
به اناری که نارس چیده شد
این روزها نقشه سفرم را که روی پایم باز می کنم، همیشه شهری در انتهای راه ها ایستاده است که سرمای دلم را گرم می کند. شهری با کوه های درد. ساقه های ترد و پاهایی برهنه که در خنکی علف زار از شیب تنهایی پایین دویده اند. در تصاویر پیش رو، گونه های سرخی داری و خنده ای که هوس های دانه دانه ات را ... می توانم تمام مسیر در کلماتی از تو به خواب بروم و طول راه را در مسافت یک خداحافظی نیمه تمام تمام کنم. همیشه تمامت بودم. همیشه در اتمام به هم سلام می کنیم. یک خداحافظی پنج ساله، یک خداحافظی همیشگی، مثل خود خدا. در روز های خداحافظی خرداد، سلام تو به من و سلام من به سرخی تو، به زردی تو، به سبزی تو که تمام منظره را سبز می کند، از پشت شیشه های راه، خط های سفید جاده، در رگ هایت، که درد را می سوزاند و خاکستر می کند. افشره ی دانه های انارت را، سرنگ سرنگ، در کلماتم می ریزند، مردان و زنانی سپید پوش که در تردد بر پله های سنگی یک بیمارستان، با من همسابقه اند. بر می گردم، به پشت سرم نگاه می کنم و باد روسری گلداری را دور می کند. از منی که نقطه ی گریز همه پرسپکتیو هایی بودم که تو در خود پاک کرده ای. امکاناتی هست در درد. امکاناتی هست در به خاطر آوردن و مویه هایی هست که نمی توانم به جا بیاورم. قضا می شود حریم دلی که تبعید کرده ام، از خودم به استخاره ی یک ترس... تردیدی که در من بالغ شد، تا کفری سرد، دندانه های دلم را، تا مغز استخوان بلرزاند. می خواهم در سفر پیش رو، به اندازه یک مرد گریه کنم. خجالت ندارد، مرد که تمام نمی شود.

منی که تمام سال در قلب پاییز ایستاده ام، چگونه از بهاری بگویم که رخ به تابستان کشیده است. ماجرای عاشقانه ی ما نه از یک عصر پاییزی بر روی نیمکت یک پارک شروع شد و نه به غروبی غمناک در جاده ای بیابانی ختم می شود. نه آغازی دارد و نه انجامی. سایش فرساینده و زاینده ای که میان من و تو بوده هیچگاه تقویم درستی نداشته است. بین سیگارها، کلمه ها و لبخندها همیشه مکثی هست که حقیقت ویران کننده ی یک عشق را آشکار می کند. همیشه مکثی هستیم که می تواند اتفاق نیفتد، تا تو مثل هر عابر بی قرار دیگری ایستگاه حافظه مرا ترک کنی. اما اتفاق افتادیم. در راه های زرد، در راه های طولانی، قدم هایی بوده که مرا و تو را به دیگری نزدیک کرده است. پیش از آنکه در گرگ و میش یک زن، شماتت حضور هم را از یاد ببریم، به خاطر آورده ایم که نیاز هر صورتی را به مصرف نزدیک می کند. تمامت تو تمامی ندارد، در بی نیازی من از تو. تو از من. می توانم بی ترس فاصله، دستم را تا زلف پسرانه ات دراز کنم. در مسافتی که در هم سفر می کنیم. زنانی هستند که نمی خواهند نیم رخ زخمی دیگری مان را به خاطر بیاورند. زنانی که بر دیگری چشم می بندند تا من و تو چشم ببندیم و ببینیم باز در شبی، جاده برای کلمه هامان چشمی و لبی پیدا نمی کند. دشنام تو به زندگی و دشنام زندگی به من، همه مباهات حضوری است که ما در غیاب دیگران داریم. چه کسی می تواند تمام قلب تو باشد؟ بی آنکه مرا از پا دربیاورد؟ چه کسی توانسته در من بیتوته کند، جز آنکه تو کلیددارش بوده باشی. قلبی جانی، دستی آلوده و زبانی افعی وش که مرا و تو را میان جنازه هایی متصرف شده تبعید کرده است، همان پیوند برادرانه ای است که پیری ما را به تاخیر می اندازد. می دانم و می دانی که چشم من و تو مرگ را در مسافاتی نزدیک رصد کرده است. می دانیم که ماندنی بودن، مکانیت وسوسه ای است که هرگز چهارچوبی برای افراشته شدن نیافته است، در شمال روح، که تو عاصیانه و منزوی، به ایستگاه های متروک سر می زنی و کالبدت را از سودای عشق تهی می کنی. جسارت تو و ترس من، هر دو اظطراب حادثه ای است که موج را بر پهنه ی ساحل ناچیز می کند. در ایمان متزلزل ما، در این شریعت سوخته، در سقف هایی که تصور کرده ایم و حتی لب هایی که شریک شده ایم همیشه منی در تو و تویی در من بوده است که زبان را از ضرورت باز می دارد. چنین است که نمی توانم رنگین کمانی چون تو را در خرداد حافظه ام به وصف بکشم. من هادی ِ محسن را می شناسم. هادی ِ دیگران، دیگران من است. نه شریک ترس ها و نه هم آخور وسوسه ها. غریبه ها را به من راه نده. مرا به خاطر بیاور و بشناس. من تمامی تو که نه، اما تمام تو از منم. منی جز آنکه در تو به امانت گذاشته ام نمی شناسم. تو را می شناسم و به خاطر می آورم. می ایستم و با اشاره تو را در میان دیگران نشان می دهم. تو را که آینه ای همیشگی بودی. باش. بمان.