
یک نشانه شناسی کاربردی خریده ام
که رمزگان خنده های تو را
به رسیدن های ابدی تاویل کند.
در ایستگاه بعد
جای دوری نمی رود این خط ها
از کف دست تا این سرنوشت عرق کرده
می توانم در نواحی پنهان ادارات شهر
تصویری از یک زنبق کوهی را به جگر بدوزم
و در بیشترین فاصله از روح
پرسپکتیو بیتی از بیدل را
دوام بیاورم در بالابرهایی که پایین می روند
از ساق های رابطه با متن
مرا در سکانسی طولانی
به یک پایان بندی ِ باز تبعید کرده اند
می ترسم
از محوطه های بازی که در یک نقطه چین شهری
بی تصمیم رها شده اند
گنداب های روح
بازنمایی کودکان را به تاخیر می اندازند
در عباراتی بلند مرتبه
که عابران سر به هوا را
چون تندیس های گچین بر پله های پل،
همه چیز در 60 ثانیه ی یک ویرگول
به قرمزی نئون های مرطوب فکر می کند
شبی کشدار بیناروز متن های تباه شده
که ساختارهای فولادی بی ارجاع
به خواب های کسی فکر نمی کنند
به خانه ی کسی
زنگ نمی زند این عابر سپید
بر تابلوی آبی راهنمایی
تنها در خانه ی من است
که بن بست یک نقطه
پاراگراف خیس این کوچه ها را
قطع می دهد
به بعد التحریر یک فنجان
که در دست های تو
سرد است.