حوالی میدان فردوسی همیشه صفحاتی دوست داشتنی از زمان بر شیارهایی از مکان لغزیده اند که نمی توانم تصویرشان را در ذهنم با دلخوش کنکهای دیگری جا به جا کنم. شب های شیرین هتل هانی و طعم بلوغ و یا شکستن های متمادی ام در آپارتمان خیابان رامسر. خبر های خوب و خبر هایی تلخ. من سر خوشانه دور این میدان قدم زده ام. از صحنه فیلم برداری مهرجویی که با آن آینه بزرگ در دستم توی پیاده رو کنگره ی آجری جداره ی لاله زار را نشان می دادم تا عصبیت های بی پایانی که رمضان امسال بر من گذشت. در همه این اتفاق ها، جایی بود که مرا به کودکی ام برگرداند تا احساس کنم هیچ اتفاقی نیافتاده است، نه خوشی و نه غم. روز امتحان کارشناسی ارشد بین امتحان نظری صبح تا امتحان عملی عصر فرصت کوتاهی برای استراحت هست، فرصتی که مرا از حوالی پونک کشاند به فردوسی تا یک ساندویچ مغز و یک زبان را با قبولی سال قبلم معامله کنم. چربی ام بالا رفت و سر جلسه خوابیدم. با این حال در اولین فرصت باز خودم رساندم تا ساندویچ جگرش را امتحان کنم. دو برادر بور و مهربان ک هر کدام حدود 130 کیلویی وزن داشتند از پشت شیشه شفاف نشانت می دادند چطور لایه های زبان یا مفز را جدا می کنند و چطور تفت می دهند و چطور اظافات را آرایه می دهند تا زیبایی مکانیزم اشتهایت را برای سفارش بعدی آماده کند. من در این دکانی که چند ماه است تعطیل رها شده بهداشتی ترین و گواراترین ساندویچ-کثیف های عمرم را به نیش کشیده ام. اینجا جایی بوده برای من که در عین خوردن غذای خودت با لذت و شهوت به غذای بقیه نگاه کنی و متاثر باشی از محدودیت معده آدمیزاد. کاسب های دور و بر چیز زیادی از دلیل تعطیلی نمی دانند. مهرماه فکر می کردم به خاطر حرمت رمضان است اما امسال که بین پنل های همایش از چهارراه ولی عصر دیوانه وار و افسون زده خودم را رساندم و با در بسته مواجه شدم تمام مزیت های مکانی میدان فردوسی برایم نم کشید. من نمی توانم موبی دیک عزیز را به جای اغذیه فردوسی بنشانم. اساساٌ جیبم اجازه نمی دهد. دعا می کنم هر چه زودتر این بهشت ارزان فروشی غرفه گشوده و غلمان هایش دوباره دلبری طعم ها و عطرها را از سر بگیرند. آری دوستان! به امید آن روز!

+ به نبشته درآمده سه شنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۹به گاه 2:41 به آه محسن اکبرزاده |