منتشر شده در شماره مهر 92 ایران آذین:

طراحی داخلی بدون مداخله طراح

بهره گیری از پالت رنگی برای خرید مناسب با وضع موجود


محسن اکبرزاده

پژوهشگر دکتری معماری اسلامی و مدرس دانشگاه هنر اصفهان


 


بقیه
+ به نبشته درآمده جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۲به گاه 20:30 به آه محسن اکبرزاده |

من از تو بعیدم
و از هر زنی که در این آشپزخانه
زخم دست را
با سرمای رنده آرام می کند.
من به خانه ای که نیامده ام، نیامده ام.
مسواکی که از من جا نمانده
یک روزنامه
و دسته کلید یدکی ام را
از تو بعید می دانم.
تو نمی دانی
شهر با سرمای ساختمان ها
منظره مردمکت را سابانده است
پرده را کیپ می کشی
و از بین گوجه های کال
دست سرخت را
به آنی که جای دندان مرا ندارد می رسانی.
بعید است
از این آشپزخانه
بویی از من
و یا هر مردی که در پله ها باقی مانده است
به واحدهای مجاور برسد.
حالا که شهر
رنده ای بزرک
با دندانه های مساوی است.

برچسب‌ها: شعر, شهر
+ به نبشته درآمده یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۲به گاه 19:53 به آه محسن اکبرزاده |


فراخوان کارگاه ویژه مقالات علمی- پژوهشی و ISI معماری و شهرسازی

ویژه دانشجویان تحصیلات تکمیلی

 

هدف این دوره، نه آموزش روش تحقیق و نه مبانی نظری است. در این دوره طی 8 جلسه می آموزید که از یک سوال قاطع به یک جواب قاطع برسید. شما یک مقاله می نویسید اما تجربه نوشتن چندین مقاله دیگر را موازی با مقاله خود از سر می گذرانید. روشی که در مقاله دیگر اعضا استفاده می شود، می تواند روشی باشد که در مقاله بعدی شما مورد بهره برداری قرار می گیرد. مقالات این دوره برای چاپ در یک ژورنال علمی پژوهشی یا ISI پرورانده می شوند. هدف ما کسب مزیت در دستیابی به مقطع تحصیلی بالاتر و یا  جذب در هیات علمی دانشگاه های کشور است.

 

شرح دوره:

چگونه یک موضوع انتخاب کنیم؟

تدقیق موضوع و پرسش

استخراج اهداف و فرضیه ها

از ضرورت تا اهمیت

روش تحقیق من کدام است؟

کجا و چگونه جستجو کنیم؟

نظام های جمع آوری اطلاعات

دسته بندی، اولویت بندی و بازتولید

پرداخت جداول و نمودارها

از مهندسی تا معماریِ متن

آموزش نرم افزارهای پژوهشی همچون Endnote و Zotero

نظام های ارجاع و رفرنس نویسی

کجا و چگونه چاپ کنیم؟

یک مقاله: چند پذیرش

آیا می دانید با 2 مقاله علمی پژوهشی یا ISI بدون نیاز به کنکور می توانید به صورت نامحدود در مصاحبه دکتری دانشگاه های دولتی شرکت کنید؟ در یک تجربه اشتراکی، به اندازه یک مقاله زحمت بکشید ولی نام خود را در چندین مقاله ببینید.

برنامه دوره:

8 جلسه 4 ساعته، 320 هزار تومان

 

4 جلسه اول برای استمرار موضوع به صورت هفته ای یک بار

4 جلسه دوم با توجه به سنگین شدن حجم کار پژوهشی هر دو هفته یکبار

 

شروع دوره در تهران : شنبه 27 آبان؛ اصفهان: یکشنبه 28 آبان؛ شیراز:پنجشنبه یا جمعه: 25 یا 26 آبان

با توجه به افزایش تعداد ثبت نام کنندگان، کلاس های هر روز در دو نوبت صبح و عصر برگزار می گردد.

 

مدرس دوره: دکتر محسن اکبرزاده

رزومه مدرس و دیگر اطلاعات در این نشانی قابل دسترس است:

www.motaleatmemari.blogfa.com

برای ثبت نام، نام کامل خود، نشانی پست الکترونیکی و شهر مورد تقاضا را به این نشانی SMSکنید:

09358772083

+ به نبشته درآمده پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۱به گاه 0:27 به آه محسن اکبرزاده |

پنیر زیادی

چقدر قدیم نمی دانم، اما از قدیم می گفتند پنیر زیادی آدمیزاد را خنگ می کند. بچه تر از این که بودم همیشه از خنگ شدن وحشت داشتم. فکر می کردم باید نوعی از کار افتادگی باشد. هنوز هم همان ترس با من است. این که کنترل آگاهانه ای روی آنچه انجام می دهم نداشته باشم. بسیاری وقت ها پیش آمده در طراحی یک اثر، خودم را از صورت مسئله ای که توسعه اش داده ام جدا کنم و بخواهم با یک فرمول پذیرفته شده ماجرا را هم بیاورم. رمپ بی دلیلی که توی حجمی فرو کرده باشم، شیب دار کردن بی منظور یک سقف و یا چند پنجره پیکسلی نامنظم مثل همین پنیر روبرو. اگر این حفره ها را بخواهیم پی بگیریم ذهن خیلی سریع از کلیسای رونشان حضرت کوربوزیه یاد می کند و یا نمونه هایی در معماری سنتی ملل. اما در چند سال اخیر این رفتار پنجره پنجره کردن جداره های بلا تکلیف آنقدر توسعه پیدا کرده که دیگر نمی توان از آن به عنوان یک افه ی زیبایی شناسانه و یا رویکردی جهان بینانه حرف زد. در واقع یک فرمول دم دستی رایج است، وقتی که نمی دانیم سطح نما چطور می خواهد با بیرون ارتباط برقرار کند. یک ادبیات بسته بندی شده. یک رابطه فست فودی مبتذل. یک هیچ غیر فلسفی خسته کننده ناچیز. هر چند اعتراف می کنم خودم هم به عنوان یک لقمه آماده در طرح یکی دو بنا و یا در کرکسیون های دانش جویی آن را در ایام تنگی حوصله یا وقت به کار گرفته ام، ولی باور کنید هرگز تا این حد دم دستی و فرساینده نبوده است. هر روز صبح که پای بساط صبحانه می نشینم با همین پنیر تکراری ملالت بار مواجه ام. یک نیمرویی، آشی، حلیمی چیزی بالاخره. صبحانه وعده ی مهمی است!

+ به نبشته درآمده شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۱به گاه 12:1 به آه محسن اکبرزاده |

شرح دوره را در ادامه بخوانید


بقیه
+ به نبشته درآمده دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۱به گاه 19:2 به آه محسن اکبرزاده |

مروری بر سنت وهابیت در تخریب اماکن و تاراج تاریخ  

وقتی تصاویر میدان لولو منامه که جای گلوله ها را بر مروارید مردم بحرین نشان می داد، در خیل رنگ به رنگ رسانه ها مخابره می شد، کسی گمان نمی برد که تا چند ساعت بعد خبر تخریب کامل این میدان، خبر قبلی را پوشش می دهد. بولدزرها آمدند، چنگک ها در جای خود محکم شد و اندام های سپید اللولو، بند بند از هم گسست و جسد مثله شده اش در میانه میدان رها شد. اما ماجرا به همین جا ختم نشد، بعد تر خبر تخریب 38 مسجد و 50 حسینیه نیز به این سیاهه  افزوده شد. گویی در ذهن حاکمان، ساختمان ها علت و دلیل نامرادی ها و ناکامی هایشان هستند. اینچنین شد که حافظه ی دردناک انسانی به خود متذکر شد که اینان همان هایی هستند که حرمین شریفین عراق را منهدم کردند. همان هایی که سال ها پیشتر مقبره ی چهار امام معصوم را در بقیع ویران کردند، همانطور که سال ها پیشترش با لشکرکشی به عراق، حرم امام حسین را نیز با خاک یکسان کرده بودند و عزادارانش را جملگی از دم تیغ گذرانده بودند. حذف و تخریب مصدرهایی هستند که اگر از قاموس وهابیت پاک شود، چیز چندانی از تجربه حاکمیتی آنان باقی نمی گذارد. آنانی که خود را وفادارترین به سنت رسول می دانند.   پس چون پیامبر به مدینه وارد شد، بنای مسجد النبی را با دست خویش بر زمین رسم کرد و خود در کار عمارت آن می کوشید و ناظر بر اعمال مومنین بود. چون کار عمارت مسجد پایان یافت، خانه های انصار را بر گرد مسجد خود رسم کرد و به هر کس می فرمود که خانه اش چند طبق داشته باشد، کوچه را باریک می گرفت تا سایه دار باشد و به قدر عبور چند تن و یا ارابه ای کفایت کند، زمینی باز را در نزدیکی مسجد قرار داد برای برپایی بازار، اجرای حدود و برپایی آیین درگذشتگان، فرمود تا گرد چاه های آب را بوستان های عمومی بنا کنند و کوچه های مجانب را از کنار بوستان ها ادامه می داد و می فرمود تا در انتهای این کوچه ها آبریزگاه های عمومی برپا کنند. چنین شد که یثرب و قریه های اطرافش که پراکنده و ناپیوسته بودند، همگن و هم پیوند شدند همانطور که در ورودش به آنجا اعلام کرده بود: من مامور به بنای شهری هستم که دیگر شهرها را بخورد. سنت نبی یکسره بر توسعه و مکانیت بخشیدن به رفتارها و آیین ها بود، چنانکه خود برای کشته شدگان بدر، بنای یادبود برپا کرد. اما آنانی که بر شهرهای اسلامی دست یافتند و به قوت شمشیر آراء علمای زمان را سر بریدند و علمای خود را تولید کردند، اهلیتی در این سنت ندارند. تولید صادقانه ترین لفظی است که می توان برای شعائر وهابی بر شمرد چنانکه جلال آل احمد بدعت های ایشان را بدویت موتوریزه شده می داند. آنچه در پی می آید ادامه تحلیلی این یادداشت نیست. تیتراژی از جاهلیت بدوی در دوران معاصر است که پشتوانه نفتی دارد و حمایت غربی. برشمردن این عناوین و تنها مرور نام ها، بارزتر و بیان کننده تر از هر صغرا و کبرایی است، چرا که حیطه ی این توحش ِ تمدن ستیز از دایره استدلال و منطق بیرون است. زمانی که در هر گوشه ی عالم هر خشتی را قدر می گذارند و آیین نامه ها و ضوابط مرمتی برایش تعیین می کنند و حفظ حریمش را یک مسئولیت ملی و گاه بشری تلقی می کنند، آثار تاریخی و تمدنی ِ یکی از جریان ساز ترین تجربیات بشری که حوزه نفوذ معاصر ِ بی مانندی نیز دارد در دست عده ای نابخرد چنین تخریب و نیست می شود که سیاهه ای به این بلندی دارد.

بناها و اماکن تخریب شده به دست فرقه ی وهابیت: 

تخریب بارگاه ائمه بقیع در قبرستان بقیع برخی از مورخان و شاهدان عینی مانند جهانگرد مستر ریتر می گوید : "مدینه همانند شهر زلزله زده شده بود. تمام اماکن مقدس و زیبای مسلمانان به دست وهابیون ویران شد و نشانه های قبور مخصوصاً در بقیع از بین رفت" وهابیون سالها بوسیله ی سگ ها و چارپایان و دیگر رفتارهای زشتشان به قبور ائمه و شهدا و اولیای خدا اهانت می کردند. بقیع را محل زباله های خود کرده بودند. این ادامه داشت تا خبرها به دیگر مسلمانان جهان رسید تا آنکه در سال 1227 ه.ق وهابیون شکست سختی از عثمانی خوردند. در نتیجه بقیع ساخته شد. ولی در سال 1344 ه.ق وهابیت دوباره به قدرت رسید. در نتیجه از 18 رمضان آن سال زیارت را ممنوع کرد و با تهدید علمای مدینه حکم تخریب قبور ائمه بقیع را گرفت. بالاخره در 8 شوال آن سال با غارت اماکن مقدس مردم مدینه را مجبور کرد تا در تخریب این اماکن و حرم ها شرکت کنند. آنها می خواستند که قبر پیامبر اکرم (ص) را در آن سال ها تخریب کنند ولی به خاطر خواب وهشتناکی که ابن سعود دیده بود منصرف شدند.

لیستی از بناهای تخریب شده را در ادامه می بینید


بقیه
+ به نبشته درآمده شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۰به گاه 20:15 به آه محسن اکبرزاده |

 این مطلب در ECNN.ir  نیز منتشر شده است. در ادامه مطلب هم قابل خواندن است

در گوزن های کیمیایی صحنه ای است که سعید پیردوست با التماس به مامور شهربانی ناامیدانه تلاش می کند تا جلوی قتل عام کبوترهایش را بگیرد. اما طوقی ِ علی حاتمی یک پیشکش تمام عیار به گوشه ای از فرهنگ ایرانی و خاورمیانه ای است که در آثار شاعران و نویسندگان بسیاری از فردوسی تا اخوان ثالث و چوبک و هدایت و گلشیری و احمد محمود جلوه دارد. کبوترباز تیمار می کند، خون دل می خورد، بد می شنود و بد می بیند اما آنچه دخل می کند را لاجرم با همه ی ما شریک می شود. صحنه ای که کبوتران در آسمان اوج می گیرند، صحنه ای است که هیچ شهروندی برای آن هزینه ای پرداخت نکرده است. آن هم در پهنه ی آسمان که وسیع ترین عرصه ی منظر شهری تلقی می شود. منظر شهری را آن چیزی تعریف می کنند که از شهر در آدمی ته نشین می شود. آنچه که در حافظه کوتاه مدت شهروندان سبب خوانایی مکان شده و آنی که در حافظه بلند مدت شهروندان منجر به ایجاد حس مکان می شود. از اینجاست که آسمان را وسیع ترین عرصه منظر شهری می دانیم. آسمان به سبب دست نیافتنی بودن و غیرقابل مدیریت بودن به طور عام، جز در مراسم آتش بازی و یا پرواز بالن ها که بیشتر تشریفاتی و همواره پر هزینه است، همنشینی جز پرندگان شهری ندارد.




بقیه
+ به نبشته درآمده شنبه ۳ دی ۱۳۹۰به گاه 1:38 به آه محسن اکبرزاده |

مسابقه معماری برای معماران در هر مرتبه ای یک دوئل هوسناک ترسناک است. موقعیتی دموکراتیک و بی رحم که بنا بر آن دارد که خرد و کلان را همتراز کرده و سره از ناسره جدا کند. مسابقه معماری حیثیت معماری است. آخرین سنگری است که سعی دارد جلوی منطق سوداگری بایستد. به بهانه انتخاب عروس برای شاهزاده ی کارفرما، پریانی رنگ رنگ جلوه فروشی می کنند تا ببینند کفش سیندرلا، به پای کدام اشل به دستِ راپید به دندان گرفته ای اندازه می شود. بماند که گاهی شاهزاده تو زرد از آب در میاید و گاهی کفاش بی مروت. ولی دست خودمان به خودمان که می رسد جان برادر. نمی شود با عروس دزدی مردم توی مهمانی پز داد. بالاخره یک بیکاره ی عاطل و باطلی مثل من با این حافظه ی بصری بیمار پیدا می شود که بگوید این سلیطه ی اجاره ای را در مجلس بزم دیگری هم دیده است. اما این یکی به غایت! خوش سلیقه است، که مانکن معروفه ی فلان مارک معروف را آورده و می خواهد به جای دخترک ۱۴ ساله ی آفتاب مهتاب ندیده جا بزند. اخوی! یا به قول همشهری هایت: یره! نکن. به خدا این کار این مملکت را به گل نشانده. بگذار حق به حقدار برسد. به هر قیمتی خودت را باد نکن. تو بیشتر از این هایی. تو صخره ای. بادکنک نباش.

این کار برای مسابقه باغ بازار سبزوار ارائه شده:

باغ بازار سبزوار

و این کار هم کار یک دفتر کره ای است:

کار کره ای

در مقایسه بقیه تصاویر سفسطه های گروه متقلب ایرانی درباب هویت و وابستگی کار به زمینه خواندنی تر است. اسم نمی آورم، شما هم پی نگیرید. لینک ها را در ادامه مطلب صرفاً برای مقایسه، تفریح و تاسف قید می کنم:


بقیه
+ به نبشته درآمده جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۹۰به گاه 1:36 به آه محسن اکبرزاده |

حس مکان
یا

اگر چگونه زندگی شما را تغییر می دهد

اول

ناخودآگاه مکانی هر شخص مجموعه ای از روابط و نسبت ها را در بر می گیرد که شخص به صورت بالقوه امکان ارتباط و حضور فعال در آنها دارد. حس مکان دریافت ناخودآگاه فرد از امکانات بالقوه محیطی است که به صورت بدیهی و بی نیاز از اثبات و مشاهده فعال ادراک می شود. اگر چشم ببندیم و باز کنیم و خود را در شهری از شهرهای ایران بیابیم که پیشتر سابقه ی حضور در آن را نداشته ایم، به طور پیش فرض می دانیم که با کمی پیاده روی می توانیم به یک خوار و بار فروشی و یا یک اغذیه فروشی برسیم. اما این حس برخوردارانه نسبت به مکان، در یک تور یک روزه کویرگردی وجود ندارد، حتی اگر در پس تپه ماهوری یک فروشگاه بزرگ وجود داشته باشد شما هیچ تلاشی برای جستجو نمی کنید. حس مکان کیفیتی است که میزان رضایتمندی شخص را از بودن صورتبندی می کند.

دوم

هیچ چیز مثل غلت زدن روی قفسه های یک کتابفروشی ارضا کننده نیست. رنگ ها معمولاً گرم اند. اگر صدای موسیقی به گوش نرسد، یک نویز عصرگاهی از همهمه ی محو بیرون شنیده می شود. همیشه نخوانده هایی هستند که دلبری می کنند و خوانده هایی که دلداری می دهند. بیرون می کشی و دوباره فرو می کنی. بیرون می کشی و دوباره فرو می کنی. بیرون می کشی و ... نه. می روی پای صندوق و حساب می کنی. این همان فرایندی است که کتابفروشی ها را همیشه هوس انگیز و خواستنی نگاه می دارد.

سوم

چه در مهمانی بزرگ فیسبوک و چه در کافه های دنج گودر، همیشه قفسه هایی از اگر برای غلت زدن محیاست. هر صبح و عصر شما لیستی از تازه ها و کهنه ها را در برابر دارید. چه در دفتر کار و چه در اتوموبیل فشار چند کلید می تواند شما را به بابل خیالی اگر ببرد. پشت فرمان توی ترافیک و یا در کسالت کار هر روزه دفتر و یا حتی قهرهای شبانه ی خانوادگی، اگر راز کوچکی است که می تواند آن رنگ های گرم و آن صداهای عصرگاهی را در شما زنده کند. بسط لذت مسحور کننده ی یک کتابفروشی با همه ماجراهایش از کوچه ی عیدی نژاد به همه کوچه ها وپس کوچه ها و پستوها اتفاقی است که زندگی شما را در آستانه لذت یک کشف نگه می دارد. اگر همیشگی و همه جایی است. با شماست. به هر بهانه ای به شما تخفیف می دهد. با شما برای اعتصاب کرده ها نگران می شود و با شما از حضور در پیاده رو های ولی عصر به وجد می آید. اگر پر از قفسه هایی است که می توانند با شما بخندند، شک کنند و بترسند. اینگونه است که اگر نه یک کتابفروشی در بن بستی از این جهان بلکه کیفیتی سیال است که حس مکان شما را ارتقا داده و کیفیت های افزوده تری چون تازگی، شعور، احساس و همدلی را همراه می کند. تابلو های شما را می فروشد، به کودکان سرطانی کمک می کند و رابطه شما را با آنهایی که دوست دارید بهبود می بخشد. اگر حتماً است.

 چهارم

اولین و آخرین باری که گذارم را به اگر انداختم، هنوز شکلات های افتتاحیه روی میز بود. خرید نسبتاً خوبی کردم. درباره تجربه کتابفروشی خودم و طراحی زیرزمین با هم گپ زدیم. مرد مهربان و صبور و مشتاق بود. ولع فروختن نداشت. همراه خودم غلت می زد روی قفسه های نه چندان متراکم. نسخه پرینت شده کار خودش هم مانده بود روی یکی از قفسه ها، پرسیدم این قیمت نداره؟ با مهربانی جواب داد برای شما نه... خریدم را به امانت گذاشتم و زدم به گرمای سربی شهر. 6 ساعت بعد که با دو نایلون بزرگ از کتابچه های اداره دارایی برای پدر برگشتم و عرق توانسته بود پنهانی ترین شیارهای تنم را بسوزاند، زن هم بود. با وسواس دفتری را زیر و رو می کرد. تماس می گرفت و زیرچشمی مهربانی مرد را با من تماشا می کرد. مرد بیرون رفت و با چند بطری سرد برگشت. خنکای آب، مثل رنگ آبی قاب بیرونی فروشگاه مهربان بود، و جاری. جاری تا هنوز، جاری تا اینجا، جاری در هر روزی که دلم می خواهد به اگر سر بزنم و فکر کنم که چقدر خوب دوام آورده اند. در این شهر که خیلی ها نمی خواهند و می توانند که نخواستن را تا مغز استخوان زندگی به ما فرو بکنند، اگر توانسته خودش را از زوجی جوان به همه آدمهای خوبی که می شناسیم بسط بدهد. تا وقتی روی کلید SHARE کلیک می کنیم، ما هم کنار آن ها پشت دخل ایستاده ایم. بعد از سالها کتاب نفروختن از شراکت با شما مسرورم. بمانید.

 

 

+ به نبشته درآمده سه شنبه ۷ تیر ۱۳۹۰به گاه 18:52 به آه محسن اکبرزاده |

اعتراف می کنم به عنوان یک خدا باور همیشه در هراس دست نیافتن به بهشت، این وسوسه با من بوده که بتوانم بهشت را به تجربه دربیاورم. گاه در سطرهایی بریده بریده و گاه در پاراگراف هایی طولانی از یک رویا. اما کلمه همیشه پشت دیوار شرح می ماند و هر بار به تو یادآوری می کند که متن، حضوری است که خود غیاب واقعیتی را اثبات می کند . اینگونه است که متن در همیشه ی دلتنگی باقی می ماند. با این حال کتاب برای من چیزی خواستنی است که نمی توانم بهشتم را بی آن به خاطر بیاورم. دلتنگی کتابخانه ی مهربان اتاقم که در هر سفری ترکش می کنم، عفونتی است که در روزهایی طولانی با من می ماند. اینگونه است که معماری در ذات مکانی و بی زمانش، در طول زمان، تصاویری از بهشت را به من مخابره می کند که می تواند جانم را سالم به خانه برساند. نوری که از روزنی بر من نوازش می ریزد و تکرار قاب هایی که دوست داشتنشان را می توان آموخت و آموزاند.

در آخرین تصویری که از بهشت به من مخابره شده، Peter Guthrie حجم خانه را به سمت مهربانی نوری معصوم چرخانده و کتاب هایم را در کالبد حوریانی رنگ رنگ، به سپیدی پوست بنا آرایش داده است.

خلوتی که در غیاب انسان، انسان را موضوع اصلی خویش قرار داده است، نهایت شرافت کاری در حرفه ی معماری می تواند باشد. انسانی که نه در کمیت های فیزیکی اش و نه در قرائت رسمی هندسه از او حبس نشده و بی مرز و محدوده دوست داشته می شود. چه کسی می تواند صاحب این صندلی را دوست نداشته باشد؟

تصاویر بیشتر را در اینجا ببینید


+ به نبشته درآمده دوشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۰به گاه 15:35 به آه محسن اکبرزاده |

این مقاله رو دوست دارم. خیلی ازش یاد گرفتم. متن کاملش رو در ادامه مطالعه کنید

ماهنامه منظر
سال دوم، شماره 12، دي و بهمن 1389
 

 
  

جهانی‌سازی، گفتگویی درونی با معماری بومی

خوانشی تطبیقی بین الگوهای اقتصادی و معماری در طول تاریخ

در دوران  کشاورزی و دامداری، تفاوت های اقلیمی سبب ساز تفاوت های اقتصادی، فرهنگی و لاجرم معماری می شد. همان طور که پس از انقلاب صنعتی، همانندی در فرایند های اقتصادی، وضعیتی همگانی را به فرهنگ و معماری ملل دیکته می کند. انقلاب سوم که از آن به جهانی شدن تعبیر می شود بر پایه اقتصاد های فرا ملی(فوکویاما) و جهان اطلاعاتی بی مرز(مک لوهان) در عین تامین تشابهات زیستی انقلاب دوم، این ظرفیت را دارد که لایه های تمایز جویانه ی فرهنگی انقلاب اول را نیز حفظ کند. این وضعیت در معماری امروز جهان رویکرد های بین المللی (مشابه) و محصولات منطقه ای (متفاوت) را در پی داشته است. اتفاقی که از مقیاس یک بافت شهری تا طراحی داخلی فضاهای خصوصی و یا حتی طراحی مبلمان خود را به رخ میکشد. هر چند دیگر نمی توان سنت را که محصول انقلاب نخستین است به مثابه الگویی زیستی در نظر گرفت اما از درون جهان جهانی شده میتوان به گفتگویی بهره گیرانه با سنت روی آورد.گفتگویی بی جبر، درطول تاریخ و عرض جغرافیا

واژگان کلیدی : منطقه‌گرایی، هویت، جهانی‌سازی، همگرایی و واگرایی، معماری پایدار.

       


بقیه
+ به نبشته درآمده یکشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۰به گاه 2:13 به آه محسن اکبرزاده |

تا این بهار جامه بشوید به خون ما

ای همرهان همدل من، عید بر شما


محسن اکبرزاده بحرینی

+ به نبشته درآمده دوشنبه ۱ فروردین ۱۳۹۰به گاه 2:14 به آه محسن اکبرزاده |

من کجای این صفحه تعهد داده ام که نشانی زیبایی را به تو بدهم؟ که رفته ای سکه هایت را فروخته ای و زاد و توشه ی سفر گرد کرده ای که بروی دنیا را سیاحت کنی. عزیز من، دنیا پر از سرمایه داران خطرناکی است که با سکه های امثال تو، روان نویس ِ معماران روان پریش ِ کج نهادی را پر می کنند که می توانند تجربه معماری دیروز، دانش مهندسی امروز و اشتیاق زندگی فردا را کف دست گرفته، مچاله کرده و به سطل زباله ای به نام فضاهای عمومی پرتاب کنند. هر حجم معماری سعی دارد تا سطحی از مواجه ی نیروها را نمایش دهد. در قامت کشیده اش، یا قوس های دلربایش، یا صفحات ناخوانایش، همیشه چیزی هست که تو را و همه را به چیزی بیش از آنچه پیشتر تجربه کرده ای برساند.

یک مرد پیدا بشود به من بگوید کدام دیوانه ای توانسته در یک سکانس شهری این همه زشتی و بی قوارگی را یکجا جمع کند. این همه تازه به دوران رسیدگی، این همه سرکشی ِ تو سری خورده را. ما، اینجا، در کنج عزلت طراحانه مان باید به نان خشک این کلمات قناعت کنیم تا مرغوب ترین تکنولوژی بتن در دست چلاق ترین بندگان خدا، سیب سرخی باشد که قاچ شده در بشقابی عصرانه به من تعارف می کنی. شاید هُرم این حماقت از شقیقه های وجدانم بیرون بزند

+ به نبشته درآمده چهارشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۹به گاه 2:10 به آه محسن اکبرزاده |

هی بر می گردم به پشت سرم نگاه کنم چیزی نمی بینم. هی به روبرو؛ جز حدس و گمان چیزی نیست و این یعنی همه امکانات، ممکن و ناممکن اند هنوز. من و تویی که به اتاقم می آیی پیر ِ همین وضعیت تمام نشده هستیم. خطی نمی شناسیم یا خط پذیری مان مخدوش شده نمی دانم، اما این روزها بدجوری گرفتار خودم شده ام. تا به حال اینقدر به دست نیامدنی نبوده این دل. اینقدر لجوج. اینقدر گرفتار بقیه. گاهی رو بر می گردانم که سری هم به خودم زده باشم. خیلی کم است. خیلی کمتر دلم می خواهد این روند را معکوس کنم روزی. سری به دیگران بزنم و با خودم باشم. فعلن اتاقم را به خواست خودم آشفته تر می کنم. تنها جایی که هنوز شوقم می دهد و مضطربم می کند همین گل بازی با فرم ها و احجام و نوشتن و خواندن و یادگرفتن است. چرا ادای تخصص را دربیاورم؟ من نه معماری ام به مهندس ها برده و نه نوشتنم به نویسنده ها. چرا یکی به میخ و یکی به نعل. چرا دو رگ داشته باشم؟ منی که دورگه هستم، یک خون را در رگ های این اتاق می پاشم به صفحه های سرد مانیتورهاتان. از این به بعد این خانه بیشتر شبیه دلم می شود. همین چند مخاطب هر روزه از این دو قشر را هم بپرانم می توانم با پیژامه لم بدهم و نظریاتی صادر کنم که هر دو قشر را به تاسف وا بدارد. خب وا بدارد. والا!

این روز ها ذهن مغشوش و دل آزرده ام شبیه متنی است که در تصویر می بینید. پر از کلمات دوست داشتنی هستم که بی ارتباط به هم، جهانی پر جذبه ولی غیر قابل زیست را نشان می دهند. برای تو از معماری می نویسم تا آرام بگیرم.

+ به نبشته درآمده شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۹به گاه 2:40 به آه محسن اکبرزاده |