به اتاق می آیی
با زعفران لب ها و
عطر زردچوبه ی بیمارت
دهانم خیس
و درد
در شقیقه هام بیداری می کند.
نور
از در نیمه باز
روشن کرده
خز نرم شانه هایم را
سوزن سوزن
در جان پیر تو.
اسمم را نمی دانی
در عطر غمگینت
یازده سالگی
هزار ماهی تنهاست.
چگونه در فرصت یک روز
از روز بگذرم؟
خوابی که هر صبح
مرا بیدار می کند
و تو را
در ازدحام یک خیابان لعنتی
به ایستگاه سطر بعد برده است.
در فنجان صبح
سهم من
تار مویی است
که از بیداری روز قبل
در خواب مانده است.