
زندگی ام همیشه نوسانی بوده در احتمال یک آغاز یا یک پایان. هیچ وقت هیچ کدام از این اتفاق ها به صورت تام برایم تجربه نشده، آدمهایی که در ایستگاه من پیاده می شوند همیشه چمدانی برای روزهای مبادا از خود به جا می گذراند. آدمهایی که وقت پیاده شدن چشمشان به ایستگاه های نیامده است. انگار کن که هیچوقت نه کسی آمده و نه کسی رفته. این تراکم متروک جانم را از خرده ریزه هایی آزار دهنده انباشته کرده است. چه کسی گفته پایان یک اتفاق عمیق می تواند رفاقتی همیشگی باشد؟ وقتی که هر حضور دوباره ای، دوباره شدن زخم هایی است که می دانی نمی توانی به بهبودشان امیدوار باشی. امیدوار باشم؟ به آدمی که مرا نه مثل یک ایستگاه، مثل یک خانه، برای همیشه تحمل کند؟ فرق خانه ها با ایستگاه ها در چیست؟ دیوارهای بسته تر؟ حریمی دست نیافتنی تر؟ قابل اطمینان تر؟ این روزها بعضی تماس ها را پاسخ نمی دهم. بعضی سلام ها را. بعضی خداحافظی ها را حتی. برای قلبم ضرر دارد. قلبم تحمل نمی کند فاحشه خانه ای بین راهی باشد که در سیاه زمستان پا اندازیِ نیمه رمانتیک های روشنفکر نمای سرخورده را به عهده بگیرد. دیگر برای عکس های تکراری خداحافظی وقت نمی گذارم. می توانید چمدان به دست پشت در این خانه بایستید و در سرمای ارواح پلاسیده تان بپوسید. من برای کسی اتاق خالی ندارم. حتی شما دوست عزیز