من دوباره طاقت آن روزها را ندارم که تکرار یک نام، مرا مدام از خیابانی به خیابانی بکشاند. می توانم یک دسته گل نرگس باشم و بر صندلی های بیرون کافه پلاسیده شوم. اما این مرد که از سر کاری به کاری بر می گردد، شبیه تو نیست. این پیرهن خیس، در روزهای بی بادِ آبانی به روی بند، به ازدحام این چهارراه نگاه کن که از کدام پنجره، صدایی بدون متن بر شرحی از دلتنگی باریده است. مردم بیرون هستند. از ما بیرون اند. مثل خوشبختی، بدختی یا هرچیزی که توان آن را داشته باشد که تو را به خانه برگرداند. چای را در لیوان های سرد بریزاند و چیزی را روشن نکند. تاریکی؛ دست کشیدن روی لب هاست، و مروری بر این تنهایی. برای قطره های آب چه فرقی می کند که روی شانه ها باشند یا تراشه های نور را بر موزاییک سرد حمام باز بتابانند. من هم چندان اهمیتی ندارم. شیر را گرم می کنم و می گذارم دوباره سرد شود. روزها را بیرون خانه می مانم. شب ها به خانه نمی روم. چیزی نمی پوشم. چیزی را از تنم در نمی آورم. چیزی نیستم. نمی خواهم دوباره طاقت آن روزها را داشته باشم. نمی خواهم که برگردی، برنگردی، باشی، نباشی. می خواهم که نمی خواهمی باشم ممتد. خط سپید کنار جاده ممتد است. خط میانی جاده ممتد نیست. می توانم طوری از کنار زندگی بگذرم که تنهایی، جاروی رفتگری باشد بر روی برگهای کنار راه. شب همه جا هست. شب متعال است و بخشنده. زیر هیچ سقفی، هیچ وقتی، هیچ خبری نبوده است. همیشه شب بوده که در پیکره هایی تاریک، گرمم می کرده. شب های گرم، از جوارح روح می گذرند. دست و پاهایی که در آغوشم چنگ انداخته اند. صداهای نازک. صداهای خفه و این چیز چربی که همیشه توی گلوی روح مانده است. چشم هایم را می مالم و شب را کنار می زنم. هیچ چیزی نیست. رفتارش را که بفهمی، می توانی بی آنکه صدمه ای ببینی، از لایه ای به لایه ی دیگر بغلتی و ذوب شوی. روح مجراهای باریکی دارد. که شب را به تمامی زنان می رساند. در آلبوم قدیمی لبخندها، تو تنها یک صفحه سهم داری. و تو یک صفحه دیگر. و تو. و تو. همیشه یکی بودی، شرحه شرحه در تمام پیکره هام. روزنامه هایی که با حروف سیاه، فریبایند. عطر گیسو، عطر به. عطر پستان، عطر باغ های نشابور. عطر دهان. جنگل های کاج. عطر ِ خداحافظی، عطر اتوبان، عطر فلز سرد این ماشین، که به شب پناهنده می شود و باد روزنامه های باطله را، در تصویر آینه، امتداد می دهد. هیچ وقت طاقت آن روزها را نداشتم. آن روزها نبودم. تنها شب ها بودم. تن ها در شب که می توانستم، بین روز فاصله بیاندازم. همیشه فاصله داشتم. اما طاقت نه. هنوز هم فاصله ی آن روزها را دارم. این است که تو را به خاطره نمی آورم. در خاطر می مانی و در خاطره، شبی بلند، که مثل همان روزها، متعال است. 

+ به نبشته درآمده دوشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۲به گاه 3:59 به آه محسن اکبرزاده |