پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیبی نرسد

میزان رای ملت است

 

ضرورتی نمی بینم که برای بازخوانی امروز پیشتر از دوران پهلوی بروم. دیکتاتوری و دین ستیزی جامعه ای را که با سنت دینی و آرزوی آزادی عجین شده بود را به ستوه آورده بود. دین توشه بود و آزادی مقصد. و این خط چنان پررنگ بود که امام خمینی نیز از آنچه در ابتدای دهه چهل در نجف به نام سلطنت فقیه مطرح کرده بود به ولایت فقیه رسید و از جمهوری اسلامی سخن گفت.

جمع آمدن دین و دموکراسی چنان تجربه منحصر به فردی می نمود که کسانی چون فوکو نیز حیرت زده از یک انقلاب پست مدرن سخن می گفتند. مجموعه ای که تضاد ها را حمل می کند و از تضادها قدرت می گیرد. ادعایی که از همان روزها و سپس سالهای نخست منتفی شد و شاید آنچه  این کثرت را وحدت می داد یکی قوام حضور امام بود و دیگری فشار دشمن بیرونی. دو مولفه ای که با هم به پایان رسیدند.

در بالا با دو گزاره ای به صورت نمادین مواجه ایم که می توانند نمایندگی بسیاری از اقوال و احوال آن روز های امام و امت باشند. گزاره هایی که آنقدر لبه ی تیز ندارند که نشود در بحثی کلامی برایشان جشن وحدت گرفت و مشتی بر دهان دشمن شمردشان. اما پرسش این است که آیا تجربه زیستی این سه دهه جامعه ایرانی ظرفیت همین بحث کلامی را در عرصه عمل داشته است؟

میراث خمینی نیازمند ساختاری پویا بود که بتواند خودش را با کثرات زمانه وفق دهد. اتفاقی که می توانست به قول نوه اش سید حسن با اجتهاد و تاویل در آن میراث رخ دهد. اتفاقی که نیافتاد. کوبیدن بر طبل شخص گرایی از جانب همگان و کسب فضیلت از نردبان تقرب به امام آن مجموعه متکثر را به عکسی در قابی بر طاقچه ای فروکاست.

خمینی به مثابه یک ایده ی قابل اجتهاد می توانست از جمهوری اسلامی ساختاری منعطف بسازد که امکان تامل و یا حتی تحقق به رابطه ی دین و دموکراسی بدهد اما تقلیل امام به تصویر چنین سرنوشتی را رقم نمی زند.

صدا و سیما تصاویری و لحظاتی پاره پاره و کوتاه از او را نشان می دهد و در تمام این سال ها از پخش یک سخنرانی کامل از او خودداری کرده. جنبش سبز نیز ناخودآگاه در رفتاری گزینشی به جملاتی یا خاطراتی از او بسنده می کند. چه کسی تحمل عکس کامل امام را دارد؟

امروزه دو صدا در جامعه ایرانی دو جمله ای را که در ابتدای سخن آمده تکرار می کنند. دو صدایی که نه تحمل تصویر کامل و جامع او را دارند نه جنم رها کردنش را. جدا از عصبیت های این شش ماهه کلیت جامعه ایران نه تحمل حکومتی خودکامه را دارد نه یک لیبرال دموکراسی شیک و بی دردسر را. هیچ کدام از این دو جواب جامعه ایرانی نیست چون اصلن سوالی وجود ندارد. هنوز با تعارف اصرار بر تمامیت تصویری دارد که خود با عدم اجتهاد، به حیات آن ایده ی نخستین خیانت کرده.

تصویر امام خمینی سالهاست در حال پاره شدن است و آنچه فردا در 27 آذر اتفاق می افتد دو پاره شدن کامل این تصویر است. میر حسین موسوی اصرار دارد که در تجمع خودمان شرکت می کنیم و جریان حاکم نیز ضوابط و شعار ها و بهره مندی های خودش را در تظاهرات فردا اصل قرار داده. فردا که این دو تکه تصویر از هم جدا شوند به قول سعید حنایی کاشانی پایان عصری و آغاز عصر دیگری است. یا یکی از این دوپاره، در روزهای پیش رو آنچه در اختیار دارد را با ادعای تصویر کامل به دیوار سرنوشت یک ملت می کوبد و یا در روندی دیگر فانتزی تمامیت این تصویر زوال یافته، اذهان و زبان ها و قلم ها به بازنگری در میراث امام(جمهوری اسلامی) و شک به آنچه به جای مانده می پردازند. شک به قابی خالی (که امیدوارم شکسته نباشد) می تواند آغاز یک پرسش باشد. پرسشی که مختصاتش را و لاجرم جوابش را تنها و تنها تجربه زیستی این مردم رقم می زند. شاید کمی زندگی کردن در فضایی بی هیچ قطعیت و ابرروایت فرمایشی بتواند خویشتن خویش جامعه ی ایرانی را بی هیچ تعارفی آشکار کند.

+ به نبشته درآمده جمعه ۲۷ آذر ۱۳۸۸به گاه 2:49 به آه محسن اکبرزاده |

 

باغ فین-آذر ۸۸

+ به نبشته درآمده یکشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۸به گاه 19:9 به آه محسن اکبرزاده |

 

خانه کودکی هایم

خشایار.جنوبی ترین نقطه اهواز. محله ای کارگری؛ تن من است. تن کودکی هایم، همیشگی هایم. دیوارهای سرد و عبوس، و آرزوهایی که همیشه از خانه دور بوده اند. به احتساب قدم های این روزها، از این جا، از خانه 17 سال نخست زندگی ام تا اولین درخت تمام منطقه، قریب 15 دقیقه پیاده روی است از میان صافکاری ها و آهنگری ها و بساطی ها. حالا می فهمم تقوای گام های کودکی ام را که  زائر بود؛ هنوز هم درخت های تنک و تنها و تکیده را از جنگل ها و کویر ها بیشتر دوست دارم. همیشه  " کم"  عزیز بوده. عزیز خودم بودم. ماندم، مانده ام.

آنچه در ادامه می آید یادداشتی است که برای "کارگاه فهم خانه " فرهنگستان هنر در شهر کاشان تنظیم شده است.

 


بقیه
+ به نبشته درآمده یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸به گاه 1:39 به آه محسن اکبرزاده |