساعت های بعد، درِ خانه ای را سراغ ندارم که سراغ بگیرم. فکر می کنم خانه هرکس قلب کسانی است که دوستش دارند.فکر می کنم به خاصیت این جمله و حماقتی که در چنین لحظاتی آرامم می کند. سمت می گیرم به خیابان های آشناتر.پیاده پیدا می کنم نام هایی را که در غیابم حضور دارند،در ذهنم،در قلبم و در خاطره ی این روان نویس. در این خیابان تو را دیدم و در آن دیگری، دیگری را...گمانم را می کشانم به چشم ها و دهانهایی که در این شهر سراغ گرفته ام. به زیبایی لجام گسیخته ای که در پیکر از شکل افتاده این خیابان ها ویرانم می کند. زیبایی مغز استخوان زنان این شهر است. در هیچ شهری چنین به چرا نمی برم چشمها و چشمه های اشتهایم را. 24 متری،طالقانی،زیتون، کیان، کیانپارس...وحشم را بیدار می کنند. می پیچم به خیابانی که 8 سال جوانی ام را برگ به برگ در حافظه دارد. سالهای دبیرستان، سالهای خانه هنر...کتابفروشی محام...

خانه هنر اهواز

آن چه در تصویر مقابل در مقابل دارید هنرپرورترین ارض در جنوب جهان است.دوشنبه های شعر...سه شنبه های داستان...هرشنبه های قرارهای گاه به گاه و برنامه های بی بهانه یا که بهانه...

اینجا در این درگاهی نویسنده ها و شاعر هایی جلوس کرده اند، چای نوشیده اند، سیگار گیرانده اند و غیبت های بی پایان کرده اند که نامهاشان زینت تاقچه های شماست و انباری خانه من. از گلشیری و ایوبی و ابوتراب تا مستور و ربی و آذرپناه و روات زاده. از باباچاهی و چالنگی و هرمز تا بهمنی و خواجات و حلالی و اسکندری و مرادی...

از من تا من.

هنوز هم قرار همان است. دوشنبه های...سه شنبه های...هنوز چای و غیبت و غیاب.نمی توانستم بطالت ابدی این حیاط را تحمل کنم.چند سال آخر را جز به  کنجکاوی و حصول اطمینان از عدم تغیر پای در رکاب این ماجرا نگذاشته ام.هیچ کامیابی را در هیچ کسی سراغ ندارم جز آنکه این حیاط را ترک کرده باشد.این آدمها را. آدم های دفن. آدم های سنگ. آدم های راه های نرفته، پیله های نشکافته،بالهای نکشیده...دلم برای شما می سوزد. برای لبخندهای دوستانه و دلهایی که به هم می بندید. برای میهمان نوازی تان که هر غریبه ای را به صدر می نشانید تا نفری را به این فراموش خانه اظافه کنید. تبیعد کنید از خود به خود.مومیای زیبایی را بر پلکهای تابانتان دوست ندارم. این واماندگی و ماندگی...

بعضی تصویر ها را افشا کننده می دانم. نسبت های ژنتیکیِ آشکار کننده، هم مکانی ها و همزمانی هایی که ملکوت یک رابطه را عریان می کند.رو که از تصویر بالا بر می گردانید به سمت مقابل کوچه دری را در مقابل می بینید که آینده و روبروی خانه هنر اهواز است.دروازه ای که راه را بسته اما ردپای گریخته گانش را پنهان نکرده است. یاد مولوی می افتم بی اختیار که:

یکی تیشه بگیرید پی ریشه زندان

چو زندان بشکستید، همه شاه و امیرید.

 آینده خانه هنر

 

+ به نبشته درآمده پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۹به گاه 12:45 به آه محسن اکبرزاده |

اردیبهشت است. نیمی از مردم به خواب رفته اند. نیمی تازه بیدار می شوند و نیمی دیگر در حسرت خواب به خواب فکر می کنند. بیداری در این فصل شیراز، کیفیت مطلوبی ندارد. تلفن ها را به ندرت کسی جواب می دهد. قرار ها اگر به هم نخورد پر است از تاخیر های غیر معمول و پلک های پف کرده. همینجا هم از دوستانم خواهش می کنم  اگر تلفنم بعد از ۳ زنگ پاسخ داده نشد لجاجت نکنند و خانواده ای را از آسایش نرهانند.

اردیبهشت است. پیشتر از حجامت در این خانه قصه بافته ام و از سعید موسوی هم در دستنویس قبل یادی کرده ام. طبع سعید مثل خود من گرم و صفرایی است. این فصل را بی عرق بیدمشک و نسترن و ادکلن خنک نمی توانیم تاب بیاوریم. به رسم هر ساله تن به تیغ آشنایی می دهیم که مجابمان کرده به ساعت و ماه این تقویم که حجامت را سخت نیکو دانسته اند

از مطب که بیرون می زنیم قرار می ذاریم بریم نگاتیو. به یمن جای تازه برای سعید یک قلک بزرگ می خریم تا پول سیگارشو بریزه توش. متنفرم و در عین حال انرژی ناجوانمردانه ای می گیرم از ترک دادن بقیه:سیگار،الکل،زن،کتاب،آرزو...

سر راه یه ابریق مسخره هم که تو شیکمش یه ساعت جا ساز شده می خریم. چون توی قفسه دکور جا نمیشه می خوابونمش و حدود ۳ ساعت می کشمش عقب، اینجوری مثل الانی که داره ساعت ۶ و خورده ای رو نشون می ده بیشتر منظورش همون ۹ و بیست دقیقه است.

بقیه بعد از ظهر رو پاریس تگزاس نگاه می کنیم و بستنی می خوریم و به ویم وندرس فحش می دیم تا باور کنیم هنوز توی این فصل روشنفکریم. سعید برام تهران انار ندارد رایت می کنه چون فکر می کنه اسمش حالمو بهتر می کنه.حالمو بهم می زنه. کتاباشو اورده توی مغازه و چیده قفسه بالا. تا فیلم نگاه می کنیم من چنتا کارتون می فروشم به بچه ها و فیلم رایت می کنم و سعید سعی می کنه طوری که کسی نبینه مثانه شو توی بطری آب معدنی خالی کنه. این کارو به تمیزیه مغازه دارای دیگه انجام میده. کار خوبیه. شب با ۲ تا مشتری اسم فامیل شفاهی بازی می کنیم و پیاده تا خونه قدم می زنیم. هوا ملثه. باید بخوابیم. می خوابم. همه اردیبهشت رو می خوابم تا مطمئن بشم خواب هیچکسی رو نمی بینم. تا آخر اردیبهشت، فعلن؛ شبتون ناز...

پاریس تگزاس

+ به نبشته درآمده چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۹به گاه 1:37 به آه محسن اکبرزاده |

 

طراحی کارت ویزیت برای سعید موسوی عزیز

نگاتیو سعید موسوی

+ به نبشته درآمده دوشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۹به گاه 0:58 به آه محسن اکبرزاده |

خیابان اردیبهشت شیراز 

مثل امروزی اگر باشد و خانه خالی، به خیابان می آیم تا فروردین مدام شیراز را به خاطر بیاورم. به مغازه هایی سر می زنم که دوستشان دارم. برای خودم روان نویس می خرم. برای خودم کتاب می خرم و مزه هایی را تجربه می کنم که پیشتر سراغ مرا نگرفته اند. شیراز پر از خیابان های خالی است. پر از بن بست های ننوشته و تک پنجره های نخوانده و باز مانده. می گذارم بادهای یکشنبه، آبشار های طلایی کوچک را از رنگ و رنگ بر پیراهنم بنشانند. بهار است. ایمن نیستم. هنوز خطر دوست داشتنت جدی است و من تنی ندارم که بخواهم به این ماجرا بسپرم. شیراز پر از خیابان های ناتمامی است که نمی تواند مرا به خانه ای که می خواستم برساند. به خانه ای که مرا می خواهد. می گذارم سوزن ظهر در پوست تازه ی گردنم تاول بزند و پیاده در پیاده رو ها، خیابان ها و میدان ها باقی می مانم. در "رفتن" می مانم تا نمانم.

+ به نبشته درآمده یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸۹به گاه 12:51 به آه محسن اکبرزاده |

کاشان

کاش کاشان

زنی برای سرودن بود

در عصر روزهای تعطیل...

+ به نبشته درآمده جمعه ۷ اسفند ۱۳۸۸به گاه 19:37 به آه محسن اکبرزاده |

 

علی معلم دامغانی

جناب آقای علی معلم دامغانی

سلام

تصویر شما را در کنار قفسه هایی که هنوز فرصت پر کردنش را نیافته اید دیدیم و مثل شما به فکر فرو رفتیم که با این غیاب چه باید کرد؟

در شروع به کار، در فرهنگستان هنر با درود بر امام خامنه ای و درود بر سید خادمین و سید السادات دکتر محمود احمدی نژاد( اینجا ) ، درباره فرهنگستان هنر فرموده اید که با دوری از اجرا زدگی هنری قصد دارید فرهنگستان را نه به مثابه تولید کننده آثار و یا فراهم کننده عرصه فعالیت هنری بلکه به عنوان هدایت کننده ی کلان فرهنگی معرفی کرده  و بر رابطه اش با نهادهایی چون شورای عالی انقلاب فرهنگی تاکید می کنید( اینجا ). کشاندن پیکره ای سبک و اجرایی به حلقه های تو در توی مدیریتی از سر دلسوزی است یا ناچاری و ناتوانی؟

در کشوری که از رهبری نظام و نهادهای وابسته تا ریاست جمهوری  و نهادهای وابسته، سازمان هایی چون حوزه هنری و تبلیغات اسلامی و حوزه علمیه قم و  وزارت ارشاد و البته مجلس شورای اسلامی؛ همه خودشان را تصمیم گیر کلان و ترسیم کننده  کلیات فرهنگی می دانند چه کسی فاصله ی فکر تا عمل را پر می کند؟

فرهنگستان هنر به صورت سخت افزاری متشکل است از  چند فرهنگسرا و گالری است که تحت نظر نرم افزاری کارگروه های تخصصی در رشته های هنری به صورت روزانه  و هفتگی برنامه های هنری اجرا می کند. نگاهی به برنامه های فرهنگستان طیف وسیعی از سلیقه ها را آشکار می کند. ارائه آثار و پژوهش در قالب جشنواره ها و هم اندیشی های عاشورایی و هنر اسلامی تا بررسی جریان های معاصر و چهره های معاصر چون دریدا و بارت، چهره ای از فرهنگستان شناسانده که خودی و غیر خودی و دوست و دشمن نمی شناسد.

قدرت فرهنگستان از متخصصین و هنرمندانی بود که بی چشم داشت حتی امور اجرایی و اداری برنامه ها را به عهده می گرفتند و دانشجویانی که بی اجر و مزد در کنار استادانشان در هر برنامه ای عرق می ریختند . کسانی که گرد شعله اعتماد و احترامی جمع شده بودند که آن را از خود و حامی خود می دانستند. فرهنگستان پیش از شما هرگز رئیسی نداشته است. کسی به انتخاب خود گروه های تخصصی در اتاق ریاست می نشسته که هیچ گاه حتی در برنامه هایی که در حیطه های تخصصی اش اجرا می شد پشت تریبون نرفت. اما شخصاٌ از نزدیک دیده ام که چطور مقالات برگزیده و آثار ارائه شده را شخصاٌ و مشتاقانه دنبال می کرد.فرهنگستان را حضوری انسانی قدرت می بخشید. آیا کشاندن فرهنگستان به بایگانی نهادهای فربه و تنبل مدیریت فرهنگی و سیاست گذاری از سر این غیاب نیست؟

آن معاونت هنری  که استعفا و غیابش را اعلام کرد چقدر با هنر مندان فاصله داشت؟ کافی بود از ورودی موسسه آسمان هنر وارد محوطه شوید. از درب بی نگبان بخش اداری وارد راهرو بشوید، انتهای راهرو اتاقی بدون منشی و نگهبان بود که با باز کردنش می توانستید سلام آقای حیدریان را بشنوید. دفتر ریاست فرهنگستان را که خودتان زیارت کرده اید . . .

البته سخنان شما در شروع کار هوشمندانه است. در قحط الرجالی که به اعتراف خود شما نتوانسته اند کسی را در حیطه هنرهای تجسمی برای پست ریاست فرهنگستان پیدا کنند چطور می توانند کرسی های تخصصی اعضای فرهنگستان را پر کنند؟  آن هم با این بودجه!

وقتی اولین بار در گفت و گویی خصوصی از زبان مهندس شادمهر راستین رقم بودجه سالانه فرهنگستان را 300 میلیون شنیدم راز بعضی تفاوت ها برایم آشکار شد. اجازه بدهید تجربه شخصی ام را نقل کنم:

برای اختتامیه جشنواره سلام بر نصرالله که از دست خود شما تندیسش را دریافت کردم برای نصف روز برنامه در هتلی 4 ستاره در مرکز تهران مهمان بودم. در برنامه مشابهی در مشهد نیز 4 روز در هتلی4 ستاره. در اختتامیه چند ساعته جشنواره داستان دفاع مقدس که برگزیده نخست شدم نیز در بهترین هتل کاشان 3 روز مهمان بودم. در برنامه ها و جشنواره های متعدد دیگری نیز طوری برایم خرج شده که گهگاه از آنچه می کنم خجالت زده شدم.

اما در فرهنگستان هنر چه خبر است؟ زمانی که به عنوان برگزیده نخست همایش سینما و معماری برای ارائه سخنرانی با هزینه شخصی به تهران آمدم تنها در ساعت برگزاری مراسم با برگزار کنندگان روبرو شدم. مراسم ناهار تنها یک ساندویچ بسته بندی شده سرد و سبک و یک ساندیس بود. چیزی که در هر راهپیمایی دیگری نیز می دهند. بعد از پایان مراسم هم تنها چای و بیسکویت. زیبا آنجا که اعضای پیوسته فرهنگستان هم با هم سفره بودند.

می دانم که این مقایسه سطحی و عوامانه است اما خواستم در این مقایسه از ادبیات سید الساداتی استفاده کنم که شما خود و تمام هنرمندان ایران را شیفته ایشان خوانده اید

در کارگاه فهم خانه که می توان آن را از آخرین برنامه های فرهنگستان دانست برگزیدگان و انتخاب شدگان نیز باید هزینه خودگردانی مراسم را در بدو ورود به کارگاه پرداخت می کردند ! و تنها جایزه نفیسی که در مراسم اختتامیه دریافت کردند 12 شماره آخر فصلنامه هنری گلستان هنر بود! باور می کنید که با آن شرایط و نبود دستگاهای گرم کننده در سرمای کویری کاشان 300 تا 400 نفر فارغ التحصیل  و دانشجوی معماری مشتاقانه تقاضای حضور داشتند. اعتراف می کنم به عنوان یک معمار جوان اسامی سخنرانان و هیات علمی کارگاه تنها دلیلی بود که برای سفر و ثبت نام علی رغم اینکه برگزیده بودم نیمی از دریافتی ماهیانه ام را هزینه کردم.

این بودجه عمومی 300 میلیونی را مقایسه کنید با بودجه ی چند میلیاردی فرهنگستان های دیگر مثل فرهنگستان علوم پژشکی. چرا همیشه اینقدر به فرهنگستان هنر تنگ گرفته شده؟ امیدوارم با برطرف شدن معضلی به نام میرحسین موسوی از این به بعد با بودجه فربه تری مواجه باشیم.

آقای معلم عزیز

با ما تماس گرفته اند. عذرخواهی کرده اند که برنامه های باقی مانده امسال منتفی شده. گویا کسی نیست. گویا آن آدمهایی که حضورشان کمبودها و اصلاٌ نبود ها را جبران می کرد دیگر نیستند. آنچه ثمره حضور شما بوده تا کنون از کار افتادن سایت فرهنگستان برای مدتی و بعد اضافه شدن لوگوی پایگاه اطلاع رسانی دولت  کنار نام فرهنگسراهای دیگر است! با توجه به تاکید شما بر استقلال فرهنگستان شروع غافلگیر کننده ای بود.آنچه در ادامه می آید تنها کلمه است. تنها اسم است. اسم اتفاق های شیرینی که یک دهه شرافت هنر این مملکت را در غیاب همه آنهایی که وظیفه داشتند و نکردند نشان می دهد. از صدها عنوان کتاب و مجله ای که به چاپ رسیده و حتی به رایگان در سایت فرهنگستان در دسترس است و برنامه های رادیویی و برنامه هایی که دلجویی و سراغ گرفتن از پیشکسوتان و هنرمندان مهجور و منزوی است می گذرم. آنچه در ادامه می آید تنها اکتفا به همایش ها و نمایشگاه و جشنواره ها و میزگرد هایی است که به شیوه ای برگزار شده که شرحش را به شما گزارش دادم

و من الله توفیق


بقیه
+ به نبشته درآمده دوشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۸به گاه 16:47 به آه محسن اکبرزاده |

 

همیشه و هنوز این ترس بوده و هست که چیزی بیش از یک دلقک نباشم. کسی مرده و من با او عکس مشترک و خاطره مشترکی دارم که از قضا عکس و خاطره ارتباط زمانی و مناسبتی هم با هم ندارند. یک جایی مرحوم محمد ایوبی، جناب فتح الله بی نیاز و ابوتراب خسروی داور بودند و من و مهدی ربی هم داوری بخش جنبی را داشتیم. به نسبت هم جشنواره و تجربه سطحی و مزخرف و ناعادلانه و احمقانه ای بود که تنها بازندگانش همین 5 نفری بودند که گفتم. خاطره از این قرار بود که توی جلسه داوری آقای ایوبی بلند شد از روی صندلی، چون کمرش خم بود صندلی که بارانی ایشان هم روی آن بود افتاد. من با عجله خم شدم بارانی و صندلی را به موقعیت قبلی برگرداندم، ایشان با لبخند گفت: آرام آقا جان، اتفاقی نیافتاده!

محمد ایوبی اتفاقی بود که افتاد. خدایش بلند بگرداند

محمد ایوبی و ما

 

+ به نبشته درآمده یکشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۸به گاه 2:39 به آه محسن اکبرزاده |

 تورج میربها

بعضی آدمها از همان اول تصمیم می گیرند بر روحت ببارند.دست تو یا خودشان نیست. قطب نمایش را برداشته بود با وسواسی بیش از خودم دنبال سمت و سوی خدا که قبله نمازم درست باشد.

مدت ها بود از کسی چیزی یاد نگرفته بودم. حالا کسی بیاید با ساده ترین بیان هستی شناسی همه چیزت را تغییر دهد.دین. اخلاق. اقتصاد. روانشناسی. معماری. جنسیت ... خانه

و من تازه فهمیدم اتاقم اینجایی است که با شما وعده ملاقات دارم. دیدم تنها جداره ای که عکسی از خودم را به آن آویخته ام و آنچه بر آن و در آن می گذرد برایم اهیمت دارد همین جاست. همین بی جای دوست داشتنی که می توانم از آنچه هستم به آنچه می خواهم باشم یا حداقل بنمایانم بدل شوم.عوض شوم. لباس راحتی بپوشم و پاهای ذهن را جلوی شما دراز کنم و بگویم: آخیش...

تورج میربها عزیز همه مایی بود که چند روزی با او هم سفر بودیم.طاقت و وجدان بی پایانش در بحث های خرد کننده با اذهان نا پرورده و گره داری که کلام را به بطالت می کشاند حیرت زده ام می کرد. وقتی دیگر حتی من در خواب و بیدار خرناسه هایم را شروع می کردم و او پیشانی بر کف دست گرفته با اسلوبی طاقت فرسا و از سر صبر هنوز می آموخت.

با آن همه افزوده هایی که زندگی به او داده بود و یا او به زندگی بی غش بود. ما در سفر نه عضو هیات مدیره ای دیدیم نه استاد دانشگاهی. نه معماری کارآزموده تر نه فارغ التحصیلی در مقطعی بالاتر و در دانشگاهی بهتر.روز های متمادی به او فکر کردم. با شور برای اطرافیان بازگویش کردم و سعی کردم طرز لبخند انسانی اش را به همه نشان بدهم. تلاش باطلی است. دلم تنگ است که به دیدنش بروم. بار نخست است که اینگونه بی شرم و لکنت از دلتنگی کسی برای شما می گویم.دوستش دارم و روزی را که حضورش کسری از زمین را کم و زیبایی بی دلیلش را به ما تعارف کرد گرامی و مبارک می دانم.

بماند. برای من و سال های بعد

+ به نبشته درآمده دوشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۸به گاه 10:46 به آه محسن اکبرزاده |

 

باغ فین-آذر ۸۸

+ به نبشته درآمده یکشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۸به گاه 19:9 به آه محسن اکبرزاده |

بت های ذهنی و خاطره ازلی 

لای کتاب هایم همه چیز پیدا می شود.پول،شماره تلفن،یادداشت،شعر،طرح...

و آنچه لای کتاب مانده معنا گرفته با آنچه لای کتاب مانده تر بوده و هر جامانده ای با کتابی که آن را بلعیده نسبتی دارد؛لابد!

حالا اگر این نقاشی ام( به بهانه ماژِیک نو خریدن و امتحان کردن) آشکار کند ازلیت تصویری را که در کتاب غروب های کودکی ام جامانده و این که جا می خورم همیشه از این همه اعترافات تکوینی،بی هوا می آیند و هواهایت را نشانت می دهند تا بفهمی برای آنچه هستی و جامانده ای در کتاب عادت هات دنبال بنیان های ایدئولوژیک و اثبات های سایکولوژیک نگردی...

ترسانم، از اعتراف بزرگ ترسانم، از سوتفاهم هایی که راه ها را تغییر می دهند و رگ ها را تنگ تر می کنند و منی که نمی فهمم،این طور،جامانده، در این کتاب قطور چه باید کرد...

آیا فرج دستی نیست که کتاب را باز می کند تا بتوانی خودت را به قدر یک تصویر تماشا کنی؟

+ به نبشته درآمده یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۸به گاه 12:46 به آه محسن اکبرزاده |