تورج میربها

بعضی آدمها از همان اول تصمیم می گیرند بر روحت ببارند.دست تو یا خودشان نیست. قطب نمایش را برداشته بود با وسواسی بیش از خودم دنبال سمت و سوی خدا که قبله نمازم درست باشد.

مدت ها بود از کسی چیزی یاد نگرفته بودم. حالا کسی بیاید با ساده ترین بیان هستی شناسی همه چیزت را تغییر دهد.دین. اخلاق. اقتصاد. روانشناسی. معماری. جنسیت ... خانه

و من تازه فهمیدم اتاقم اینجایی است که با شما وعده ملاقات دارم. دیدم تنها جداره ای که عکسی از خودم را به آن آویخته ام و آنچه بر آن و در آن می گذرد برایم اهیمت دارد همین جاست. همین بی جای دوست داشتنی که می توانم از آنچه هستم به آنچه می خواهم باشم یا حداقل بنمایانم بدل شوم.عوض شوم. لباس راحتی بپوشم و پاهای ذهن را جلوی شما دراز کنم و بگویم: آخیش...

تورج میربها عزیز همه مایی بود که چند روزی با او هم سفر بودیم.طاقت و وجدان بی پایانش در بحث های خرد کننده با اذهان نا پرورده و گره داری که کلام را به بطالت می کشاند حیرت زده ام می کرد. وقتی دیگر حتی من در خواب و بیدار خرناسه هایم را شروع می کردم و او پیشانی بر کف دست گرفته با اسلوبی طاقت فرسا و از سر صبر هنوز می آموخت.

با آن همه افزوده هایی که زندگی به او داده بود و یا او به زندگی بی غش بود. ما در سفر نه عضو هیات مدیره ای دیدیم نه استاد دانشگاهی. نه معماری کارآزموده تر نه فارغ التحصیلی در مقطعی بالاتر و در دانشگاهی بهتر.روز های متمادی به او فکر کردم. با شور برای اطرافیان بازگویش کردم و سعی کردم طرز لبخند انسانی اش را به همه نشان بدهم. تلاش باطلی است. دلم تنگ است که به دیدنش بروم. بار نخست است که اینگونه بی شرم و لکنت از دلتنگی کسی برای شما می گویم.دوستش دارم و روزی را که حضورش کسری از زمین را کم و زیبایی بی دلیلش را به ما تعارف کرد گرامی و مبارک می دانم.

بماند. برای من و سال های بعد

+ به نبشته درآمده دوشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۸به گاه 10:46 به آه محسن اکبرزاده |