فلسفه و روانشناسی و زیبایی شناسی را تعطیل کرده ام. کارتن کتاب های گوشه پارکینگ را شخم زده ام و جلد پاره و خاک گرفته اش را بیرون آورده ام. دوباره فصل شاملو خواندن است. اینگونه که در (( دشنه در دیس)) می گوید:

 

گفتی که:

_باد مرده است!

از جای برنکنده یکی سقف رازپوش

بر آسیاب خون

نشکسته در به قلعه ی بی داد

بر خاک نفکنیده یکی کاخ

                                   باژگون

مرده است باد!

 

گفتی :

_ بر تیزه های کوه

با پیکرش، فرو شده در خون

افسرده است باد!

تو بارها و بارها

به زنده گی ت

شرم ساری

از مردگان کشیده ای

این را من

همچون تبی

_درست

همچون تبی که خون به رگم خشک می کند احساس کرده ام.

 

وقتی که بی امید و پریشان

گفتی :

_مرده است باد!

بر تیزه های کوه

با پیکر کشیده به خونش

افسرده است باد!_

 

آنان که سهم هواشان را

با دوستاق بان معاوضه کردند

در دخمه های تسمه و زردآب

گفتند در جواب تو، با کبر دردشان

_ زنده است باد!

تازنده است باد!

توفان آخرین را

در کارگاه فکرت رعد اندیش ترسیم می کند

کبر کثیف کوه غلط را

بر خاک افکنیدن

تعلیم می کند.

 

آنان

ایمان شان

ملاطی

           از خون و پاره سنگ و عقاب است

 

گفتند:

باد زنده است!

بیدار کار خویش

هشیار کار خویش

 

گفتی:

نه! مرده

باد!

 زخمی عظیم مهلک

از کوه خورده

باد!

 

تو بارها و بارها

با زنده گی ت

                   شرم ساری

                                    از مردگان کشیده ای

این را من

همچون تبی که خون به رگم خشک می کند

احساس کرده ام

 

8 بهمن 1353

 

 

+ به نبشته درآمده پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸به گاه 3:4 به آه محسن اکبرزاده |