و به طبع طرفدار برزیل یا آرژانتین. و اینکه هیچگاه هیچ حس همدلانه ای نسبت به پرسپولیس یا استقلال نداشته ام و طرفداری از بارسلونا را کار بیهوده ای می دانم. شاید مسئله بیشتر به خود طرفداری و خط ظریفی که آن را از حمایت جدا می کند، بر می گردد. حمایت یک رفتار تولیدی و طرفداری یک رفتار مصرفی است. حمایت رویکردی فعال است که در آن فاعل، مزیت های مفعول را افزایش می دهد ولی طرفداری نوعی بهره گیری اعتباری از مزیت های دیگران است. هر چند همراه با نوعی وابستگی عاطفی باشد. کلمه طرفدار بهترین شکل خودش را در شرطبندی روی اسب های مسابقه نشان می دهد. آدم ها اسبی را دوست دارند که برایشان چیزی داشته باشد. این چیزی داشتن بخش غیر قابل انکار طرفداری است. دقت کنیم که طرفداری از یک تیم، تمایز دارد از علاقه داشتن به نحوه بازی آن که یک امر سلیقه ای است. طرفداری جایی خودش را نشان می دهد که شما بدون دیدن بازی، و صرفا از دیدن نتیجه نیز خوشحال یا ناراحت شوید. از این باب طرفداری تیغ دو سویه ای می تواند باشد که احساسات نابرابری را برایتان به همراه می آورد.
طرفداری از یک غول، یک سوپر استار و یک همیشه برنده همیشه موفق ِ عالی، مثل آن است که توی بازی های رایانه ای از رمز جان و تیر و انواع چیت های دیگر استفاده کنیم. تکلیف همه چیز را روشن کردن و قطعیت دادن به پیروزی محصول اذهانی است که دیگر حوصله شکست خوردن ندارند. هر چه قدر از شمال شهر به جنوب شهر می روی، بر شمار طرفداران برزیل اضافه می شود. طرفداری از برزیل یعنی طرفداری از هیچ! و مثل طرفداری از آبی یا قرمز بیشتر امری موروثی است. حال در تایید و یا در ضدیت. مسئله طرفداری از روایت های کلان و اسطوره های شکست ناپذیری که روی کاغذ احتمال برد زیادی دارند، شیوه از زندگی را بازنمایی می کند که هزینه ریسک در آن بسیار بالاست. چنین است که طرفداران تیم های همیشه برنده را، آدمهایی تشکیل می دهند که زندگی به آنها چندان سهل نگرفته است. کسانی که ترجیح می دهند فرصت طرفداری از یک تیم را به یک مخدر کارای چند دقیقه ای و یا حتی چند روزه بدل کنند تا اینکه بخواهند بر سر نتیجه احتمالی تیم شان، به ترشح آدرنالین بپردازند. آنها بیشتر طرفدار فیلم های هندی و پایان های خوش امریکایی هستند. موسیقی با کلام گوش می کنند. و به مارک های معروف نظر مثبت دارند. و همیشه بابلی وجود دارد که رویایش آنها را به داشتن ویزاهای رنگ به رنگ تشویق می کند. آدم های جهان سوم، بیشترین طرفداران تیم های بزرگ اند.
تیم مورد علاقه من بازیکن خوش پوش، خوش چهره و یا حتی خوش آوازه ای ندارد. در هر بازی معمولی هم معمولاً آمار شوت توی چهارچوبش چندان با حریفش تفاوتی نمی کند. در هر بازی مسخره ای ممکن است شکست بخورد و هر غولی را ممکن است از پا در بیاورد و این مزیت بزرگ را برایم دارد که همیشه نگرانش باشم. وقتی در جام جهانی از اسپانیا شکست خورد غمگینش بودم. دلم می خواست برایش چیزی بخرم. دلم می خواست بغلش کنم و بگویم مهم نیست مرد. الان که مرور می کنم بردهایش را به خاطر نمی آورم، اما شکست هایش را از سال ۹۴ به حافظه دارم. در تیم های باشگاهی هم سال هاست طرفدار تیم نسبتا متوسطی به نام آرسنال هستم. تیمی که همیشه خوب است. و در هر بازی ممکن است ببرد و یا ببازد. هنوز این کیفیت محشر را از دست نداده. مثل آلمان همین سال ها. روزی که این تیم ها هم، برنده های از پیش مشخص کسالت آوری بشوند که نتوان نگرانشان بود، با آنها خداحافظی می کنم. البته هنوز سالهاست که طرفداری از سوئد، دانمارک و دست آخر انگلستان مرهم روحم شده است. تیم هایی که می بازند در عین آنکه می توانستند برنده هم باشند. این تعلیق بهترین چیزی است که می شود از رفتار پیچیده ای به اسم "طرفداری" نصیب برد. امیدوارم اسپانیا آنقدری خوب نباشد که بتوانم دوباره دلبسته اش شوم. مثل روزهای دوست داشتن والنسیا در برابر رئال و بارسا. مثل دوست داشتن بایرن مونیخ در برابر منچستر و میلان و مثل نفرت غیر قابل وصفم از چلسی!
چقدر قدیم نمی دانم، اما از قدیم می گفتند پنیر زیادی آدمیزاد را خنگ می کند. بچه تر از این که بودم همیشه از خنگ شدن وحشت داشتم. فکر می کردم باید نوعی از کار افتادگی باشد. هنوز هم همان ترس با من است. این که کنترل آگاهانه ای روی آنچه انجام می دهم نداشته باشم. بسیاری وقت ها پیش آمده در طراحی یک اثر، خودم را از صورت مسئله ای که توسعه اش داده ام جدا کنم و بخواهم با یک فرمول پذیرفته شده ماجرا را هم بیاورم. رمپ بی دلیلی که توی حجمی فرو کرده باشم، شیب دار کردن بی منظور یک سقف و یا چند پنجره پیکسلی نامنظم مثل همین پنیر روبرو. اگر این حفره ها را بخواهیم پی بگیریم ذهن خیلی سریع از کلیسای رونشان حضرت کوربوزیه یاد می کند و یا نمونه هایی در معماری سنتی ملل. اما در چند سال اخیر این رفتار پنجره پنجره کردن جداره های بلا تکلیف آنقدر توسعه پیدا کرده که دیگر نمی توان از آن به عنوان یک افه ی زیبایی شناسانه و یا رویکردی جهان بینانه حرف زد. در واقع یک فرمول دم دستی رایج است، وقتی که نمی دانیم سطح نما چطور می خواهد با بیرون ارتباط برقرار کند. یک ادبیات بسته بندی شده. یک رابطه فست فودی مبتذل. یک هیچ غیر فلسفی خسته کننده ناچیز. هر چند اعتراف می کنم خودم هم به عنوان یک لقمه آماده در طرح یکی دو بنا و یا در کرکسیون های دانش جویی آن را در ایام تنگی حوصله یا وقت به کار گرفته ام، ولی باور کنید هرگز تا این حد دم دستی و فرساینده نبوده است. هر روز صبح که پای بساط صبحانه می نشینم با همین پنیر تکراری ملالت بار مواجه ام. یک نیمرویی، آشی، حلیمی چیزی بالاخره. صبحانه وعده ی مهمی است!