مروری بر قتل های زنجیره ای جی. دی. سلینجر
برای مهدی ربی

مجبور بود ماجرا را با هولدن شروع کند. باید همه روزهای پشت سر را مهار می کرد. سلاخی با قلم و بیرون کشیدن آدمها از صف زندگی. هولدن توی خیابان های نیویورک له شد. کنار هم حوض یخ زده ی پارک شهر. در انتظار همان مرغابی ها، تا او بتواند آرام بگیرد. در داستان های کوتاه و بلندش همیشه کسی در حال رفتن بود. از جایی به ناکجایی. انتزاع نوشتن آدم را از لختی ماده رها می کند. در داستان هایش؛ عشق ها، ترس ها و حیرت ها را تمام کرد.چیز چندانی برای باقی ماندن باقی نگذاشته بود. هر چند همیشه شک داشت. مجبور شد کلک فرانی و زویی را هم بکند.یکی را توی وان حمام خفه کرد و دیگری را روی بالکن یخ زده ای که منظره ای از هیچ کجا نداشت. آدمهایی که تنها با تمام شدن ناتمام می شدند.جز نوشتن چیز چندانی نمانده بود. وقتی نیم قرن پیش سلینجر در خانه را بست. کتش را آویزان کرد و روی کاناپه، کنار شومینه دوست داشتنی اش ولو شد. توی اتاق کناری بادی گلس نویسنده توی خون خودش دست و پا می زد.فقط سیمور مانده بود. اوایل فکر می کرد نمایشی عوام فریبانه و یا سوء قصدی هنری در اتاق هتل می تواند موفقیت آمیز باشد اما ماجرا پیچیده تر بود. اینکه پیچیده تر بود را بادی گلاس پیشتر تذکر داده بود و دختر سلینجر. وقتی که از استاد شرقی تباری که پدرش را راهنمایی می کرد به کنایه سخن رانده بود.
پیش کشیدن مرگ در زندگی. اگر زندگی مبتنی بر همان سنت شرقی مورد پسند او در آمیختن با پراجاپاتی و کثرت عالم است، چاره اش در همان سنت؛ رهبانیت و کناره جویی است: جوهری ترین و عمیق ترین رگی که در تمامی داستان های او زیر پوست سیمور گلس نقش می انداخت. با مرگ بادی نویسنده و انزوای سلیجر، ماراتن طولانی تعقیب سیمور شروع شد. هرچند روایت است که در تمام این سالها، بادی محبوس در اتاقی تاریک به نوشتن ادامه می داده اما چند روزی صبوری می خواهد تا ماجرا روشن شود.
اعتراف می کنم از روزی که کارهای او را با فارسی قابل قبول و مطمئن و کمیابی در روزگار ما خوانده ام، با هیجان یک فیلم پلیسی و یا شور و هوس صحنه های شکار راز بقا؛ ماجرای او و سیمور را تعقیب می کنم. هیچوقت خسته نشدم. او دقیقن آن قدر روایت این فصل را ادامه داد تا مخاطب احتمال پایان را فراموش کند. دیروز وقتی هیچکس در هیچ جای جهان به مرگ سیمور فکر نمی کرد، جنازه سلینجر را پیدا کردند. پایانی استادانه از استادی چون او. تمام قد می ایستم و تنها در سالنی تاریک برای این همه نبوغ کف می زنم. پایانت گوارایت باد.