من دوباره طاقت آن روزها را ندارم که تکرار یک نام، مرا مدام از خیابانی به خیابانی بکشاند. می توانم یک دسته گل نرگس باشم و بر صندلی های بیرون کافه پلاسیده شوم. اما این مرد که از سر کاری به کاری بر می گردد، شبیه تو نیست. این پیرهن خیس، در روزهای بی بادِ آبانی به روی بند، به ازدحام این چهارراه نگاه کن که از کدام پنجره، صدایی بدون متن بر شرحی از دلتنگی باریده است. مردم بیرون هستند. از ما بیرون اند. مثل خوشبختی، بدختی یا هرچیزی که توان آن را داشته باشد که تو را به خانه برگرداند. چای را در لیوان های سرد بریزاند و چیزی را روشن نکند. تاریکی؛ دست کشیدن روی لب هاست، و مروری بر این تنهایی. برای قطره های آب چه فرقی می کند که روی شانه ها باشند یا تراشه های نور را بر موزاییک سرد حمام باز بتابانند. من هم چندان اهمیتی ندارم. شیر را گرم می کنم و می گذارم دوباره سرد شود. روزها را بیرون خانه می مانم. شب ها به خانه نمی روم. چیزی نمی پوشم. چیزی را از تنم در نمی آورم. چیزی نیستم. نمی خواهم دوباره طاقت آن روزها را داشته باشم. نمی خواهم که برگردی، برنگردی، باشی، نباشی. می خواهم که نمی خواهمی باشم ممتد. خط سپید کنار جاده ممتد است. خط میانی جاده ممتد نیست. می توانم طوری از کنار زندگی بگذرم که تنهایی، جاروی رفتگری باشد بر روی برگهای کنار راه. شب همه جا هست. شب متعال است و بخشنده. زیر هیچ سقفی، هیچ وقتی، هیچ خبری نبوده است. همیشه شب بوده که در پیکره هایی تاریک، گرمم می کرده. شب های گرم، از جوارح روح می گذرند. دست و پاهایی که در آغوشم چنگ انداخته اند. صداهای نازک. صداهای خفه و این چیز چربی که همیشه توی گلوی روح مانده است. چشم هایم را می مالم و شب را کنار می زنم. هیچ چیزی نیست. رفتارش را که بفهمی، می توانی بی آنکه صدمه ای ببینی، از لایه ای به لایه ی دیگر بغلتی و ذوب شوی. روح مجراهای باریکی دارد. که شب را به تمامی زنان می رساند. در آلبوم قدیمی لبخندها، تو تنها یک صفحه سهم داری. و تو یک صفحه دیگر. و تو. و تو. همیشه یکی بودی، شرحه شرحه در تمام پیکره هام. روزنامه هایی که با حروف سیاه، فریبایند. عطر گیسو، عطر به. عطر پستان، عطر باغ های نشابور. عطر دهان. جنگل های کاج. عطر ِ خداحافظی، عطر اتوبان، عطر فلز سرد این ماشین، که به شب پناهنده می شود و باد روزنامه های باطله را، در تصویر آینه، امتداد می دهد. هیچ وقت طاقت آن روزها را نداشتم. آن روزها نبودم. تنها شب ها بودم. تن ها در شب که می توانستم، بین روز فاصله بیاندازم. همیشه فاصله داشتم. اما طاقت نه. هنوز هم فاصله ی آن روزها را دارم. این است که تو را به خاطره نمی آورم. در خاطر می مانی و در خاطره، شبی بلند، که مثل همان روزها، متعال است.
و به طبع طرفدار برزیل یا آرژانتین. و اینکه هیچگاه هیچ حس همدلانه ای نسبت به پرسپولیس یا استقلال نداشته ام و طرفداری از بارسلونا را کار بیهوده ای می دانم. شاید مسئله بیشتر به خود طرفداری و خط ظریفی که آن را از حمایت جدا می کند، بر می گردد. حمایت یک رفتار تولیدی و طرفداری یک رفتار مصرفی است. حمایت رویکردی فعال است که در آن فاعل، مزیت های مفعول را افزایش می دهد ولی طرفداری نوعی بهره گیری اعتباری از مزیت های دیگران است. هر چند همراه با نوعی وابستگی عاطفی باشد. کلمه طرفدار بهترین شکل خودش را در شرطبندی روی اسب های مسابقه نشان می دهد. آدم ها اسبی را دوست دارند که برایشان چیزی داشته باشد. این چیزی داشتن بخش غیر قابل انکار طرفداری است. دقت کنیم که طرفداری از یک تیم، تمایز دارد از علاقه داشتن به نحوه بازی آن که یک امر سلیقه ای است. طرفداری جایی خودش را نشان می دهد که شما بدون دیدن بازی، و صرفا از دیدن نتیجه نیز خوشحال یا ناراحت شوید. از این باب طرفداری تیغ دو سویه ای می تواند باشد که احساسات نابرابری را برایتان به همراه می آورد.
طرفداری از یک غول، یک سوپر استار و یک همیشه برنده همیشه موفق ِ عالی، مثل آن است که توی بازی های رایانه ای از رمز جان و تیر و انواع چیت های دیگر استفاده کنیم. تکلیف همه چیز را روشن کردن و قطعیت دادن به پیروزی محصول اذهانی است که دیگر حوصله شکست خوردن ندارند. هر چه قدر از شمال شهر به جنوب شهر می روی، بر شمار طرفداران برزیل اضافه می شود. طرفداری از برزیل یعنی طرفداری از هیچ! و مثل طرفداری از آبی یا قرمز بیشتر امری موروثی است. حال در تایید و یا در ضدیت. مسئله طرفداری از روایت های کلان و اسطوره های شکست ناپذیری که روی کاغذ احتمال برد زیادی دارند، شیوه از زندگی را بازنمایی می کند که هزینه ریسک در آن بسیار بالاست. چنین است که طرفداران تیم های همیشه برنده را، آدمهایی تشکیل می دهند که زندگی به آنها چندان سهل نگرفته است. کسانی که ترجیح می دهند فرصت طرفداری از یک تیم را به یک مخدر کارای چند دقیقه ای و یا حتی چند روزه بدل کنند تا اینکه بخواهند بر سر نتیجه احتمالی تیم شان، به ترشح آدرنالین بپردازند. آنها بیشتر طرفدار فیلم های هندی و پایان های خوش امریکایی هستند. موسیقی با کلام گوش می کنند. و به مارک های معروف نظر مثبت دارند. و همیشه بابلی وجود دارد که رویایش آنها را به داشتن ویزاهای رنگ به رنگ تشویق می کند. آدم های جهان سوم، بیشترین طرفداران تیم های بزرگ اند.
تیم مورد علاقه من بازیکن خوش پوش، خوش چهره و یا حتی خوش آوازه ای ندارد. در هر بازی معمولی هم معمولاً آمار شوت توی چهارچوبش چندان با حریفش تفاوتی نمی کند. در هر بازی مسخره ای ممکن است شکست بخورد و هر غولی را ممکن است از پا در بیاورد و این مزیت بزرگ را برایم دارد که همیشه نگرانش باشم. وقتی در جام جهانی از اسپانیا شکست خورد غمگینش بودم. دلم می خواست برایش چیزی بخرم. دلم می خواست بغلش کنم و بگویم مهم نیست مرد. الان که مرور می کنم بردهایش را به خاطر نمی آورم، اما شکست هایش را از سال ۹۴ به حافظه دارم. در تیم های باشگاهی هم سال هاست طرفدار تیم نسبتا متوسطی به نام آرسنال هستم. تیمی که همیشه خوب است. و در هر بازی ممکن است ببرد و یا ببازد. هنوز این کیفیت محشر را از دست نداده. مثل آلمان همین سال ها. روزی که این تیم ها هم، برنده های از پیش مشخص کسالت آوری بشوند که نتوان نگرانشان بود، با آنها خداحافظی می کنم. البته هنوز سالهاست که طرفداری از سوئد، دانمارک و دست آخر انگلستان مرهم روحم شده است. تیم هایی که می بازند در عین آنکه می توانستند برنده هم باشند. این تعلیق بهترین چیزی است که می شود از رفتار پیچیده ای به اسم "طرفداری" نصیب برد. امیدوارم اسپانیا آنقدری خوب نباشد که بتوانم دوباره دلبسته اش شوم. مثل روزهای دوست داشتن والنسیا در برابر رئال و بارسا. مثل دوست داشتن بایرن مونیخ در برابر منچستر و میلان و مثل نفرت غیر قابل وصفم از چلسی!

خدا لعنت کند کشندگان تو را و طرفداران شان را که ما هنوز در به در دریم و هنوز دیوار تنها تفسیر معتبر سوره کوثر است. سقط شدیم و نمی فهمیم، اینجا در رحم دنیا دفنمان کرده اند. اسمت هنوز پرده ی پلکم را آتش می زند. اسمت هنوز خیس می کند دلم را. اسمت هنوز اسم شب فراموشی است. وقتی به نام تو فکر می کنم، به چیز دیگری نمی اندیشم. اسمت را نمی برم تا بتوانم به شب فکر کنم و صورتی که برای وداع مالیده می شود به کف پای مادری، که در سطر های پیر تاریخ، هنوز جوان است. بی زارم از بی زاران از تو و مشتاقم به مستاقانت. باشد که شوق، دق الباب معرفتم باشد. بی معرفتم. سالی یک بار. سالی چندبار. نمی دانم. همیشگی بودن، همیشگی سوختن لیاقت می خواهد. از تو سیادت به من رسید، لیاقت برسان، مادرم که سراغ قبرت را ندارم.

رفته بودی به صید نهنگ. چوب را می چرخاندی توی آب و سعی می کردی در فاصله ی موجها طرحی از صورتش را نقاشی کنی. صدایت می زنند. بخار چای لب ها را مرطوب می کند. فکر می کنی شن ها از کجای کفش ها وارد می شوند. به اندازه یک دانه شن کنج چشمهات رطوبتی مانده که بخار منظره را بیشتر می کند. وقت برای آتش زیاد است. کسی بی اجازه دوربینت را روشن می کند. لبخند می زنی. توی قاب دیگران می مانی تا ذهن بتواند به صندلی خالی ِ گرمی فکر کند که تنها دو دقیقه است سنگینی او را به خاطر نمی آورد. نمی آوری. سینی را بر می گردانی توی آشپزخانه. از توی حیاط خلوت می روی به اتاق مادر. از راهرو حمام به پله ها که نور ِ کج عصر را لای نرده ها تکه تکه کرده اند. حواست به سایه ها می رود. به آدم های سایه. توی اتاقت معطل نمی کنی. چیزی می پوشی و قبل از اینکه دیگران صدای ماشینت را حدس بزنند خانه را به دیگرانش می سپری. توی بازارچه، ردیف مغازه ها و چشمهات تا منار مسجد جامع مه گرفته است. خودت را به ترمینال می رسانی و به التهاب دستهات فکر می کنی. مثل وقتی دنده های زن را حس می کردی، فشار می دادی و داد می زدی. کبودی مثل رطوبت زیر پلکت صورتش را پر کرده بود. بیرون زده بودی و باد توانسته بود گرمای سینه ات را به رخت بکشد. گر گرفته میان درختان گم شدی. بین عکس ها که می گردی پیدایش نمی کنی. تنها توی یک عکس خم شده تکه چوبی را از روی زمین بردارد. بچه ها کنار آتشند و تو نیم رخ به طرح مات اندام او خیره مانده ای. چوب را توی دست نگرفته بوده. چوب را توی دست گرفته بودی و سعی کرده بودی طرحی از صورتش را به موج ها بسپاری. به ترمینال نمی رسی. کج می کنی سمت جاده تهران. پایت را روی پدال فشار می دهی و گرمای آسفالت را از ساقهات می رسانی به گر گرفته ی لب هات. مثل وقتی که در طوبت چای، گرم گرم گرم اند.
حالا باید این عصب های بهتان خورده را از قرنیه هایم جدا کنم. دست خونی ام را بالا بیاورم و سوگند بخورم که بقراط دشمن کسی نبوده است. دشمنم نیستی. مثل چسب زخم ها مهربانی و به موقع، و من جز زخم هایم را نمی توانم به تو تعارف کنم. به اندامی که پخش می شود از تو در نماهایی که زیبایی ات را به تاخیر می اندازد تا به خاطر بیاورم روزی را و جایی را که نچشیده ام. در طعم چای هنوز جوانی. خنده ها را بر لب شیرین می کنی و بودا را از پرهیز سالیانه اش منصرف می کنی. بهار توبه شکن در چین پیراهن داری وقتی بر فراز رود دستت را به آبهای غریبه تعارف کرده ای. غریبه ها همه جا هستند و تو نارنجی در خاکستری هاشان تصویر را به آتش کشیده ای. دکمه ی اول پیراهنم را به شبی تعارف می کنم که در موهای تو جوان است. ستون هزار ساله ی مسجد و نگاه نو رس تو، خاک را به نظر کیمیای طبیب است نامهربانی هات. نگرانی ات را گره می زنی به یقه ی مردی که خط تو را نمی فهمد. گلوبول های نافرمانش را دوست می دارد که نشان تو را به حافظه ی انگشتانش داده اند و تکه ای از زیبایی را بر یقه ی خستگی هایش جا گذاشته اند. یقه ام را بو می کشم. هفته از میانه تمام شده، در میانه شروع می شود از تو دوری را کجا پنهان کنم. تو نزدیکی را پشت کدام تصویر جاسازی می کنی، در عطر ناریانه ی یلدایت، بوی بهشت های فاصله از من، تسبیح سرخ از تو نبودی هاست. صفحاتت را ورق می زنم. ورقه ورقه دلم را از کپک تنهایی پاک می کنم و اسمت را بلند به آینه ترسویی می گویم که دیگر چشم هایم را در رطوبت سالها از یاد برده است. حالا برگردم و با چشم های مطهرم به ملکوت زنی خیره شوم که به ندیدنم می آید. با پلکهاش در ذوب خنده ها و صید مرواید بر سواحل لب ها. تورم را پر می کنم از خالی هایم، فراموشی هایم و نبودی هایم. بودها تنها جای دلم را تنگ کرده است.
می خواستم چیزی برای شروع پاییز بنویسم. دیدم در روزهای هر مردی روزهایی هست که باید کوله اش را بردارد، کفش مناسبی بپوشد و تن بدهد به این بیراهه ی چهار بانده ای که مرا به خانه تو می رساند. با صدای سوختن چوب، بخار چای و سعدی خوانی های بی وقفه، زیر نوری که از دریچه ی تنگ ِ گشوده ات، تیر های سقف را روشن کرده. هیچ وقت به سوی تو نیامده ام. همیشه برگشته ام. پیش تو باید برگشت. رفتن غریبگی دارد. باید برگشت و بطالت های کوهستان را اینطور سطر سطر یادگاری نوشت روی صفحاتی که خاطرات ورق شده ی درختانند:
چهارمین روز بارانی است. ابرهای روز قبل، تمام شب را از کوه پایین آمده اند تا صبح که سر و صدای لباس پوشیدنت بیدارم می کند، از چند قدم آن طرف تر از پنجره، سفیدی یک دست ، بارش یک ریز و ملایمش را پهن کرده باشد روی سقف خانه هایی که ذهن خشتی شان، باران های پیش از ما را از یاد برده است. غلتی می زنم و زل می زنم به تلاش تو برای پیدا کردن عینکت. آبی که به صورت زده ای از روی ریش چند روزه ات می چکد روی گوشی خاموشت. سوئیچ را که پیدا می کنی بیرون می زنی. بلند اگر بشوم می بینم که یک سیگار برایم باقی گذاشته ای. صدای زنی از پنجره خانه کناری می پاشد روی بازی دودی که با هر خرده نسیمی تن می کشد درون خانه. کتری را روشن می کنم. لباس می پوشم. هوس اصلاح دارم. سعی می کنم فکر کنم که می شود شب دیگری هم باقی بمانیم. خروس های ظهر به تناوب شروع کرده اند. چند بچه زیر بارش تابستانه ی باران از روی بام می دوند. صدای پای شان ظریف است. بعد که از پله های کناری و از زیر پنجره بگذرند می بینمشان. دو دختر و یک پسر کوچکتر. پنج یا شش ساله اند. مثل چند لکه ی رنگی زرد و آبی و سرخ گم می شوند توی مه. لم داده ام توی قاب پنجره و سفیدی بی مرز روبرو را تماشا می کنم. طعم گس غذای دیشب روی زبانم مانده. یک لیوان آب سرد می نوشم و زیر کتری را خاموش می کنم. گوشی ات را روی زمین کنار متکا جا گذاشته ای. تا نیمه تنم را از پنجره بیرون می کشم. یک دقیقه ای که بمانم می توانم به خیسی قطره ها عادت کنم. حالا دیگر رگه های آب جاری شده اند و می توانند نقش اشکی که منتظرش هستم را روی این ماندگی چند روزه بازی کنند. توی خانه کتابی نیست. لیست شماره ها را بالا و پایین می کنم. به چه کسی می توان اعتماد کرد؟ چه کسی هست که بی پرس و سوال بتواند قبولت کند؟ توی یک وجب خانه راه می روم . ساعت ها تنهایی می کنم تا برگردی و شاید بتوانی بنشینی و برایم توضیح بدهی. امیدی ندارم. می دانم چند سوال معمولی می کنی و درباره ی باران با من حرف می زنی. بعد چای می گذاری و کنار پنجره دراز می کشی. متکا به اندازه سر من جا دارد. اما می نشینم لبه تخت و پلکهای بسته ات را تماشا می کنم. هر از گاهی قطره ای از ماجرای بیرون می افتد روی صورتت و نوسانی کوچک پوستت را می لرزاند. می آیم می نشینم کنارت و دست می کشم به سر مثل پرنده ات. نیم غلتی می زنی سمت من و چشم هایت را باز می کنی. بلند می شوم و بی اینکه بارانی تو را بردارم از پله ها پایین می روم. صدایی نمی شنوم که از من بخواهد برگردم. پاشنه کش را که می گذارم سر جایش می دانم دیگر به این خانه بر نمی گردم. بیرون توی سپیدی بی مرز ابرها در شیب راهه های روستا، می توانم تنم را ببینم که توی مه گم می شود. می توانم تو را ببینم که رفتنم را حتی از پنجره تماشا نمی کنی. شاید لیوانی چای بنوشی و بعد به حمام بروی. تیغ های اصلاح، مسواکم و روزنامه ام را برداری و توی نایلونی کنار پوست میوه ها و تخم مرغ ها بگذاری. برایت اهمیتی ندارد اگر توی ایستگاه ماشینی نمانده باشد و من مجبور باشم تمام بعد از ظهر را توی این هوا روی یک تخته سنگ نمور بلرزم. برایت فرقی نمی کند کسی، دیگر هرگز به جایی برنگردد. مکان ها بسیارند، آدم ها بیشتر.
ماسوله/ تابستان 1390

خانه را می بینم با آجرهای سرخ و باغچه سبز.پاهای ده سالگیم را می بینم و لای انگشتهای سیاه عرق کرده ام را. دم غروب را می بینم که در پاشویه رگه های زلال از بین انگشتهام، سیاه و چرک آلود فرو می ریزند و صدا، صدا از همه جا می آید. اهواز سرخ و سربی است در همه گذشته ام. همیشه تفته است زمین. صدا گرم و سرخوش است. گرسنگی رمق دستهام را گرفته. دلم اذان می خواهد. اذان سفره است. اذان بوسیدن پیشانی پسرانه من است. اذان چرب و شیرین است. اذان سیرمانی است. ربنا را تاب نمی آورد ده سالگی هایم. ربنا گرسنگی است ربنا کشدار و بلند و تمام نشدنی است. ربنا را با اذان اشتباه گرفتن و فهمیدن و سر خورده و گرسنه تر شدن همه کودکی های رمضان من است. ربنا گرسنگی است. مثنوی افشاری تشنگی است. تشنه ام. صدا گرم و ملکوتی و پایان ناپذیر است. اینجا در میانه جوانی پهنای صورتم ناخواسته خیس می شود از هرم ربنا. دلم سیر می شود. صدایم می زنند سر سفره بروم. گرسنه نیستم. تشنه نیستم. دلم تشنگی می خواهد. دلم حیاط داغ و غروب سرخ می خواهد. پاهای چرک و انتظاری که به سر نمی رسد. بی ربنا غروبم را سر بریده اند. افطارم اخته و ابتر است، سفره شام همیشگی است. دیروز زودتر از همه مادر فهمید. گفت انگار رمضان نیست. چی کمه؟ پدر زولبیا و بامیه گرفته. نه؛ سفره سفره ی نیست. اذانی پلاستیکی پخش می شود و حالا لابد باید عطشان و گرسنه بود. نیستم. نیستیم. ما آدمهای این صدا و سیما نیستیم. ما آدمهای این جمهوری مردمی نیستیم. ربنایمان را از لا به لای سایت های برانداز پیدا می کنیم. خبرهایمان را از بیگانه ها می گیریم. بیگانه ایم. دیگر حماسه ساز نیستیم. من از یک خانه ی مذهبی طبقه متوسط گزارش می کنم. ما دیگر مسلمانی که صدایمان می زنند نیستیم. نباشیم. خدایا این نامسلمانی و نا تسلیمی را در این رمضان از ما قبول کن. باشد که از رستگاران تو باشیم.
http://musix.info/music/indahan.htm
دانلود مثنوي افشاري با صداي استاد محمدرضا شجريان
http://musix.info/music/rab.htm
دانلود "ربنا" با صداي استاد شجريان
نامرادی هایی دیده ام. نامردی هایی ... می خواستم سطری به شکایت بنویسم. خیلی وقت ها خواسته ام اما همیشه از این سنت نالیدن حذر داشته ام. این شعر از فریدون توللی آهی عمیق تر و درست تر و تاریخی تر و خرفهم کننده تر از آه چون من نادیده و ناشنیده و نافهمی دارد:

ترسم ز فرط شعبده چندان خرت کنند
تا داستان عشق وطن باورت کنند
من رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویش
بس کن تو ورنه خاک وطن بر سرت کنند
گیرم ز دستِ چون تو نخیزد خیانتی
خدمت مکن که رنجه به صد کیفرت کنند
گر وا کند حصار "قزل قلعه" لب به گفت
گوید چه پیش چشم تو با همسرت کنند
بر زنده باد گفتن این خلق خوش گریز
دل بر منه که یک تنه در سنگرت کنند
پتک اوفتاده در کف ضحاک و این گروه
خواهان که باز کاوهٔ آهنگرت کنند
ایران همیشه دوزخ ارباب غیرت است
آتش منه به سینه که خاکسترت کنند
چون گوژ گشت آینه تصویر بر خطاست
تاریخ نیست این که مدام از برت کنند
زنجیر عدل خسرو و آن خر که شکوه کرد
آورده اند تا به حقیقت خرت کنند
زآن پادشه به خون کسان تشنه تر نبود
لیک این به کس مگو که ز خس کمترت کنند
نخوت فروش تخت جم ای بی هنر مباش
تا خود علاج فقر جنون پرورت کنند
فخرت بود به کورش و دستت چو اردشیر
دایم دراز تا کمکی دیگرت کنند
لاف از قضیب عاریه کم زن که وقت کار
شرم آید ار به حجلهٔ بخت اندرت کنند
در آن وطن که قدرت بیگانه حاکم است
رو خار ره مشو که چو گل پرپرت کنند
عیار باش و دزد و زمین خوار و زن بمزد
تا برتر از سپهبد و سرلشکرت کنند
تلقین قول سعدی فرزانه حیلتی ست
تا جاودانه بستهٔ آن ششدرت کنند
نابرده رنج گنج میسر شود عزیز
رو دیده باز کن که چه در کشورت کنند
بازار غارت است تو نیز ای پسر مخسب
گویی بزن که فارغ ازین چنبرت کنند
ور زانکه خود غرور تو بر فضل و دانش است
حاشا که اعتنا به چنین گوهرت کنند
من آزموده ام ره تقوا به رنج عمر
زین راه کج مرو که سیه اخترت کنند
رو قهرمان وزنه شو ار کامت آرزوست
تا خار چشم مردم دانشورت کنند
در خایه مالی ای دل غافل حکایتی ست
گر یادگیری از همگان برترت کنند
القصه ای رفیق سیه بخت ساده لوح
راهی بزن که سجده به سیم و زرت کنند
مام وطن به دامن بیگانه خفته مست
دل بدگمان مکن که چه با مادرت کنند

دوست داشتن تو مثل مراسم قربانی در مکزیک رمز آلود و پذیرفتنی است. رنگ چیزی سوخته در نگاه تو می تواند تیزه های دوری را در سینه ام آرام کند. دوست داشتن تو مثل سقوط از آبشار آنجل تمام نشدنی است. گرم و خونبار، در جنوبی ترین مناطق روح. دوست داشتن تو یک مسابقه ی ناتمام است که داور سوتش را پنهان می کند تا تو بهانه ای برای پیاده روی پیدا کنی، در شب هایی که می دانستیم کسی منتظر ما نیست و تکه پارچه های رنگی جامانده از تماشاگران، با باد ساحلی بر خیابان ها می غلتیدند. کاغذ های پاره و بوی چوب سوخته ی این شب تمام نشدنی. قند را به دهان که می برم، زبان تو شیرین می شود. نگران شادمانی ام هستی، می توانی به من زنگ بزنی و از نهنگی بگویی که تو را تا مسیری همراهی کرده و بعد صدای سوت یک نگهبان شب، آتش را در قله های دور مکزیک روشن کرده است. سیگارت را آتش می زنی و کسانی که دوستت دارند در مژه های ریخته ات منتظر می مانند. یک شلوار جین و یک دست مهربانی. سکوتت را شانه می کنی تا من این زوزه ی مادیانه ی تنهایم را تمام کنم. پناهم می دهی، لیوانی چای و یک موسیقی همیشگی. شلیک می کنم. تریشه های خون را از روی چانه پاک می کنی، کلاهت را روی پیشانی می کشی و می گذاری صبح، آخرین نت باشد. صدایت مثل شیر گرم رگ هایم را بیدار می کند تا تمام این جاده را تو مشت مچاله کنم و زنگ بزنم، در یکی از مجتمع های انسانی، موریانه ای با چشم های زرد آسانسور را با من بالا می آید. دوستش دارم. شاخک هایش مناطقی از مرا می شناسد که پای جنبنده ای به آن نرسیده. نانش را به من می دهد. زخمم را آویزان می کند و کودکی اش را باز می کند روی زمین. تمام روز پاهایم را در خنکای حرف رها می کنم. وقتی نیست. فصلی نیست. هرزگی مقدسش را یادم می دهد و دست آلوده اش، دهانم را متبرک می کند. دوست داشتن تو، دست داشتن در تمام جنایاتی است که از چشم خدا پنهان مانده است. دوستت دارم. به بانگ بلند.
اگر چگونه زندگی شما را تغییر می دهد

اول
ناخودآگاه مکانی هر شخص مجموعه ای از روابط و نسبت ها را در بر می گیرد که شخص به صورت بالقوه امکان ارتباط و حضور فعال در آنها دارد. حس مکان دریافت ناخودآگاه فرد از امکانات بالقوه محیطی است که به صورت بدیهی و بی نیاز از اثبات و مشاهده فعال ادراک می شود. اگر چشم ببندیم و باز کنیم و خود را در شهری از شهرهای ایران بیابیم که پیشتر سابقه ی حضور در آن را نداشته ایم، به طور پیش فرض می دانیم که با کمی پیاده روی می توانیم به یک خوار و بار فروشی و یا یک اغذیه فروشی برسیم. اما این حس برخوردارانه نسبت به مکان، در یک تور یک روزه کویرگردی وجود ندارد، حتی اگر در پس تپه ماهوری یک فروشگاه بزرگ وجود داشته باشد شما هیچ تلاشی برای جستجو نمی کنید. حس مکان کیفیتی است که میزان رضایتمندی شخص را از بودن صورتبندی می کند.
دوم
هیچ چیز مثل غلت زدن روی قفسه های یک کتابفروشی ارضا کننده نیست. رنگ ها معمولاً گرم اند. اگر صدای موسیقی به گوش نرسد، یک نویز عصرگاهی از همهمه ی محو بیرون شنیده می شود. همیشه نخوانده هایی هستند که دلبری می کنند و خوانده هایی که دلداری می دهند. بیرون می کشی و دوباره فرو می کنی. بیرون می کشی و دوباره فرو می کنی. بیرون می کشی و ... نه. می روی پای صندوق و حساب می کنی. این همان فرایندی است که کتابفروشی ها را همیشه هوس انگیز و خواستنی نگاه می دارد.
سوم
چه در مهمانی بزرگ فیسبوک و چه در کافه های دنج گودر، همیشه قفسه هایی از اگر برای غلت زدن محیاست. هر صبح و عصر شما لیستی از تازه ها و کهنه ها را در برابر دارید. چه در دفتر کار و چه در اتوموبیل فشار چند کلید می تواند شما را به بابل خیالی اگر ببرد. پشت فرمان توی ترافیک و یا در کسالت کار هر روزه دفتر و یا حتی قهرهای شبانه ی خانوادگی، اگر راز کوچکی است که می تواند آن رنگ های گرم و آن صداهای عصرگاهی را در شما زنده کند. بسط لذت مسحور کننده ی یک کتابفروشی با همه ماجراهایش از کوچه ی عیدی نژاد به همه کوچه ها وپس کوچه ها و پستوها اتفاقی است که زندگی شما را در آستانه لذت یک کشف نگه می دارد. اگر همیشگی و همه جایی است. با شماست. به هر بهانه ای به شما تخفیف می دهد. با شما برای اعتصاب کرده ها نگران می شود و با شما از حضور در پیاده رو های ولی عصر به وجد می آید. اگر پر از قفسه هایی است که می توانند با شما بخندند، شک کنند و بترسند. اینگونه است که اگر نه یک کتابفروشی در بن بستی از این جهان بلکه کیفیتی سیال است که حس مکان شما را ارتقا داده و کیفیت های افزوده تری چون تازگی، شعور، احساس و همدلی را همراه می کند. تابلو های شما را می فروشد، به کودکان سرطانی کمک می کند و رابطه شما را با آنهایی که دوست دارید بهبود می بخشد. اگر حتماً است.
چهارم
اولین و آخرین باری که گذارم را به اگر انداختم، هنوز شکلات های افتتاحیه روی میز بود. خرید نسبتاً خوبی کردم. درباره تجربه کتابفروشی خودم و طراحی زیرزمین با هم گپ زدیم. مرد مهربان و صبور و مشتاق بود. ولع فروختن نداشت. همراه خودم غلت می زد روی قفسه های نه چندان متراکم. نسخه پرینت شده کار خودش هم مانده بود روی یکی از قفسه ها، پرسیدم این قیمت نداره؟ با مهربانی جواب داد برای شما نه... خریدم را به امانت گذاشتم و زدم به گرمای سربی شهر. 6 ساعت بعد که با دو نایلون بزرگ از کتابچه های اداره دارایی برای پدر برگشتم و عرق توانسته بود پنهانی ترین شیارهای تنم را بسوزاند، زن هم بود. با وسواس دفتری را زیر و رو می کرد. تماس می گرفت و زیرچشمی مهربانی مرد را با من تماشا می کرد. مرد بیرون رفت و با چند بطری سرد برگشت. خنکای آب، مثل رنگ آبی قاب بیرونی فروشگاه مهربان بود، و جاری. جاری تا هنوز، جاری تا اینجا، جاری در هر روزی که دلم می خواهد به اگر سر بزنم و فکر کنم که چقدر خوب دوام آورده اند. در این شهر که خیلی ها نمی خواهند و می توانند که نخواستن را تا مغز استخوان زندگی به ما فرو بکنند، اگر توانسته خودش را از زوجی جوان به همه آدمهای خوبی که می شناسیم بسط بدهد. تا وقتی روی کلید SHARE کلیک می کنیم، ما هم کنار آن ها پشت دخل ایستاده ایم. بعد از سالها کتاب نفروختن از شراکت با شما مسرورم. بمانید.

به اناری که نارس چیده شد
این روزها نقشه سفرم را که روی پایم باز می کنم، همیشه شهری در انتهای راه ها ایستاده است که سرمای دلم را گرم می کند. شهری با کوه های درد. ساقه های ترد و پاهایی برهنه که در خنکی علف زار از شیب تنهایی پایین دویده اند. در تصاویر پیش رو، گونه های سرخی داری و خنده ای که هوس های دانه دانه ات را ... می توانم تمام مسیر در کلماتی از تو به خواب بروم و طول راه را در مسافت یک خداحافظی نیمه تمام تمام کنم. همیشه تمامت بودم. همیشه در اتمام به هم سلام می کنیم. یک خداحافظی پنج ساله، یک خداحافظی همیشگی، مثل خود خدا. در روز های خداحافظی خرداد، سلام تو به من و سلام من به سرخی تو، به زردی تو، به سبزی تو که تمام منظره را سبز می کند، از پشت شیشه های راه، خط های سفید جاده، در رگ هایت، که درد را می سوزاند و خاکستر می کند. افشره ی دانه های انارت را، سرنگ سرنگ، در کلماتم می ریزند، مردان و زنانی سپید پوش که در تردد بر پله های سنگی یک بیمارستان، با من همسابقه اند. بر می گردم، به پشت سرم نگاه می کنم و باد روسری گلداری را دور می کند. از منی که نقطه ی گریز همه پرسپکتیو هایی بودم که تو در خود پاک کرده ای. امکاناتی هست در درد. امکاناتی هست در به خاطر آوردن و مویه هایی هست که نمی توانم به جا بیاورم. قضا می شود حریم دلی که تبعید کرده ام، از خودم به استخاره ی یک ترس... تردیدی که در من بالغ شد، تا کفری سرد، دندانه های دلم را، تا مغز استخوان بلرزاند. می خواهم در سفر پیش رو، به اندازه یک مرد گریه کنم. خجالت ندارد، مرد که تمام نمی شود.

منی که تمام سال در قلب پاییز ایستاده ام، چگونه از بهاری بگویم که رخ به تابستان کشیده است. ماجرای عاشقانه ی ما نه از یک عصر پاییزی بر روی نیمکت یک پارک شروع شد و نه به غروبی غمناک در جاده ای بیابانی ختم می شود. نه آغازی دارد و نه انجامی. سایش فرساینده و زاینده ای که میان من و تو بوده هیچگاه تقویم درستی نداشته است. بین سیگارها، کلمه ها و لبخندها همیشه مکثی هست که حقیقت ویران کننده ی یک عشق را آشکار می کند. همیشه مکثی هستیم که می تواند اتفاق نیفتد، تا تو مثل هر عابر بی قرار دیگری ایستگاه حافظه مرا ترک کنی. اما اتفاق افتادیم. در راه های زرد، در راه های طولانی، قدم هایی بوده که مرا و تو را به دیگری نزدیک کرده است. پیش از آنکه در گرگ و میش یک زن، شماتت حضور هم را از یاد ببریم، به خاطر آورده ایم که نیاز هر صورتی را به مصرف نزدیک می کند. تمامت تو تمامی ندارد، در بی نیازی من از تو. تو از من. می توانم بی ترس فاصله، دستم را تا زلف پسرانه ات دراز کنم. در مسافتی که در هم سفر می کنیم. زنانی هستند که نمی خواهند نیم رخ زخمی دیگری مان را به خاطر بیاورند. زنانی که بر دیگری چشم می بندند تا من و تو چشم ببندیم و ببینیم باز در شبی، جاده برای کلمه هامان چشمی و لبی پیدا نمی کند. دشنام تو به زندگی و دشنام زندگی به من، همه مباهات حضوری است که ما در غیاب دیگران داریم. چه کسی می تواند تمام قلب تو باشد؟ بی آنکه مرا از پا دربیاورد؟ چه کسی توانسته در من بیتوته کند، جز آنکه تو کلیددارش بوده باشی. قلبی جانی، دستی آلوده و زبانی افعی وش که مرا و تو را میان جنازه هایی متصرف شده تبعید کرده است، همان پیوند برادرانه ای است که پیری ما را به تاخیر می اندازد. می دانم و می دانی که چشم من و تو مرگ را در مسافاتی نزدیک رصد کرده است. می دانیم که ماندنی بودن، مکانیت وسوسه ای است که هرگز چهارچوبی برای افراشته شدن نیافته است، در شمال روح، که تو عاصیانه و منزوی، به ایستگاه های متروک سر می زنی و کالبدت را از سودای عشق تهی می کنی. جسارت تو و ترس من، هر دو اظطراب حادثه ای است که موج را بر پهنه ی ساحل ناچیز می کند. در ایمان متزلزل ما، در این شریعت سوخته، در سقف هایی که تصور کرده ایم و حتی لب هایی که شریک شده ایم همیشه منی در تو و تویی در من بوده است که زبان را از ضرورت باز می دارد. چنین است که نمی توانم رنگین کمانی چون تو را در خرداد حافظه ام به وصف بکشم. من هادی ِ محسن را می شناسم. هادی ِ دیگران، دیگران من است. نه شریک ترس ها و نه هم آخور وسوسه ها. غریبه ها را به من راه نده. مرا به خاطر بیاور و بشناس. من تمامی تو که نه، اما تمام تو از منم. منی جز آنکه در تو به امانت گذاشته ام نمی شناسم. تو را می شناسم و به خاطر می آورم. می ایستم و با اشاره تو را در میان دیگران نشان می دهم. تو را که آینه ای همیشگی بودی. باش. بمان.
ای همرهان همدل من، عید بر شما
محسن اکبرزاده بحرینی




زندگی ام همیشه نوسانی بوده در احتمال یک آغاز یا یک پایان. هیچ وقت هیچ کدام از این اتفاق ها به صورت تام برایم تجربه نشده، آدمهایی که در ایستگاه من پیاده می شوند همیشه چمدانی برای روزهای مبادا از خود به جا می گذراند. آدمهایی که وقت پیاده شدن چشمشان به ایستگاه های نیامده است. انگار کن که هیچوقت نه کسی آمده و نه کسی رفته. این تراکم متروک جانم را از خرده ریزه هایی آزار دهنده انباشته کرده است. چه کسی گفته پایان یک اتفاق عمیق می تواند رفاقتی همیشگی باشد؟ وقتی که هر حضور دوباره ای، دوباره شدن زخم هایی است که می دانی نمی توانی به بهبودشان امیدوار باشی. امیدوار باشم؟ به آدمی که مرا نه مثل یک ایستگاه، مثل یک خانه، برای همیشه تحمل کند؟ فرق خانه ها با ایستگاه ها در چیست؟ دیوارهای بسته تر؟ حریمی دست نیافتنی تر؟ قابل اطمینان تر؟ این روزها بعضی تماس ها را پاسخ نمی دهم. بعضی سلام ها را. بعضی خداحافظی ها را حتی. برای قلبم ضرر دارد. قلبم تحمل نمی کند فاحشه خانه ای بین راهی باشد که در سیاه زمستان پا اندازیِ نیمه رمانتیک های روشنفکر نمای سرخورده را به عهده بگیرد. دیگر برای عکس های تکراری خداحافظی وقت نمی گذارم. می توانید چمدان به دست پشت در این خانه بایستید و در سرمای ارواح پلاسیده تان بپوسید. من برای کسی اتاق خالی ندارم. حتی شما دوست عزیز

حوالی میدان فردوسی همیشه صفحاتی دوست داشتنی از زمان بر شیارهایی از مکان لغزیده اند که نمی توانم تصویرشان را در ذهنم با دلخوش کنکهای دیگری جا به جا کنم. شب های شیرین هتل هانی و طعم بلوغ و یا شکستن های متمادی ام در آپارتمان خیابان رامسر. خبر های خوب و خبر هایی تلخ. من سر خوشانه دور این میدان قدم زده ام. از صحنه فیلم برداری مهرجویی که با آن آینه بزرگ در دستم توی پیاده رو کنگره ی آجری جداره ی لاله زار را نشان می دادم تا عصبیت های بی پایانی که رمضان امسال بر من گذشت. در همه این اتفاق ها، جایی بود که مرا به کودکی ام برگرداند تا احساس کنم هیچ اتفاقی نیافتاده است، نه خوشی و نه غم. روز امتحان کارشناسی ارشد بین امتحان نظری صبح تا امتحان عملی عصر فرصت کوتاهی برای استراحت هست، فرصتی که مرا از حوالی پونک کشاند به فردوسی تا یک ساندویچ مغز و یک زبان را با قبولی سال قبلم معامله کنم. چربی ام بالا رفت و سر جلسه خوابیدم. با این حال در اولین فرصت باز خودم رساندم تا ساندویچ جگرش را امتحان کنم. دو برادر بور و مهربان ک هر کدام حدود 130 کیلویی وزن داشتند از پشت شیشه شفاف نشانت می دادند چطور لایه های زبان یا مفز را جدا می کنند و چطور تفت می دهند و چطور اظافات را آرایه می دهند تا زیبایی مکانیزم اشتهایت را برای سفارش بعدی آماده کند. من در این دکانی که چند ماه است تعطیل رها شده بهداشتی ترین و گواراترین ساندویچ-کثیف های عمرم را به نیش کشیده ام. اینجا جایی بوده برای من که در عین خوردن غذای خودت با لذت و شهوت به غذای بقیه نگاه کنی و متاثر باشی از محدودیت معده آدمیزاد. کاسب های دور و بر چیز زیادی از دلیل تعطیلی نمی دانند. مهرماه فکر می کردم به خاطر حرمت رمضان است اما امسال که بین پنل های همایش از چهارراه ولی عصر دیوانه وار و افسون زده خودم را رساندم و با در بسته مواجه شدم تمام مزیت های مکانی میدان فردوسی برایم نم کشید. من نمی توانم موبی دیک عزیز را به جای اغذیه فردوسی بنشانم. اساساٌ جیبم اجازه نمی دهد. دعا می کنم هر چه زودتر این بهشت ارزان فروشی غرفه گشوده و غلمان هایش دوباره دلبری طعم ها و عطرها را از سر بگیرند. آری دوستان! به امید آن روز!
این روزها ارتزاقم رفت و آمد بین ادبیات و معماری است. چیزی از آن را به این می فروشم و چیزی از این را به او عاریه می دهم. اصلن این بیماری همیشه ام بوده که متن را خانه ام می دانسته ام و خانه را به مثابه متن خوانده ام و نوشته ام. چشم تشبه داشتن به این دو منظر، چنان تباین را کمینه کرده که معماران را ادیب می پندارم و ادیبان را معمار. حالا شمایی که حالتان معقول تر از من می نماید قضاوت کنید تشابه و تمایز را در چهره های پیش روی. یکی جمال میرصادقی از بانیان داستان مدرن در ایران و دیگری داراب دیبا از بانیان معماری مدرن در ایران:

سیمای هرزگی در من تمام نشدنی است. امشب توانستم این چهره را بیرون بکشم و با خونسردی تمام تماشایش کنم. توانستم بفهمم گاهی بسیار دورتر از آنم که فکر می کنم. می توانم هیولایم را به اسمی که تو نمی دانی صدا بزنم و از او بخواهم که رفتارت کند. شکل بگیرد از آناتی از تو و تو را در زمان های خواستنی اش احضار کند. فانتزی توانستنی که درچشم خودآگاهم آشکارا به بازی تسلط ادامه می داد تا پیش برود و پشت بی زره و نحیف و آسیب دیده اش را نشان بدهد. ربطی به کودکی ندارد. من هرچه می کشم از فردایی است که نمی رسد. بی تابیم را تماشا می کنم در خونسردی وحشتناکی که مدت هاست در خودم سراغ نداشته ام. کشف تمنا در خود و تماشای رفتار تشنگی. مستندی از دیوی که در گلوی پنهانم تماشایش می کنم. این شب ها ماه افتاده وسط پنجره. نمی گذارد بخوابم. بیداری در تنهایی از هر زنی هوسناک تر است
برایم نوشته:
Hello,
Am miss Mirian (23yrs),I saw your profile today in facebook and became interested in you,I will like to know you more,that is if you permit it,do mail me,so we could exchange pictures and other info about each other.
I am waiting to hear from you.(Believing that age,distance or colour will not be a barrier to love),take care.
Yours in love,
Mirian.
میدانم اینگونه هرزنامه ها تکراری اند و فرساینده. اما نفهمیدم وقت خواندش کجای دلم لرزید. می گوید مرا دیده و خواسته و با صمیمیت می خواهد که با من در تماس باشد. حالا باور می کنم احساسات انگاره هایی اند که ذهن پیش فرض می کند وگرنه شما هم به سان من می دانید این یک پیش مراسم برای چاپیدن جهان سومی هایی از قبیل من است که زل زده اند به قاب پنجره های تعطیلات و تراشه های نور دم ظهر را روی رد خاطره ی آخرین باری می ریزند که کسی آنها را دیده، پسندیده و ... شاید در یک مهمانی خداحافظی یا تنفس یک جلسه سخنرانی یا انجمن ادبی فراموش شده ای که سعی می کند خنده های تو را به خاطر بیاورد. غلت می زنم به پهلوی چپ و چشم هایم را می بندم. روی پهلویی که خدا حوایم را از آن خلق کرده است. بیدار که شدم برای Mirian نامه ای سوزناک خواهم نوشت.
خانه را می بینم با آجرهای سرخ و باغچه سبز.پاهای ده سالگیم را می بینم و لای انگشتهای سیاه عرق کرده ام را.دم غروب را می بینم که در پاشویه رگه های زلال از بین انگشتهام، سیاه و چرک آلود فرو می ریزند و صدا، صدا از همه جا می آید.اهواز سرخ و سربی است در همه گذشته ام. همیشه تفته است زمین. صدا گرم و سرخوش است.گرسنگی رمق دستهام را گرفته.دلم اذان می خواهد. اذان سفره است.اذان بوسیدن پیشانی پسرانه من است.اذان چرب و شیرین است.اذان سیرمانی است.ربنا را تاب نمی آورد ده سالگی هایم.ربنا گرسنگی است ربنا کشدار و بلند و تمام نشدنی است. ربنا را با اذان اشتباه گرفتن و فهمیدن و سر خورده و گرسنه تر شدن همه کودکی های رمضان من است. ربنا گرسنگی است. مثنوی افشاری تشنگی است.تشنه ام. صدا گرم و ملکوتی و پایان ناپذیر است. اینجا در میانه جوانی پهنای صورتم ناخواسته خیس می شود از هرم ربنا. دلم سیر می شود. صدایم می زنند سر سفره بروم. گرسنه نیستم. تشنه نیستم. دلم تشنگی می خواهد. دلم حیاط داغ و غروب سرخ می خواهد. پاهای چرک و انتظاری که به سر نمی رسد. بی ربنا غروبم را سر بریده اند. افطارم اخته و ابتر است،سفره شام همیشگی است.دیروز زودتر از همه مادر فهمید. گفت انگار رمضان نیست. چی کمه؟ پدر زولبیا و بامیه گرفته.نه؛ سفره سفره نیست.اذانی پلاستیکی پخش می شود و حالا لابد باید عطشان و گرسنه بود. نیستم. نیستیم. ما آدمهای این صدا و سیما نیستیم. ما آدمهای این جمهوری مردمی نیستیم. ربنایمان را از لا به لای سایت های برانداز پیدا می کنیم. خبرهایمان را از بیگانه ها می گیریم. بیگانه ایم. دیگر حماسه ساز نیستیم. من از یک خانه ی مذهبی طبقه متوسط گزارش می کنم. ما دیگر مسلمانی که صدایمان می زنند نیستیم. نباشیم. خدایا این نامسلمانی و نا تسلیمی را در این رمضان از ما قبول کن. باشد که از رستگاران تو باشیم.
http://musix.info/music/indahan.htm
دانلود مثنوي افشاري با صداي استاد محمدرضا شجريان
http://musix.info/music/rab.htm
دانلود "ربنا" با صداي استاد شجريان
اسکیس کارشناسی ارشد هم تمام شد.حالا نشسته ام به دلی صاف تند تند می نویسم و تند تند پنجره های رو به ناکجای اتوکد را ثبت می کنم، در الواحی به فشردگی رویاهایی که برای اسکناس هایم در سر،در دل، در معده و پایینتر می پرورانم.به یادگار وقت رفته اولین اسکیسی را که برای تمرین، چهار ساعته کرده بودم را به دیوار این خانه می زنم. مسجدی در برهوت اجدادیم. به خط بد و خطاهای اقلیمی اش خرده نگیرید که به ایمانتان خرده می گیرد!




در هر اسمی سراغ از تنی می گیرم که در دست هام از دست داده ام. این سلاله ی خونین را پشت کدام قراضه ی سرقتی، توی کدام کیسه زباله بسوزانم؟ این طور که مثله مثله تمام می شوم از تو. از این شهر که سایه های کسی را از من دزدیده است. این ملافه ها را چطور از رختشویخانه بکشم بیرون؟ راس ساعت هشت که آدمهایی می آیند، بردارند، ببرند هر چه را از تفاله ی تو باقی گذاشته ام.
مرا به خانه بخواه. به دستگیره های برنجی و پشتی ترک برداشته ی صندلی آشپزخانه ات. به طاقچه ی کم نور حیاط خلوتی که تنهایم می گذاری. هر دوشنبه ی سرد. هر چهارشنبه سپیدی که قرص هایت را قایم می کنی تا بفهمانیم این طور باید باشم.
اطلسی های خشک و چند دفتر بدون خطت را از خانه پدری می کشم بیرون. عینکت را از آموزشگاه می گیرم و می گردم توی شهر، توی معبدی که تو هر گوشه ات را در کتابی به آشنایی امانت داده ای. از بین یادداشت ها،توی چهارراه ها و این حواس پرت شده به زیبایی منتشرت در پیکره هایی که پیاده روهایم را تغییر می دهند. با سایه های موکد و کمانی و شمارگانی که ضربدر می زنم کنار اسم ها،نشانی ها، شماره ها...
چقدر دروغ بگویم؟ برای تو چه فرقی می کند، چقدر مسافرت هست که تو باید بی خبر رفته باشی. چقدر بستگان دور و نزدیک که در مرگی ناگهانی به خاطر آورده می شوند تا تو از خاطره ی شهر گم شوی.
آرام،آرام. اینطور که تکه های تو را به خانه بر می گردانم. گل سرت را پیدا نمی کنم.یادم باشد روی سطح سفید پارچه طرحش را با انگشت جا بیاندازم: یک خالی ِ پروانه ای که توی ذهن تداعی خالی هایی باشد که این طور در دستهام، از دست هام، پشت فرمان این لکنته ای که به جان کندن خودش را به قرمزی ِ چراغی می رساند که اتوبوس های شهری، انبوهی از پیکره هایت را در ویترین متحرک پنجره هایشان به تماشا گذاشته اند:کلافه،فراموش شده، تمام شده...
نسخه ها را سوزاندم و شیشه های باقی مانده را توی بلور ماهی ها خالی می کنم. این چهارشنبه باید به بیمارستان بروم. به رختشویخانه ی ساعت هشت، تا پوست روشنت را به خانه برگردانم. کلماتی که از تو پیدا کرده ام در سطرهای مغشوش یک چمدان به ملافه ای فکر می کنند که آخرین قطره هایت را به خاطر می آورد. مرا به خانه بخواه. به خاطره ای که پیش از تو در دستهام، از دست داده ام.
و کتابفروشی رشد قلب تاریخ است!

تقریباً دوست داشتنی ترین و ناگزیر ترین انتخاب در دل جهنمی چون اهواز کتابفروشی رشد است. هیچ وقت کهنه نمی شود این احساس. از در اصلی وارد می شوی. جمعیت انبوه را می شکافی و خودت را به پله ها می رسانی.بالا می روی و با یک چرخش روبروی قفسه ادبیات قرار می گیری. تمام هیجان ماجرا این جاست که می توانی در فرصت چند پله تا دیدار، حدس بزنی کدام یک از دوستانت را آنجا پیدا می کنی. هر اهوازی علاقه مند به ادبیاتی برای دیالیز ادبی باید در هفته حداقل یکبار به آنجا مراجعه کند. در برنامه ریزی شهری به کتابفروشی رشد کاربری جاذب جمعیت و قرارگاه رفتاری می گویند و این یعنی کافی است عصرهای اهواز یک پیام به شماره های دلخواهتان بفرستید که کجایی؟ جواب ها یک در میان می نویسند: رشد
بالا که می روم از پله ها و می چرخم جثه مهدی و صدای سعید را تشخیص می دهم. اول باید با ژنرال خورشید فر سلام علیک کنی و شرح بدهی کجا بوده ای این یک سال را. بعد که به بچه ها اضافه شوی می توانی بازی تازه ات را پیشنهاد کنی. قیمت پشت جلد تقسیم بر تعداد شعر ها. اینطور می شود فهمید که قیمت هر شعر سعید ۴۰ تومان و مهدی ۴۱ تومان است و این اختلاف می تواند توهم توطئه مادرزادی ادبیاتی های اهواز را شعله ور کند. نتیجه بازی این است که شعرهای ترجمه به طور میانگین ۲۰ تومانی گرانتر از شعر خودمانی حساب می شوند و مجموعه های کامل بسیار ارزانتر از تک کتاب ها هستند و ... ساعت که از ۹:۳۰ بگذر باید سمت بگیریم سمت میدان شهدا یا دکان سعید. این دوراهی ادیبان جنوب را به دو دسته تقسیم می کند: خودی ها و نخودی ها...
صبح زود که می رسم می دانم کسی در شهر چشم انتظارم نیست. می دانم در این ساعت و ساعت های بعد، درِ خانه ای را سراغ ندارم که سراغ بگیرم. فکر می کنم خانه هرکس قلب کسانی است که دوستش دارند.فکر می کنم به خاصیت این جمله و حماقتی که در چنین لحظاتی آرامم می کند. سمت می گیرم به خیابان های آشناتر.پیاده پیدا می کنم نام هایی را که در غیابم حضور دارند،در ذهنم،در قلبم و در خاطره ی این روان نویس. در این خیابان تو را دیدم و در آن دیگری، دیگری را...گمانم را می کشانم به چشم ها و دهانهایی که در این شهر سراغ گرفته ام. به زیبایی لجام گسیخته ای که در پیکر از شکل افتاده این خیابان ها ویرانم می کند. زیبایی مغز استخوان زنان این شهر است. در هیچ شهری چنین به چرا نمی برم چشمها و چشمه های اشتهایم را. 24 متری،طالقانی،زیتون، کیان، کیانپارس...وحشم را بیدار می کنند. می پیچم به خیابانی که 8 سال جوانی ام را برگ به برگ در حافظه دارد. سالهای دبیرستان، سالهای خانه هنر...کتابفروشی محام...

آن چه در تصویر مقابل در مقابل دارید هنرپرورترین ارض در جنوب جهان است.دوشنبه های شعر...سه شنبه های داستان...هرشنبه های قرارهای گاه به گاه و برنامه های بی بهانه یا که بهانه...
اینجا در این درگاهی نویسنده ها و شاعر هایی جلوس کرده اند، چای نوشیده اند، سیگار گیرانده اند و غیبت های بی پایان کرده اند که نامهاشان زینت تاقچه های شماست و انباری خانه من. از گلشیری و ایوبی و ابوتراب تا مستور و ربی و آذرپناه و روات زاده. از باباچاهی و چالنگی و هرمز تا بهمنی و خواجات و حلالی و اسکندری و مرادی...
از من تا من.
هنوز هم قرار همان است. دوشنبه های...سه شنبه های...هنوز چای و غیبت و غیاب.نمی توانستم بطالت ابدی این حیاط را تحمل کنم.چند سال آخر را جز به کنجکاوی و حصول اطمینان از عدم تغیر پای در رکاب این ماجرا نگذاشته ام.هیچ کامیابی را در هیچ کسی سراغ ندارم جز آنکه این حیاط را ترک کرده باشد.این آدمها را. آدم های دفن. آدم های سنگ. آدم های راه های نرفته، پیله های نشکافته،بالهای نکشیده...دلم برای شما می سوزد. برای لبخندهای دوستانه و دلهایی که به هم می بندید. برای میهمان نوازی تان که هر غریبه ای را به صدر می نشانید تا نفری را به این فراموش خانه اظافه کنید. تبیعد کنید از خود به خود.مومیای زیبایی را بر پلکهای تابانتان دوست ندارم. این واماندگی و ماندگی...
بعضی تصویر ها را افشا کننده می دانم. نسبت های ژنتیکیِ آشکار کننده، هم مکانی ها و همزمانی هایی که ملکوت یک رابطه را عریان می کند.رو که از تصویر بالا بر می گردانید به سمت مقابل کوچه دری را در مقابل می بینید که آینده و روبروی خانه هنر اهواز است.دروازه ای که راه را بسته اما ردپای گریخته گانش را پنهان نکرده است. یاد مولوی می افتم بی اختیار که:
یکی تیشه بگیرید پی ریشه زندان
چو زندان بشکستید، همه شاه و امیرید.

اردیبهشت است. پیشتر از حجامت در این خانه قصه بافته ام و از سعید موسوی هم در دستنویس قبل یادی کرده ام. طبع سعید مثل خود من گرم و صفرایی است. این فصل را بی عرق بیدمشک و نسترن و ادکلن خنک نمی توانیم تاب بیاوریم. به رسم هر ساله تن به تیغ آشنایی می دهیم که مجابمان کرده به ساعت و ماه این تقویم که حجامت را سخت نیکو دانسته اند
از مطب که بیرون می زنیم قرار می ذاریم بریم نگاتیو. به یمن جای تازه برای سعید یک قلک بزرگ می خریم تا پول سیگارشو بریزه توش. متنفرم و در عین حال انرژی ناجوانمردانه ای می گیرم از ترک دادن بقیه:سیگار،الکل،زن،کتاب،آرزو...
سر راه یه ابریق مسخره هم که تو شیکمش یه ساعت جا ساز شده می خریم. چون توی قفسه دکور جا نمیشه می خوابونمش و حدود ۳ ساعت می کشمش عقب، اینجوری مثل الانی که داره ساعت ۶ و خورده ای رو نشون می ده بیشتر منظورش همون ۹ و بیست دقیقه است.
بقیه بعد از ظهر رو پاریس تگزاس نگاه می کنیم و بستنی می خوریم و به ویم وندرس فحش می دیم تا باور کنیم هنوز توی این فصل روشنفکریم. سعید برام تهران انار ندارد رایت می کنه چون فکر می کنه اسمش حالمو بهتر می کنه.حالمو بهم می زنه. کتاباشو اورده توی مغازه و چیده قفسه بالا. تا فیلم نگاه می کنیم من چنتا کارتون می فروشم به بچه ها و فیلم رایت می کنم و سعید سعی می کنه طوری که کسی نبینه مثانه شو توی بطری آب معدنی خالی کنه. این کارو به تمیزیه مغازه دارای دیگه انجام میده. کار خوبیه. شب با ۲ تا مشتری اسم فامیل شفاهی بازی می کنیم و پیاده تا خونه قدم می زنیم. هوا ملثه. باید بخوابیم. می خوابم. همه اردیبهشت رو می خوابم تا مطمئن بشم خواب هیچکسی رو نمی بینم. تا آخر اردیبهشت، فعلن؛ شبتون ناز...

طراحی کارت ویزیت برای سعید موسوی عزیز

مثل امروزی اگر باشد و خانه خالی، به خیابان می آیم تا فروردین مدام شیراز را به خاطر بیاورم. به مغازه هایی سر می زنم که دوستشان دارم. برای خودم روان نویس می خرم. برای خودم کتاب می خرم و مزه هایی را تجربه می کنم که پیشتر سراغ مرا نگرفته اند. شیراز پر از خیابان های خالی است. پر از بن بست های ننوشته و تک پنجره های نخوانده و باز مانده. می گذارم بادهای یکشنبه، آبشار های طلایی کوچک را از رنگ و رنگ بر پیراهنم بنشانند. بهار است. ایمن نیستم. هنوز خطر دوست داشتنت جدی است و من تنی ندارم که بخواهم به این ماجرا بسپرم. شیراز پر از خیابان های ناتمامی است که نمی تواند مرا به خانه ای که می خواستم برساند. به خانه ای که مرا می خواهد. می گذارم سوزن ظهر در پوست تازه ی گردنم تاول بزند و پیاده در پیاده رو ها، خیابان ها و میدان ها باقی می مانم. در "رفتن" می مانم تا نمانم.
سال بدی بود. جز رنج هایی که بر این مردم رفت و لاجرم بر من نیز و آزردگی دوستان و خویشانی که بابت من آسیب و رنجشی متحمل شدند، درد جانکاه چند ساله ای هم بود که آنقدر مرا خراش داد تا مستهلک شد. و این اواخر نیز آزردگی عزیزی دیگر که دعا دارم برآورده شود.امسال ۳ پروژه مسکونی را در ۳ شهر ایران به صورت کامل انجام دادم و سلیقه کارفرما را با همه اطوارش تحمل کردم و ویراستاری علمی ۲ کتاب سنگین و تخصصی را در حیطه بلند مرتبه سازی گردن گرفتم که کار طاقت فرسایی بود. و البته زمان و توان زیادی را هم بر سر کنکور کارشناسی ارشد گذاشتم که نتیجه اش را در پست قبل می بینید.نکته جالب اینجاست که در هر ۳ پروژه مسکونی و ۲ کتاب، کارفرمایانم و در دو ناملایمت روحی و شخصی که بر من گذشت، عزیزان برابرم همگی لر بودند! و از هیچ کدام از کارها حتی ۱ ریال نصیب نبردم! به عبارت دیگر رسماٌ پولم را خوردند و تلفنم را جواب نمی دهند.سال نحس و طاقت فرسایی بود. به جد می گویم که اگر در این سالهای جوانی یکی دو فقره دیگر از این سال ها برایم نسخه پیچیده شود گمان ندارم که چندان طاقت بیاورم و یا انگیزه ای برای ماندن در این مملکت یا در این دنیا داشته باشم. سال نحسی بود. باشد که نباشد.
پ.ن: زندگی بنده تماماً در نواحی غربی و جنوبی زاگرس بوده. در نتیجه همیشه عزیزترین هایم لر بوده و خواهند بود. و دیگر اینکه یکی از آن آزردگی های ناخواسته در آستانه سال نو بر طرف شد و یک شمالی به لیست بدهکارانی که تلفن جواب نمی دهند اظافه شد!




ماجراهای کنکور ارشد معماری امسال را پایانی نیست. بعد از عدم تطابق وقت در زمان آزمون ذکر شده روی دفترچه ها که سبب شد در شهرهای مختلف زمان های مختلفی از 60 دقیقه تا 90 و حتی 150 دقیقه برای گرایش مدیرت و تکنولوژی و انرژی حساب شود و کنکور را از اعتبار رقابت علمی خارج کرد و هم گون بودن تمام دفترچه های گرایش معماری- معماری در کل کشور که امکان تقلب را در تمام سالن امتحان هر حوزه ای فراهم می کرد، حالا انتشار کلید سوالات آزمون بلوای دیگری بر پا کرده. نقد کیفیت علمی آزمون که از یک کنکور تحلیلی به مچ گیری های تشابه اسمی و زمانی و مغلطه های زبانی نزول کرده بود، جایگاه و ناقد دیگری می طلبد. و البته انبوه تست های مبهمی که در یک آزمون هنری می توانند چندین گزینه صحیح داشته باشند و در آزمون امسال بسامد بالایی داشتند نیز محل بحث متخصصین و اهالی آموزش معماری است. در اینجا به چند نمونه واضح از خطاهای ساده علمی و یا انشالله اداری و رایانه ای کلید پاسخ آزمون که سازمان سنجش منتشر کرده اشاره می کنم. پاسخ های سازمان سنجش با همین عبارت از پاسخ های صحیح متمایز شده اند
44- نقش بلوک سیمانی در سقف تیرچه بلوک چیست؟
1 – بارها را به تیرچه انتقال می دهد(سنجش)
2- پر کننده سقف است
3- بارها را به تیر اصلی منتقل می کند
4- فقط برای اجرای مرحله بتن ریزی در سقف کاربرد دارد(صحیح)
اگر بلوک باربر بود چگونه در بعضی مواقع پس از اتمام کار آن را تخریب می کنند تا از فضای خالی سقف برای تاسیسات یا موارد دیگر استفاده شود و بعد اگر لازم بود با سقف کاذب پوشیده می شود و یا چگونه است که این سال ها برای سبک کردن سقف از بلوک های یونولیتی استفاده می شود؟ و حتی در صورت استفاده وام 25 میلیونی مسکن مهر به آن تعلق می گیرد؟
کتاب دیتیل های ساختمانی سیاوش کباری در صفحه 236 می نویسد:
"بلوک قطعه ای سفالی یا بتنی است که بین تیرچه ها قرار گرفته و هیچ نوع باری را تحمل نمی کند و فقط بمنزله قالبندی بتن بالا و همچنین قالبندی گونه های جان تیر تی شکل برای بتن در جا می باشد"
47- اگر در ساختمانی پس از اتمام عملیات اجرایی ترکهای موضعی و مویی در پوشش نهایی اندود دیده شود علت آن چیست؟
1 - افزایش ضخامت اندود اجرا شده (صحیح)
2 - نشست های موضعی ساختمان پس از اجرا ( سنجش)
3 - استفاده بیش از حد آب در مرحله عمل آوری مصالح
4 - کاهش ضخامت اندود اجرا شده
مراجعه به مقررات ملی ساختمان یا انواع کتاب های مصالح ساختمانی و جزییات اجرایی و تجربه ساخت جامعه مهندسان،معماران،بنایان و همه مردم نشان میدهد در صورت بروز ترک حاصل از نشست به علت آنکه علت ترک در جرزها و لایه های زیرین است ترک ها لاجرم عمیق خواهند بود و نه مویی. حتی در صورت صحت این فرضیه نیز بسامد ترک خوردن اندود به سبب ضخامت آن بسیار بالاتر از علت ذکر شده است که حداقل تست را 2 جوابی می کند
50- عمق یخبندان در ساختمان سازی چیست؟
1 – فاصله سطح روی شالوده تا زیر آن
2 - فاصله سطح روی زمین تا روی شالوده( صحیح)
3 – فاصله سطح بیرونی زمین تا زیر شالوده(سنجش)
4 - فاصله سطح تمام شده ساختمان تا روی شالوده
عمق یخ بندان کمیتی است که در فاصله آن به علت وجود رطوبت در لایه های سطحی خاک احتمال یخ زدگی وجود دارد که می تواند سبب تخریب و فرسایش پی شود. فلذا پی را آنقدر پایین می برند تا پایین تر از سطح یخ بندان اجرا شود. بنا بر این هیچ سطحی از پی نمی تواند در محدود یخبندان اجرا شود و این محدوده لاجرم بالاتر از شالوده خواهد بود.
91 - در کدام گزینه به هنگام کار هر سه نیروی فشار،کشش و پیچش وجود دارد؟
1 - صندلی (سنجش)
2 - توپ فوتبال ( احتمال صحیح)
3 – تاب
4 - میز
اولین و ساده ترین پرسش این جاست که تفاوت مکانیزم تحمل و انتقال نیرو در صندلی و میز چه تفاوتی دارد؟ می دانیم که تاب با حرکت مفصلی جا به جا می شود که به علت عدم وجود نیروی قطبی در جسم فاقد کوپل نیروست بنابراین پیچش ندارد و فشار را نیز تنها در پایه ها تحمل می کند.
توپ فوتبال همانند گنبدهای پوسته ای در نصف النهار های هم محور با ضربه تحمل فشار کرده و در مدارهای حلقوی عمود بر جهت ضربه تحمل کشش می کند. از انجا که توپ هنگام دریافت ضربه فاقد تکیه گاه است توسط اینرسی نقطه مقابل ضربه ، در لحظه بر خورد ایجاد لنگر کرده و با تشکیل کوپل نیرو، با استفاده از مکانیزم پیچش حرکت می کند. چنانچه این اتفاق نیافتد توپ به سبب برش پیچشی می ترکد.
94 - یک کاغذ آ4 را به شکل های زیر در می آوریم. اگر بر روی هر کدام کتابی بگذاریم کدام یک تحمل کتاب سنگین تری را دارد؟

سنجش گزینه مربع را انتخاب کرده!
شاید عده ای گمان کنند سازه ورق تا شده مقاوم تر است، اما مقاومت این سیستم در این تصویر جانبی است چرا که نیروی فشاری عمودی به سطح یک نواخت بر این سیستم وارد می شود. آموخته ایم که سطح دایره بهترین مقطع برای توزیع بار فشاری است. حال آنکه مقاطع گوشه دار به علت تجمع تنش در گوشه ها نا پایدار ترند. از این رو تفاوتی در گزینه مربع و مثلث نیست. حال آنکه گزینه دایره بهترین مقطع برای توزیع متقارن بار است.
119 – در ضلع جنوبی خیابان های شرقی غربی در مناطق سرد و برفی، کدام درخت برای کاشت مناسب است؟
1 – کنار
2 – کاج( احتمال زیاد)
3 – چنار(سنجش)
4 – سرو شیراز( احتمال کم)

بر هر موجود خردمندی مسلم است که در نیمکره شمالی بنا ها از سمت جنوب نور می گیرند. پس برای باز ماندن فضای نورگیری بناها در ضلع شمالی ساخته می شوند تا روی به جنوب داشته باشند. چنانکه ضابطه ساختمانی نیز 60% از ضلع شمالی است. به همین علت با استفاده از درختان برگریز در ضلع شمالی ساختمان در تابستان سایه و در زمستان با ریختن برگ ها تابش مناسب آفتاب را در اختیار دارند. در ضلع جنوبی نیز از درختان همیشه سبز استفاده می شود. چرا که نه ضرورت برگریزی را دارند و هم اینکه به صورت چتر از ریزش نزولات جوی به ضلعی که از تابش محروم است وسردتر است جلوگیری می کنند. بنا بر این ضلع شمال آفتابگیر و ضلع جنوب سایه دار است.
در تست سال قبل نیز این نام گذاری را بین ضلع جنوب و شمال ملاحظه می کنید:
در تصویر روبرو که تقسیمات ثبتی بخشی از یک محله در شهر را نشان می دهد، کدام یک از زمین ها " پلاک جنوبی" خوانده می شود؟

A ( سنجش، صحیح)
B
C
D
این شیوه برگزاری و این وضعیت علمی آزمون با تجربه دهشتناکی که همه در آزمون عملی اسکیس دوره قبل شاهدش بودیم پاسخ یک سال از جوانی من و امسال من است. در زندگی از سارق و جانی و چاقو کش گذشت کرده ام. اما دلم و روحم آنقدر بزرگ نیست که بتوانم این یکسال را به این آقایان ببخشم.این سال ها را و سال های بعد را . . .
ببخشید. نمی توانم ببخشم

کاش کاشان
زنی برای سرودن بود
در عصر روزهای تعطیل...
مروری بر قتل های زنجیره ای جی. دی. سلینجر
برای مهدی ربی

مجبور بود ماجرا را با هولدن شروع کند. باید همه روزهای پشت سر را مهار می کرد. سلاخی با قلم و بیرون کشیدن آدمها از صف زندگی. هولدن توی خیابان های نیویورک له شد. کنار هم حوض یخ زده ی پارک شهر. در انتظار همان مرغابی ها، تا او بتواند آرام بگیرد. در داستان های کوتاه و بلندش همیشه کسی در حال رفتن بود. از جایی به ناکجایی. انتزاع نوشتن آدم را از لختی ماده رها می کند. در داستان هایش؛ عشق ها، ترس ها و حیرت ها را تمام کرد.چیز چندانی برای باقی ماندن باقی نگذاشته بود. هر چند همیشه شک داشت. مجبور شد کلک فرانی و زویی را هم بکند.یکی را توی وان حمام خفه کرد و دیگری را روی بالکن یخ زده ای که منظره ای از هیچ کجا نداشت. آدمهایی که تنها با تمام شدن ناتمام می شدند.جز نوشتن چیز چندانی نمانده بود. وقتی نیم قرن پیش سلینجر در خانه را بست. کتش را آویزان کرد و روی کاناپه، کنار شومینه دوست داشتنی اش ولو شد. توی اتاق کناری بادی گلس نویسنده توی خون خودش دست و پا می زد.فقط سیمور مانده بود. اوایل فکر می کرد نمایشی عوام فریبانه و یا سوء قصدی هنری در اتاق هتل می تواند موفقیت آمیز باشد اما ماجرا پیچیده تر بود. اینکه پیچیده تر بود را بادی گلاس پیشتر تذکر داده بود و دختر سلینجر. وقتی که از استاد شرقی تباری که پدرش را راهنمایی می کرد به کنایه سخن رانده بود.
پیش کشیدن مرگ در زندگی. اگر زندگی مبتنی بر همان سنت شرقی مورد پسند او در آمیختن با پراجاپاتی و کثرت عالم است، چاره اش در همان سنت؛ رهبانیت و کناره جویی است: جوهری ترین و عمیق ترین رگی که در تمامی داستان های او زیر پوست سیمور گلس نقش می انداخت. با مرگ بادی نویسنده و انزوای سلیجر، ماراتن طولانی تعقیب سیمور شروع شد. هرچند روایت است که در تمام این سالها، بادی محبوس در اتاقی تاریک به نوشتن ادامه می داده اما چند روزی صبوری می خواهد تا ماجرا روشن شود.
اعتراف می کنم از روزی که کارهای او را با فارسی قابل قبول و مطمئن و کمیابی در روزگار ما خوانده ام، با هیجان یک فیلم پلیسی و یا شور و هوس صحنه های شکار راز بقا؛ ماجرای او و سیمور را تعقیب می کنم. هیچوقت خسته نشدم. او دقیقن آن قدر روایت این فصل را ادامه داد تا مخاطب احتمال پایان را فراموش کند. دیروز وقتی هیچکس در هیچ جای جهان به مرگ سیمور فکر نمی کرد، جنازه سلینجر را پیدا کردند. پایانی استادانه از استادی چون او. تمام قد می ایستم و تنها در سالنی تاریک برای این همه نبوغ کف می زنم. پایانت گوارایت باد.

جناب آقای علی معلم دامغانی
سلام
تصویر شما را در کنار قفسه هایی که هنوز فرصت پر کردنش را نیافته اید دیدیم و مثل شما به فکر فرو رفتیم که با این غیاب چه باید کرد؟
در شروع به کار، در فرهنگستان هنر با درود بر امام خامنه ای و درود بر سید خادمین و سید السادات دکتر محمود احمدی نژاد( اینجا ) ، درباره فرهنگستان هنر فرموده اید که با دوری از اجرا زدگی هنری قصد دارید فرهنگستان را نه به مثابه تولید کننده آثار و یا فراهم کننده عرصه فعالیت هنری بلکه به عنوان هدایت کننده ی کلان فرهنگی معرفی کرده و بر رابطه اش با نهادهایی چون شورای عالی انقلاب فرهنگی تاکید می کنید( اینجا ). کشاندن پیکره ای سبک و اجرایی به حلقه های تو در توی مدیریتی از سر دلسوزی است یا ناچاری و ناتوانی؟
در کشوری که از رهبری نظام و نهادهای وابسته تا ریاست جمهوری و نهادهای وابسته، سازمان هایی چون حوزه هنری و تبلیغات اسلامی و حوزه علمیه قم و وزارت ارشاد و البته مجلس شورای اسلامی؛ همه خودشان را تصمیم گیر کلان و ترسیم کننده کلیات فرهنگی می دانند چه کسی فاصله ی فکر تا عمل را پر می کند؟
فرهنگستان هنر به صورت سخت افزاری متشکل است از چند فرهنگسرا و گالری است که تحت نظر نرم افزاری کارگروه های تخصصی در رشته های هنری به صورت روزانه و هفتگی برنامه های هنری اجرا می کند. نگاهی به برنامه های فرهنگستان طیف وسیعی از سلیقه ها را آشکار می کند. ارائه آثار و پژوهش در قالب جشنواره ها و هم اندیشی های عاشورایی و هنر اسلامی تا بررسی جریان های معاصر و چهره های معاصر چون دریدا و بارت، چهره ای از فرهنگستان شناسانده که خودی و غیر خودی و دوست و دشمن نمی شناسد.
قدرت فرهنگستان از متخصصین و هنرمندانی بود که بی چشم داشت حتی امور اجرایی و اداری برنامه ها را به عهده می گرفتند و دانشجویانی که بی اجر و مزد در کنار استادانشان در هر برنامه ای عرق می ریختند . کسانی که گرد شعله اعتماد و احترامی جمع شده بودند که آن را از خود و حامی خود می دانستند. فرهنگستان پیش از شما هرگز رئیسی نداشته است. کسی به انتخاب خود گروه های تخصصی در اتاق ریاست می نشسته که هیچ گاه حتی در برنامه هایی که در حیطه های تخصصی اش اجرا می شد پشت تریبون نرفت. اما شخصاٌ از نزدیک دیده ام که چطور مقالات برگزیده و آثار ارائه شده را شخصاٌ و مشتاقانه دنبال می کرد.فرهنگستان را حضوری انسانی قدرت می بخشید. آیا کشاندن فرهنگستان به بایگانی نهادهای فربه و تنبل مدیریت فرهنگی و سیاست گذاری از سر این غیاب نیست؟
آن معاونت هنری که استعفا و غیابش را اعلام کرد چقدر با هنر مندان فاصله داشت؟ کافی بود از ورودی موسسه آسمان هنر وارد محوطه شوید. از درب بی نگبان بخش اداری وارد راهرو بشوید، انتهای راهرو اتاقی بدون منشی و نگهبان بود که با باز کردنش می توانستید سلام آقای حیدریان را بشنوید. دفتر ریاست فرهنگستان را که خودتان زیارت کرده اید . . .
البته سخنان شما در شروع کار هوشمندانه است. در قحط الرجالی که به اعتراف خود شما نتوانسته اند کسی را در حیطه هنرهای تجسمی برای پست ریاست فرهنگستان پیدا کنند چطور می توانند کرسی های تخصصی اعضای فرهنگستان را پر کنند؟ آن هم با این بودجه!
وقتی اولین بار در گفت و گویی خصوصی از زبان مهندس شادمهر راستین رقم بودجه سالانه فرهنگستان را 300 میلیون شنیدم راز بعضی تفاوت ها برایم آشکار شد. اجازه بدهید تجربه شخصی ام را نقل کنم:
برای اختتامیه جشنواره سلام بر نصرالله که از دست خود شما تندیسش را دریافت کردم برای نصف روز برنامه در هتلی 4 ستاره در مرکز تهران مهمان بودم. در برنامه مشابهی در مشهد نیز 4 روز در هتلی4 ستاره. در اختتامیه چند ساعته جشنواره داستان دفاع مقدس که برگزیده نخست شدم نیز در بهترین هتل کاشان 3 روز مهمان بودم. در برنامه ها و جشنواره های متعدد دیگری نیز طوری برایم خرج شده که گهگاه از آنچه می کنم خجالت زده شدم.
اما در فرهنگستان هنر چه خبر است؟ زمانی که به عنوان برگزیده نخست همایش سینما و معماری برای ارائه سخنرانی با هزینه شخصی به تهران آمدم تنها در ساعت برگزاری مراسم با برگزار کنندگان روبرو شدم. مراسم ناهار تنها یک ساندویچ بسته بندی شده سرد و سبک و یک ساندیس بود. چیزی که در هر راهپیمایی دیگری نیز می دهند. بعد از پایان مراسم هم تنها چای و بیسکویت. زیبا آنجا که اعضای پیوسته فرهنگستان هم با هم سفره بودند.
می دانم که این مقایسه سطحی و عوامانه است اما خواستم در این مقایسه از ادبیات سید الساداتی استفاده کنم که شما خود و تمام هنرمندان ایران را شیفته ایشان خوانده اید
در کارگاه فهم خانه که می توان آن را از آخرین برنامه های فرهنگستان دانست برگزیدگان و انتخاب شدگان نیز باید هزینه خودگردانی مراسم را در بدو ورود به کارگاه پرداخت می کردند ! و تنها جایزه نفیسی که در مراسم اختتامیه دریافت کردند 12 شماره آخر فصلنامه هنری گلستان هنر بود! باور می کنید که با آن شرایط و نبود دستگاهای گرم کننده در سرمای کویری کاشان 300 تا 400 نفر فارغ التحصیل و دانشجوی معماری مشتاقانه تقاضای حضور داشتند. اعتراف می کنم به عنوان یک معمار جوان اسامی سخنرانان و هیات علمی کارگاه تنها دلیلی بود که برای سفر و ثبت نام علی رغم اینکه برگزیده بودم نیمی از دریافتی ماهیانه ام را هزینه کردم.
این بودجه عمومی 300 میلیونی را مقایسه کنید با بودجه ی چند میلیاردی فرهنگستان های دیگر مثل فرهنگستان علوم پژشکی. چرا همیشه اینقدر به فرهنگستان هنر تنگ گرفته شده؟ امیدوارم با برطرف شدن معضلی به نام میرحسین موسوی از این به بعد با بودجه فربه تری مواجه باشیم.
آقای معلم عزیز
با ما تماس گرفته اند. عذرخواهی کرده اند که برنامه های باقی مانده امسال منتفی شده. گویا کسی نیست. گویا آن آدمهایی که حضورشان کمبودها و اصلاٌ نبود ها را جبران می کرد دیگر نیستند. آنچه ثمره حضور شما بوده تا کنون از کار افتادن سایت فرهنگستان برای مدتی و بعد اضافه شدن لوگوی پایگاه اطلاع رسانی دولت کنار نام فرهنگسراهای دیگر است! با توجه به تاکید شما بر استقلال فرهنگستان شروع غافلگیر کننده ای بود.آنچه در ادامه می آید تنها کلمه است. تنها اسم است. اسم اتفاق های شیرینی که یک دهه شرافت هنر این مملکت را در غیاب همه آنهایی که وظیفه داشتند و نکردند نشان می دهد. از صدها عنوان کتاب و مجله ای که به چاپ رسیده و حتی به رایگان در سایت فرهنگستان در دسترس است و برنامه های رادیویی و برنامه هایی که دلجویی و سراغ گرفتن از پیشکسوتان و هنرمندان مهجور و منزوی است می گذرم. آنچه در ادامه می آید تنها اکتفا به همایش ها و نمایشگاه و جشنواره ها و میزگرد هایی است که به شیوه ای برگزار شده که شرحش را به شما گزارش دادم
و من الله توفیق
همیشه و هنوز این ترس بوده و هست که چیزی بیش از یک دلقک نباشم. کسی مرده و من با او عکس مشترک و خاطره مشترکی دارم که از قضا عکس و خاطره ارتباط زمانی و مناسبتی هم با هم ندارند. یک جایی مرحوم محمد ایوبی، جناب فتح الله بی نیاز و ابوتراب خسروی داور بودند و من و مهدی ربی هم داوری بخش جنبی را داشتیم. به نسبت هم جشنواره و تجربه سطحی و مزخرف و ناعادلانه و احمقانه ای بود که تنها بازندگانش همین 5 نفری بودند که گفتم. خاطره از این قرار بود که توی جلسه داوری آقای ایوبی بلند شد از روی صندلی، چون کمرش خم بود صندلی که بارانی ایشان هم روی آن بود افتاد. من با عجله خم شدم بارانی و صندلی را به موقعیت قبلی برگرداندم، ایشان با لبخند گفت: آرام آقا جان، اتفاقی نیافتاده!
محمد ایوبی اتفاقی بود که افتاد. خدایش بلند بگرداند

بعضی آدمها از همان اول تصمیم می گیرند بر روحت ببارند.دست تو یا خودشان نیست. قطب نمایش را برداشته بود با وسواسی بیش از خودم دنبال سمت و سوی خدا که قبله نمازم درست باشد.
مدت ها بود از کسی چیزی یاد نگرفته بودم. حالا کسی بیاید با ساده ترین بیان هستی شناسی همه چیزت را تغییر دهد.دین. اخلاق. اقتصاد. روانشناسی. معماری. جنسیت ... خانه
و من تازه فهمیدم اتاقم اینجایی است که با شما وعده ملاقات دارم. دیدم تنها جداره ای که عکسی از خودم را به آن آویخته ام و آنچه بر آن و در آن می گذرد برایم اهیمت دارد همین جاست. همین بی جای دوست داشتنی که می توانم از آنچه هستم به آنچه می خواهم باشم یا حداقل بنمایانم بدل شوم.عوض شوم. لباس راحتی بپوشم و پاهای ذهن را جلوی شما دراز کنم و بگویم: آخیش...
تورج میربها عزیز همه مایی بود که چند روزی با او هم سفر بودیم.طاقت و وجدان بی پایانش در بحث های خرد کننده با اذهان نا پرورده و گره داری که کلام را به بطالت می کشاند حیرت زده ام می کرد. وقتی دیگر حتی من در خواب و بیدار خرناسه هایم را شروع می کردم و او پیشانی بر کف دست گرفته با اسلوبی طاقت فرسا و از سر صبر هنوز می آموخت.
با آن همه افزوده هایی که زندگی به او داده بود و یا او به زندگی بی غش بود. ما در سفر نه عضو هیات مدیره ای دیدیم نه استاد دانشگاهی. نه معماری کارآزموده تر نه فارغ التحصیلی در مقطعی بالاتر و در دانشگاهی بهتر.روز های متمادی به او فکر کردم. با شور برای اطرافیان بازگویش کردم و سعی کردم طرز لبخند انسانی اش را به همه نشان بدهم. تلاش باطلی است. دلم تنگ است که به دیدنش بروم. بار نخست است که اینگونه بی شرم و لکنت از دلتنگی کسی برای شما می گویم.دوستش دارم و روزی را که حضورش کسری از زمین را کم و زیبایی بی دلیلش را به ما تعارف کرد گرامی و مبارک می دانم.
بماند. برای من و سال های بعد

در شهرهای سرد نمی دانم چگونه با تو سخن بگویم. راههای کوتاه، درخت های بلند و ریزه های باران بر شیشه ها. می توانم تمام زمستان را به نام های فراموش شده بسپرم تا این اشباح از تصویر روبرو فاصله بگیرند. نمی خواهم نشانی هایی را که پاک کرده ام به خاطر بیاورم. عکس ها، شماره ها، اتفاق ها . . .
انتخاب تو؛ این سلطنت شیرین بر جانم را می پسندم. شاید سفیدی این چشم ها، سیاهی این چشم ها، خیرگی این چشم ها، پنهانی این چشم ها...
می دانم. می دانی. دارند زنده زنده سرم را می برند. خوشه خوشه آرزوهای خون گرفته را از سینه ام بیرون می کشند و من هنوز لبخند صبورم را دارم...
می دانی، می دانم که این آغاز، پایانی بر بی پایانی های (( من )) است. حالا مرا هم اندازه می کنند. حد می زنند و به سایه های کسی سنجاق می کنند که همسایه ی تو بوده است:
این طور هرسال هرسال تنها زیارت رفتن، این طور که تنها تنها بسمل شدن، این طور که بی مقدمه یا که مقدمه...
زیبایی ات دلداری می داد. نامهربانی ات دلبری می کند. مرا به بهشت مپسند. بگذار رضایت تو خانه ام باشد. این نشانی از چشم های حرام دور است. حرامم می کنند.مرا بیرون بکش. می خواهم بی سامانی را سامان دهم. پس نامم را بلند کن. تنها در دهان پنهان تو، ای جلالت مطلق، سکوت سرد...
باغ فین-آذر ۸۸
کارفرمای بد پیله ای داشتم. همه چیز را ول می کرد می چسبید به یک کنجی که جایی در فیلمی یا ژورنالی دیده بود. می گفت زیرپله ها را با سنگ ریزه تزئین کنید. گفتم آقا جان شما زیرپله ندارید. گفت جداره راهرو ها را کتابخانه کنید. گفتم واحد 65 متری راهرو ندارد.گفت...گفتم... سر طراحی نما منتظر هر مصیبتی بودم جز این که بخواهد برای پنجره ها حفاظ فولادی تعبیه شود. وا ماندم! یا پیغمبرا ! شما که طبقه همکف پنجره ندارید.پنجره طبقات دیگر هم تراس و بالکن و مهتابی ندارد. اسپایدر من هم حقوقش کفایت می کند که سرک به جان و مال و ناموس شما نکشد... اشتباه می کردم.کارفرمای بد پیله ای بود اما ...
این را کادو می کنم برای خودم:

می خواهم برگردم به مهربانی عصر در خانه کوچکت.به آشپزخانه با رنگ ها؛ زنده و گرم و اطلسی ها در گلدان.اطلسی ها را من آورده بودم. تو پیراهنت آبی با حاشیه های سپید، من کمی خسته ام. چای در صدای تو گرم است. خانه در چین دامنت دور می گیرد تا ماجرایی که مرا به آنجا کشانده اتفاق بیافتد. می دانی برای عصرهای دوشنبه برنامه دیگری ندارم.باز هم مرا به آنجا ببر. به پاییزی که در زیباییت جوان باشم و تارهای سپیدی که حلقه می کنی بین انگشتان. بگذار آن آواز دور را زمزمه کنم. بیرون پنجره چیزی نیست. برگردان حجر الاسود سیاه دو مرواریدی که مرطوب و گرم پنهان می کنی. مرا به زیارت جوانی ات ببر. در پاییزی که در نام هامان امتداد عجیبی دارد. عجیب را تو گفتی. وقتی گلوله برف را به سایه ات کوبیدم. مرا به خیابانی ببر که نمی توانم نشانی خداحافظی را پیدا کنم. بیقرار مردمک هات در سواد مردمی که نمی فهمند چقدر خوشبختی است تو را در شلوغ ترین میدان شهر منتظر گذاشتن و از دور تماشا کردن اینکه دوست داشته شدن چقدر انسانی است؟! مرا به اضطرابت برگردان. بگذار کبودی عریان بازوهایم بهانه مهربانی ات باشد. به زخم هایم مدیونم، به سوزش بتادین، به قرص هایی که تلفظ شیرین تو را، مثل مدال افتخار به سینه سپیدشان دارند.مرا برگردان، به ماورای برهنگی، به ساعت های بی ساعت، روز های بی تقویم، بگذار اضطراب دست هات را مثل گنجشک ترس خورده ای به لب بگیرم.لبی که محرمانه ترین کلمه را در ترد و شیرین یک اتفاق به تو هدیه داد.هنوز به پلکهای بسته ات حسودی می کنم که آن دریای تاریک را پنهان می کنند. مرا برگردان، امروز هم مجروح بی مرهمی ها و بی رحمی های نبودن تو ام. با من به شریان های جانم بیا و ببین. از عشق دیرین رسته ام.دیگر تمام زنان زیبایند..

شکل و فرم عبادت و صحت صورت ظاهری آن، برانگیزاننده معنا و تاثیر آن در جان و ضمیر پنهان جهان است. هرچند به خطا و جبر زمانه عده ای دلی بودن و دورنی بودن را شرط کافی و لازم کرده اند و طریقتی بی شریعت در پی گرفته اند. حال چگونه به تبعیت از مسیر و ضرورت سفر به مقصد می رسند را از خودشان جویا باید شد. من بر همان سنت مسلمانی و شیعی خود پا سفت می کنم و بر همان دین ظاهری اصرار می ورزم تا باشد که به باطن فعلیتم آگاه شوم که بی جسم و صورت، روحی را متصور نیستم و محتوای بندگی و عبودیت را تنها در فرم و قالب صحیح عبادت می شناسم.
هزار و یک نکته علامه حسن زاده آملی را از دست نگذارید. مطلب استخاره به شیوه شیخ طوسی را که به رویت رسید از آنجا گزیده کرده بودم که ذکر منبع فراموش شد.
اما شیوه صحیح قرآن به سر نهادن:
در آن بخش از دعا که قرآن ها را برابر چهره می گیرند،قرآن را به شکل استخاره باز کرده و روبروی چهره می گیریم. آنجا هم که بنا است قرآن بر سر گذاشته شود بدون این که صفحه باز شده تغییر کند آن را روی سر قرار دهید. به این شکل که قرآن به شکل باز شده و رو به بالا باشد. یعنی صفحات و نوشته ها رو به آسمان و جلد قرآن روی سر قرار می گیرد.بعد از برداشتن قرآن از سر آن صفحه را علامت گذارده یا شماره صفحه را حفظ کنید تا سر فرصت مطالعه کنید.آنچه در این 2 صفحه به دست شما رسیده، تقدیری است که در شب قدر مقدر شده. یعنی خوانشی است بر احوالات شما در سالی که پیش رو دارید. اینگونه است که آن چه در شب قدر نازل می شود سرنوشت یک ساله را معین می کند.خوشا به حال آنانی که در این چند شب، هر شبشان صفحه ای روشن تر و پسندیده تر از شب قبل دارد.
برادرانه می گویم. حلالم کنید و مرا از دعایتان وا مگذارید.
یا حق
سنگِ سنگ،سنگ بی نام است.سنگ های بی نام سنگ های سنگ هستند که نمی میرند.مثل خود سنگ.
این سرنوشت شیعه است که فاطمه را چنان در خاک نهان کند که قرن هاست به حسرت هر قدم از حوالی منزل را تبرک می کند.علی را تا سالها گمنام می خواهد مبادا به آبروی مسلمانی پنجه بیاندازند.حسن را با جنازه خونین از پیکان فتنه به بقیع می سپرد و گودال...گودال پر از قبور بی نام عاشورا می ماند تا تاریخ گواهی باشد بر نام هایی که از ذکر نمی افتد.این رگ را بگیر بالا بیا تا نخاع بقیع.بقیع حذف نام می کند در شکل تا بتوانی از کالبد خاک درگذری و جان به جان اتصال دهی و جانان بگیری.این تقدیر مردمانی است که عادت کرده اند به حقیقت خونینی که در حلقوم خاک اعتراف می شود.انگار گواهی معتبرتر نمی شناسیم از سنگ هایی که متذکرمان می شوند که این چهره های سنگین و سرد خویشاوندترینند به دردهایی که بر گرده داریم.متبرک باد بقیع.متبرک باد بی نام و بی نشان افشا شدن.بی کلمه بانگ برآوردن.بی کس کس همگان بودن...
تصاویر بیشتر از قبور بی نام در ادامه

خانه را می بینم با آجرهای سرخ و باغچه سبز.پاهای ده سالگیم را می بینم و لای انگشتهای سیاه عرق کرده ام را.دم غروب را می بینم که در پاشویه رگه های زلال از بین انگشتهام سیاه و چرک آلود فرو می ریزند و صدا، صدا از همه جا می آید.اهواز سرخ و سربی است در همه گذشته ام. همیشه تفته است زمین. صدا گرم و سرخوش است.گرسنگی رمق دستهام را گرفته.دلم اذان می خواهد. اذان سفره است.اذان بوسیدن پیشانی پسرانه من است.اذان چرب و شیرین است.اذان سیرمانی است.ربنا را تاب نمی آورد ده سالگی هایم.ربنا گرسنگی است ربنا کشدار وبلند و تمام نشدنی است.ربنا را با اذان اشتباه گرفتن و فهمیدن و سر خورده و گرسنه تر شدن همه کودکی های رمضان من است.ربنا گرسنگی است.مثنوی افشاری تشنگی است.تشنه ام.صدا گرم و ملکوتی و پایان ناپذیر است.اینجا در میانه جوانی پهنای صورتم ناخواسته خیس می شود از هرم ربنا.دلم سیر می شود.صدایم می زنند سر سفره بروم.گرسنه نیستم.تشنه نیستم.دلم تشنگی می خواهد.دلم حیاط داغ و غروب سرخ می خواهد.پاهای چرک و انتظاری که به سر نمی رسد.بی ربنا غروبم را سر بریده اند.افطارم اخته و ابتر است.سفره شام همیشگی است.دیروز زودتر از همه مادر فهمید.گفت انگار رمضان نیست.چی کمه.پدر زولبیا و بامیه گرفته.نه سفره سفره نیست.اذانی پلاستیکی پخش می شود و حالا لابد باید عطشان و گرسنه بود.نیستم. نیستیم.ما آدمهای این صدا و سیما نیستیم.ما آدمهای این جمهوری مردمی نیستیم.ربنایمان را از لا به لای سایت های برانداز پیدا می کنیم.خبرهایمان را از بیگانه ها می گیریم.بیگانه ایم. دیگر حماسه ساز نیستیم.من از یک خانه ی مذهبی طبقه متوسط گزارش می کنم.ما دیگر مسلمانی که صدایمان می زنند نیستیم.نباشیم.خدایا این نامسلمانی و نا تسلیمی را در این رمضان از ما قبول کن.باشد که از رستگاران تو باشیم.
http://musix.info/music/indahan.htm
دانلود مثنوي افشاري با صداي استاد محمدرضا شجريان
http://musix.info/music/rab.htm
دانلود "ربنا" با صداي استاد شجريان
لای کتاب هایم همه چیز پیدا می شود.پول،شماره تلفن،یادداشت،شعر،طرح...
و آنچه لای کتاب مانده معنا گرفته با آنچه لای کتاب مانده تر بوده و هر جامانده ای با کتابی که آن را بلعیده نسبتی دارد؛لابد!
حالا اگر این نقاشی ام( به بهانه ماژِیک نو خریدن و امتحان کردن) آشکار کند ازلیت تصویری را که در کتاب غروب های کودکی ام جامانده و این که جا می خورم همیشه از این همه اعترافات تکوینی،بی هوا می آیند و هواهایت را نشانت می دهند تا بفهمی برای آنچه هستی و جامانده ای در کتاب عادت هات دنبال بنیان های ایدئولوژیک و اثبات های سایکولوژیک نگردی...
ترسانم، از اعتراف بزرگ ترسانم، از سوتفاهم هایی که راه ها را تغییر می دهند و رگ ها را تنگ تر می کنند و منی که نمی فهمم،این طور،جامانده، در این کتاب قطور چه باید کرد...
آیا فرج دستی نیست که کتاب را باز می کند تا بتوانی خودت را به قدر یک تصویر تماشا کنی؟

می دانم ابی و داریوش آهنگ مشترک هم دارند.چون برایم مهم نبوده اند از کودکی آنها را اشتباه می گرفتم.مردهایی بودند با ریش وموی زیاد و صداهای بم که فریاد می زدند.داریوش در باغی مهمانم بود برای او شراب و برای خودم نوشابه ریختم.ابی او را رسانده بود.بعد از مدتی گپ دوستانه که باغ شلوغ تر شد ابی آمد دنبال داریوش و با هم رفتند. در تمام این مدت چهره کسی که همراهش بودم شبیه هر دو بود و من با او از ابی-داریوش حرف می زدم.بعد از رفتنشان کسی را دیدم که اسمش میلاد بود اما احساسم به او شبیه اردوان بود ولی چهره احسان را داشت.احسان چهره ای ظریف و خواستنی و از یاد نرفتنی دارد.روایتی معتبر است که اولین دو بیتی ام را به خاطر قهر با او سروده ام که به خاطر انس با باباطاهر مزمونی سوگناک و عاشقانه داشت.میلاد با بد عنقی اردوان و ظرافت احسان با احسانی صحبت می کرد که کاملن دخترانه سخن می گفت و اصرار داشت او را ببوسد.از احسان پرسیدم چرا سراغی از من نمی گیرد و آیا کتاب می خواند؟ او گفت که در خانه ای تاریک کتاب می خواند. گفتم چرا نشانی خانه را به من نمی دهد و او گفت که او آخرین نفر است و به زودی من باید به جایش قرار بگیرم. بعد چهره هامان را به هم چسباندیم.همه جا تاریک تر و چشمان احسان پر نورتر شد تا من بیدار شدم.روی صندلی عقب ماشین در یکی از بیابان های اطراف شیراز.تمام پنجره های ماشین را کور کرده اند و نور خفیف است.۴ روز است چیزی نخورده ام.روزه ام.موبایلم اجبارن خاموش است.ظهر می رسانندم شیراز.تلویزیون تماشا می کنم و این ها را برای تو می نویسم.
گفتی که:
_باد مرده است!
از جای برنکنده یکی سقف رازپوش
بر آسیاب خون
نشکسته در به قلعه ی بی داد
بر خاک نفکنیده یکی کاخ
باژگون
مرده است باد!
گفتی :
_ بر تیزه های کوه
با پیکرش، فرو شده در خون
افسرده است باد!
□
تو بارها و بارها
به زنده گی ت
شرم ساری
از مردگان کشیده ای
این را من
همچون تبی
_درست
همچون تبی که خون به رگم خشک می کند احساس کرده ام.
وقتی که بی امید و پریشان
گفتی :
_مرده است باد!
بر تیزه های کوه
با پیکر کشیده به خونش
افسرده است باد!_
آنان که سهم هواشان را
با دوستاق بان معاوضه کردند
در دخمه های تسمه و زردآب
گفتند در جواب تو، با کبر دردشان
_ زنده است باد!
تازنده است باد!
توفان آخرین را
در کارگاه فکرت رعد اندیش ترسیم می کند
کبر کثیف کوه غلط را
بر خاک افکنیدن
تعلیم می کند.
□
آنان
ایمان شان
ملاطی
از خون و پاره سنگ و عقاب است
گفتند:
باد زنده است!
بیدار کار خویش
هشیار کار خویش
گفتی:
نه! مرده
باد!
زخمی عظیم مهلک
از کوه خورده
باد!
تو بارها و بارها
با زنده گی ت
شرم ساری
از مردگان کشیده ای
این را من
همچون تبی که خون به رگم خشک می کند
احساس کرده ام
8 بهمن 1353
می توانستم به سنت عام در آستانه این فصل به تلخ نوشتن خود را موجه جلوه دهم.لذتی مالیخولیایی دارد دلگیرانه از فروردین نوشتن.می خواهم پرهیزگارانه از این وسوسه بگذرم و چنان که از روشنی ضمیر تو آموخته ام رها و بی خویش با بهار خویشی کنم.چرا ساده نگویم چه مایه خرسندم از شروع فصلی که انتهایش ابتدای توست. می توانم مثل ده سالگی ها پابرهنه تا انتهای فصل بدوم. بی خویش از خویش. بی پروای قضاوت و دوزخ. بگذار یک بار عریان جوانه هایم را به دیگران نشان بدهم. از هر چه بوده ام خسته ام. بگذار بگذرم از این گذار گذرنده در من. من که زیباترین دیگران بودم. . .
انگار بور بودی و چیزی سرت نبود.انگار توی آشپزخانه بودی و سپید پوشیده بودی. یک کلید طلایی کوچک دستم بود. گفتم بیا بگیر.با خجالت و شرم کلید را گرفتی.بیرون آمدم و دری پشت سرم بسته شد. کلید افتاده بود پشت در.برش داشتم و در زدم. لای در را کمی باز کردی. کلید را توی مشتت گذاشتم. در را زود بستی. دوباره کلید پشت در افتاده بود. این بار خودت در را باز کردی کلید را که توی دستت گذاشتم انگشتانم را کمی گرفتی. خنده و شیطنت و شرمساری در چهره ات می دوید.در را که بستی بالای در یک مانیتور بزرگ بود و یک زوج جوان دیوانه وار بر هم بوسه می زدند.از خواب پریدم.
لا اکراه فی الدین، قد تبین رشد و من الغی . . .
پس حسین(ع) به آن جماعت نگریست و فرمود: اگر دین ندارید،آزاده باشید
۳۰ سال پیش امام حکم کرد که حکومت نظامی شکسته شود.حکومت نظامی یعنی با تک تک شما مشکلی نداریم اما با تجمع شما چرا. ۳۰ سال بعد حکومت نظامی در عرصه فرهنگ، تجمع لینک ها را ممنوع و مصداق جرم اعلام می کند به عبارت دیگر: دیگی واسه مو نجوشه سر سگ توش بجوشه
علی (ع) -امام بر حق - زمانی حق و تکلیف حاکمیت را بر خود پسندید که به فرموده اش از فشار جمعیتی که خواهان او بودند بیم آن بود که شانه هایش در هم بشکند.شانه های فاتح خیبر را می گویم. امروز مسئولی که مدعی است که منتخب مردم است، هفتانی که یک سیستم انتخاب مردمی است را حذف می کند. پرتقال فروش را؟
در دوگانه ی خودی و غیر خودی وزنه رسمیت باید در همه شرایط به نفع سمت خودی باشد. این یک خط قرمز است. آیا هفتان در چشم تنگ شما رسمیت و مقبولیت و اعتباری افزون از تمام پیکره یک وزارت فرهنگ و یک کرور نهاد و سازمان زنجیره ای و سرطانی یافته است که وقت وجین اش رسیده بود؟
پیامبر اسلام فرمود: الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم
در پایتخت امپراطوری اسلامی، در خلافت امیرالمومنین،خوارج بعد از نماز بالای منبر مسجد کوفه می رفتند و علیه حقانیت علی داد سخن می دادند.حضرت به عمار می فرمود بالا برو و پاسخشان را بده.ابوذر به حضرت عرض کردند چرا اینان را به زندان نمی افکنید؟! حضرت فرمودند باید همه زندان را پر کنم؟ تا دست به شمشیر نبرده اند و به بیت المال مالیات می دهند،در امنیت و آزادی اند.ما هفتان نویسان تریبون نماز جمعه نخواستیم.مالیات هم می دهیم. سلاح سرد و گرم هم حمل نمی کنیم.شما که از ولایت علی دم می زنید عمار را بالا بفرستید.
حضرت رسول وسعت بیکران ولایت علی (ع) را شرط عاقبت به خیری می داند. امروز عاقبت به خیری در محدوده تنگ سلیقه مسئول تحصیل می شود.
هفتان همه سلیقه ها است. همه نگاهها.پس نزدیکترین برایند به واقعیت را دارد.آنکس که واقعیت را انکار می کند دیوانه است.دیوانه شرعاً اجازه تصرف در مال خود را هم ندارد چه برسد به پذیرش مسئولیت فرهنگی جامعه مسلمین. به قول شاملو: ابلها مردا! عدوی تو نیستم، انکار تو ام!
حضرت امیر به مالک فرمود: مالک منتقدانت را نزدیک ترین حلقه به خود قرار بده.امروز کار از دور و نزدیک گذشته است. عینک را برداریم.این چشم خانه ها تهی است . . .