اعتراف می کنم به عنوان یک خدا باور همیشه در هراس دست نیافتن به بهشت، این وسوسه با من بوده که بتوانم بهشت را به تجربه دربیاورم. گاه در سطرهایی بریده بریده و گاه در پاراگراف هایی طولانی از یک رویا. اما کلمه همیشه پشت دیوار شرح می ماند و هر بار به تو یادآوری می کند که متن، حضوری است که خود غیاب واقعیتی را اثبات می کند . اینگونه است که متن در همیشه ی دلتنگی باقی می ماند. با این حال کتاب برای من چیزی خواستنی است که نمی توانم بهشتم را بی آن به خاطر بیاورم. دلتنگی کتابخانه ی مهربان اتاقم که در هر سفری ترکش می کنم، عفونتی است که در روزهایی طولانی با من می ماند. اینگونه است که معماری در ذات مکانی و بی زمانش، در طول زمان، تصاویری از بهشت را به من مخابره می کند که می تواند جانم را سالم به خانه برساند. نوری که از روزنی بر من نوازش می ریزد و تکرار قاب هایی که دوست داشتنشان را می توان آموخت و آموزاند.

در آخرین تصویری که از بهشت به من مخابره شده، Peter Guthrie حجم خانه را به سمت مهربانی نوری معصوم چرخانده و کتاب هایم را در کالبد حوریانی رنگ رنگ، به سپیدی پوست بنا آرایش داده است.

خلوتی که در غیاب انسان، انسان را موضوع اصلی خویش قرار داده است، نهایت شرافت کاری در حرفه ی معماری می تواند باشد. انسانی که نه در کمیت های فیزیکی اش و نه در قرائت رسمی هندسه از او حبس نشده و بی مرز و محدوده دوست داشته می شود. چه کسی می تواند صاحب این صندلی را دوست نداشته باشد؟

تصاویر بیشتر را در اینجا ببینید


+ به نبشته درآمده دوشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۰به گاه 15:35 به آه محسن اکبرزاده |