از دست
دست کشیدن
بر روح مدام آب
آب ِ بی تاب
تاب ِ بی آب
*
داغ تازه آب
هر شب
هر شب
مهتاب

یک نشانه شناسی کاربردی خریده ام
که رمزگان خنده های تو را
به رسیدن های ابدی تاویل کند.
در ایستگاه بعد
جای دوری نمی رود این خط ها
از کف دست تا این سرنوشت عرق کرده
می توانم در نواحی پنهان ادارات شهر
تصویری از یک زنبق کوهی را به جگر بدوزم
و در بیشترین فاصله از روح
پرسپکتیو بیتی از بیدل را
دوام بیاورم در بالابرهایی که پایین می روند
از ساق های رابطه با متن
مرا در سکانسی طولانی
به یک پایان بندی ِ باز تبعید کرده اند
می ترسم
از محوطه های بازی که در یک نقطه چین شهری
بی تصمیم رها شده اند
گنداب های روح
بازنمایی کودکان را به تاخیر می اندازند
در عباراتی بلند مرتبه
که عابران سر به هوا را
چون تندیس های گچین بر پله های پل،
همه چیز در 60 ثانیه ی یک ویرگول
به قرمزی نئون های مرطوب فکر می کند
شبی کشدار بیناروز متن های تباه شده
که ساختارهای فولادی بی ارجاع
به خواب های کسی فکر نمی کنند
به خانه ی کسی
زنگ نمی زند این عابر سپید
بر تابلوی آبی راهنمایی
تنها در خانه ی من است
که بن بست یک نقطه
پاراگراف خیس این کوچه ها را
قطع می دهد
به بعد التحریر یک فنجان
که در دست های تو
سرد است.
سطل را که خالی می کنم نمی دانم این کاغذها تاریخ کدام تولد را، کدام پریشانی را بر پیشانی دارند. از شمایل پشت صفحه معلوم است عمر نگارشش به چند ماه قبل بر می گردد. کدام صبح ِ بی حوصلگی؟ کدام عصر ماندگی؟ کدام بی خوابی؟ نمی دانم. شعر شده همان رفیق قدیمی که آنقدر زندگی هامان فاصله گرفته از هم، که شوقی را در هم بر نمی انگیزیم. تماسی و سراغی هم اگر هست با رودربایستی از سر می گذرانیم و ندیدن هم را خوش تر داریم. صادقانه باید گفت که دیگر تقلایی برای سرودن ندارم و دوستان شاعر بهتر می دانند این یعنی چه. به وقت نوشتن نیز تعهد و سخت گیری بر قلم روا نمی دارم. همان کوته بینی و هرزه پسندی که امروز دامن گیر من است در نوشتنم هم حضور دارد. سطل خاکروبه را خالی می کنم. شعر را اینجا رو نویسی می کنم و باز به همان سطل بر می گردانم:
به من
که می ترسم به تو دست بزنم
و بلوط این گلو
در خیسی صدا
جوانه های مرده ای دارد.
از پنجره نشانم می دهی
کوهی
در سینه ام آب می شود
صدای تو در عصری از خداحافظی
مردمک هایم را
در ازدحام یک بدرقه
گم کرده ام
من که می ترسم
به چشم های خودم
سلام کنم
نامرادی هایی دیده ام. نامردی هایی ... می خواستم سطری به شکایت بنویسم. خیلی وقت ها خواسته ام اما همیشه از این سنت نالیدن حذر داشته ام. این شعر از فریدون توللی آهی عمیق تر و درست تر و تاریخی تر و خرفهم کننده تر از آه چون من نادیده و ناشنیده و نافهمی دارد:

ترسم ز فرط شعبده چندان خرت کنند
تا داستان عشق وطن باورت کنند
من رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویش
بس کن تو ورنه خاک وطن بر سرت کنند
گیرم ز دستِ چون تو نخیزد خیانتی
خدمت مکن که رنجه به صد کیفرت کنند
گر وا کند حصار "قزل قلعه" لب به گفت
گوید چه پیش چشم تو با همسرت کنند
بر زنده باد گفتن این خلق خوش گریز
دل بر منه که یک تنه در سنگرت کنند
پتک اوفتاده در کف ضحاک و این گروه
خواهان که باز کاوهٔ آهنگرت کنند
ایران همیشه دوزخ ارباب غیرت است
آتش منه به سینه که خاکسترت کنند
چون گوژ گشت آینه تصویر بر خطاست
تاریخ نیست این که مدام از برت کنند
زنجیر عدل خسرو و آن خر که شکوه کرد
آورده اند تا به حقیقت خرت کنند
زآن پادشه به خون کسان تشنه تر نبود
لیک این به کس مگو که ز خس کمترت کنند
نخوت فروش تخت جم ای بی هنر مباش
تا خود علاج فقر جنون پرورت کنند
فخرت بود به کورش و دستت چو اردشیر
دایم دراز تا کمکی دیگرت کنند
لاف از قضیب عاریه کم زن که وقت کار
شرم آید ار به حجلهٔ بخت اندرت کنند
در آن وطن که قدرت بیگانه حاکم است
رو خار ره مشو که چو گل پرپرت کنند
عیار باش و دزد و زمین خوار و زن بمزد
تا برتر از سپهبد و سرلشکرت کنند
تلقین قول سعدی فرزانه حیلتی ست
تا جاودانه بستهٔ آن ششدرت کنند
نابرده رنج گنج میسر شود عزیز
رو دیده باز کن که چه در کشورت کنند
بازار غارت است تو نیز ای پسر مخسب
گویی بزن که فارغ ازین چنبرت کنند
ور زانکه خود غرور تو بر فضل و دانش است
حاشا که اعتنا به چنین گوهرت کنند
من آزموده ام ره تقوا به رنج عمر
زین راه کج مرو که سیه اخترت کنند
رو قهرمان وزنه شو ار کامت آرزوست
تا خار چشم مردم دانشورت کنند
در خایه مالی ای دل غافل حکایتی ست
گر یادگیری از همگان برترت کنند
القصه ای رفیق سیه بخت ساده لوح
راهی بزن که سجده به سیم و زرت کنند
مام وطن به دامن بیگانه خفته مست
دل بدگمان مکن که چه با مادرت کنند

ای همرهان همدل من، عید بر شما
محسن اکبرزاده بحرینی




در من زمستانی است
که بارش هایش را
از یاد برده است
زنی
که بی پروای غرق شدن
دستش را
در زخم های من
به خاطر می آورد
می بوسدم
و دی
غرق باریدنم
تنهایی می کند.
***
در سرماهای زیر صفر
سیگارم را دارم
شالی که مادر دوخت
و بوسه های تو را.
مثل حالا
که تا نیمه
در برف دی ماه
خاکستر می شوم
***
بر لبانت
زورقی از کیمیا و عسل
تنهایی را
از جزیره ی جانم
دور کرده است
" دور "
شکل لبان تو
در مسافت عریانی است.
اینجا در کافه های دور
رنگ ها را
در فنجان ها زینت داده اند
فرشتگانی
که از تیغ
به رگ های تو نزدیک ترند.
درد
در فنجان ها
تبخیر می کند
نواحی بی باران را
بر گونه های تو
هر روز کافه های نیامد را
صدایم کن
در پشیمانی یک اتفاق
یک اتفاق
نمی افتد
بر می گردد
و سهم قهوه تو را
حساب می کند
روی تیزی تیغی که
در انتخاب رنگ
قرمز شد.
به اتاق می آیی
با زعفران لب ها و
عطر زردچوبه ی بیمارت
دهانم خیس
و درد
در شقیقه هام بیداری می کند.
نور
از در نیمه باز
روشن کرده
خز نرم شانه هایم را
سوزن سوزن
در جان پیر تو.
اسمم را نمی دانی
در عطر غمگینت
یازده سالگی
هزار ماهی تنهاست.
چگونه در فرصت یک روز
از روز بگذرم؟
خوابی که هر صبح
مرا بیدار می کند
و تو را
در ازدحام یک خیابان لعنتی
به ایستگاه سطر بعد برده است.
در فنجان صبح
سهم من
تار مویی است
که از بیداری روز قبل
در خواب مانده است.

کاش کاشان
زنی برای سرودن بود
در عصر روزهای تعطیل...
فرستاده
به اندازه شب
که نمی دانی
افزونه از هزار گردش ماه
فرشتگان و جان
که چیزیِ دستهاشان
سلامی به آفتابگردان است.
در خاکسترم گلی بکار
روزهای آبان
عصب های نو رسیده ام
شکوفه ها را تغییر می دهند
و موریانه ها را دلتنگ می کنند
آیا پرنده ای
که آسمان عصر را جدی گرفته بود
پیراهن گلدار تو را بر بند می فهمد ؟
که نفس های بنفشه ات
پوست حریص شب را
تبدار کرده است
۱۳۸۶
گفتی که:
_باد مرده است!
از جای برنکنده یکی سقف رازپوش
بر آسیاب خون
نشکسته در به قلعه ی بی داد
بر خاک نفکنیده یکی کاخ
باژگون
مرده است باد!
گفتی :
_ بر تیزه های کوه
با پیکرش، فرو شده در خون
افسرده است باد!
□
تو بارها و بارها
به زنده گی ت
شرم ساری
از مردگان کشیده ای
این را من
همچون تبی
_درست
همچون تبی که خون به رگم خشک می کند احساس کرده ام.
وقتی که بی امید و پریشان
گفتی :
_مرده است باد!
بر تیزه های کوه
با پیکر کشیده به خونش
افسرده است باد!_
آنان که سهم هواشان را
با دوستاق بان معاوضه کردند
در دخمه های تسمه و زردآب
گفتند در جواب تو، با کبر دردشان
_ زنده است باد!
تازنده است باد!
توفان آخرین را
در کارگاه فکرت رعد اندیش ترسیم می کند
کبر کثیف کوه غلط را
بر خاک افکنیدن
تعلیم می کند.
□
آنان
ایمان شان
ملاطی
از خون و پاره سنگ و عقاب است
گفتند:
باد زنده است!
بیدار کار خویش
هشیار کار خویش
گفتی:
نه! مرده
باد!
زخمی عظیم مهلک
از کوه خورده
باد!
تو بارها و بارها
با زنده گی ت
شرم ساری
از مردگان کشیده ای
این را من
همچون تبی که خون به رگم خشک می کند
احساس کرده ام
8 بهمن 1353
با لبانی به نام تو
چشمانی مرطوب
و قلبی مشتاق
صبورم
در ماجرای آتش.
با قصه ی فراق چه کنم؟
دعای کمیل
از صبح
بر مزار اطلسی هایم
باران گرفته است
پیراهنی سیاه
و چشمانی از خاکستر
به خاطره دارم
می ترسم
به موهای تو دست بزنم
و انگشتانم
در شعر
ناپدید شوند.
به خاطره خواهم رفت
بی اطلسی و وقت
تا باران
چشم هام را
از خاکسترت بزداید.
به خنکای این چهره
دست بکشی
و از خاطره هات.
باشد
شیشه ها را بالا می کشم
تا این جاده
چشمان روشنت را
از سرزمین های تاریک من
به در ببرد
نمی توانستم
تمام روز را
زیر چتر فکر تو باشم
چای نوشیدم
و از خانه خارج شدم
خیس خیس خیس
در پری باران خیابان های اهواز
می گویی : باید!
اما من دلیلی پیدا نمی کنم
می گویی : نباید!
اما من دلیلی پیدا نمی کنم
"اما" را فراموش کن
این دیوانگی است!
خدایا
تن می دهم
تا بدانی
چه سان دوستت می دارم
دریا را آتش می زنی
ابر را مچاله می کنی
و سینه خیز
از شریانهای شهر بالا می کشی
تا در لیوانی آب
لب های مرا ببوسی
خدایا
هیچکس چون تو
با من عاشقی نکرد.
اولین شام بی تو
اولین مسافرت
اولین لبخند
اولین یلدا
بی تو
همه چیز
در بی نامی ـ اولین بار است
نو زاده شده
مرتضای دلم
میلادت
یلدایت
مبارک
مغزم را
اندام جنسی ام را
و شناسنامه ام را پشت در گذاشتم
خالی
در خالی ِ خانه
می خواستم
برایت یک چتر
به خانه بیاورم
تو را
در خیابان یافتم.
تمامی باران ها
نشانی زمین را
گم کرده بودند
خرابی بسیار است و
زیبایی ما را نجات نخواهد داد.
بگو برگردد
زنجیر طلایی ساعت را به او خواهم داد
و یازدهمین شب اردیبهشت را
*
بر شقیقه اش از ذرت
ماهی ممنوع
صدای سوت های قطار است
در ایستگاه بعد
نامه ها از پیرهن سرخ زن پیاده می شوند
و نور فانوس های میدان شهرداری
کودکان چرکپا را
به تردید می اندازد
بگو برگردد
*
من از سوال تو می ترسم
اگر این افرا
مکالمه باد ساعت ۵ را باور نمی کند
پس دسته ورق های بازی را نشان بده
و یک بوسه را
از چیدمان میز انتخاب کن
از پشت ماه سه شنبه
پرده های اطلس اتاق تو
دریدنی تر است
*
ملافه های قدیمی
پرستار های جوان را مردد می کند
همه انگور های تصویر روبرو از آن تو
تنها بگذار
آخرین خوشه میلادت را
از عطر بناگوشت جدا کنم
*
در تاویل اتاق های ژرف
پرندگان برنزی بی طاقت شدند
و سپیدی جذب موی تو شد.

جمعه
با تنت در مجادله است
سپیدی اغواگر پیرهن
که راه راه
راه می بندد رگان تو را
تنیده در حوالی عصر
که دانه دانه
دانه می گیری
نخ تسبیحات انار را
حالا سپید و سرخ
دور می گیرد
نبض ساعت جمعه
به خون نشسته
بر بند رخت ها.
دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده
سواد ندارم
و سکه ای که مرا به خیابان شما بیاورد
در خیابان شما
بعضی درخت ها
از بعضی درخت ها
درخت ترند
بعضی آدم ها
از بعضی آدم ها
ترند
گریه می کنم
چشم می گذارم
و نمی شمارم
تا مثل تو بزرگ شوم
تا دستم
به زنگ خانه تان برسد.

از نبودی هایم
تن هایی را بردارم؟ بروم؟
از تمام تو / کجای شهر تمام ؟
از گذشتن تو / کدام پلم ؟
نمی دانم!
این درخت و همین ها دیگر که بمیردم؟
و پرندگانی سه شنبه و شک
بر افرای دو چتر آبی بودن باران نامه های ساعت عصر
شهریوری در بستر
شهریاری در خیابان مردن
از تمام با یک تماس تو بودن
از تو چه رنگ روسری خوش آمدن / برگشتن؟
ریه هایم شرق و منظره
از پوست عود تو سوختن / پرده ساختن
بر بام دیگرانم پرندگان بودن
کوچ پلک از تو بعید شدن
خطی در افق
نشانی در گیجی جیبهام
گلدار پیرهنی از بهار تو رقصیدن
باد قصیده ی نیشابور کسی شدن
بی کسی ماندن
ماندن
تنهایی را بردارم؟ بروم ؟
مرداد ۸۶
با شاخه های نور
در جان ِ شببو نشسته
شب
*
دستهام از پیامد پیرهن
و تمناهایی که به چهره ام،
شکوفه ای زرد از گونه های تو می چیند
و دو کهکشان که بر سینه می پروری
*
در التیام خواب
از پیرهن
خاطره ی الیاف مانده است.