1- بچه تر از این ها که بودیم از چیز های بزرگتری می ترساندنمان. بزرگتر از بی کاری و اخراج و سربازی و اینها. از دوست های ناشناس پدر که می آمدند، ببرند برایمان آدامس بخرند و بعد کلیه مان را در می آوردند. و از همان بچگی در ذهنم شکل گرفته بود که عجب جای خطرناک و بی صاحابی زندگی می کنم. هم از پلیس می ترساندنم و هم از دزد. هم از مردهای غریبه و هم پسرهای بزرگتر فامیل. جای کلیه را که فهمیدم ترسم بیشتر شد. توی نرم ترین جای شکم! همانجایی که شوهر عمه ای برای شوخی قلقلکش که می داد ناله ام هوا می رفت. همانجایی که شرطی ام کرده بود هر دستی سمت شکمم بیاید می خواهد انگشت استخوانی اش را ناغافل فرو کند توی قلوه گاه پسرانه ام. کلیه همیشه برایم چیزی ناموسی بود که دستی، چاقویی، غریبه ای چیزی می خواست فرو برود تویش و لابد دردش باید ازقلقلک هم بیشتر باشد و چون کلیه ات را بیرون می آورند و دیگر نداریش، پس لابد همینطوری دردش می ماند و نمی رود! وقتی پدر سیخ های فلزی سیاه را توی سطح لغزنده کلیه گوسفند مذبوح فرو می کرد، لرزشی واضح در تمام تنم جریان داشت که بعد فقط مور موری رو سطح پوست از آن باقی ماند.

2-ترس های دیگری هم بود. ساندویچ ها کثیف همیشه دنبال ما بودند. ممکن بود دوستی با ساندویچ کثیفش به ما آسیب بزند. ساندویچ را یا پدر باید می خرید که در این کار مثل کارهای دیگر خبره بود و یا مادر درست می کرد. چاقوی دکه دار فلافل فروش که نان نرم سفید را جر می داد و خمیر سفیدش را مثل کلیه بیرون می کشید، پر از میکروب هایی بود که می توانستند به اندازه کلیه دزدهای آدامس به دست خطرناک باشند

3- پدر مدرس کنگ فو بود. آن سالهای دهه شصت فانتزی کنگ فو همه جا را گرفته بود. آن احترام های توی باشگاه برای من از او، مردی ساخته بود که می توانست همه را آش و لاش کند. یادم هست توی یک مهمانی کاری، یکی دو نفر از همکاران به زعم خودشان بامزه پدر، برای من 5-6 ساله تعریف می کردند که پدر در اداره چطور دست های آنان را می بندد و بعد آن ها را به شلاق می کشد. بعد برای شوخی مرا قلقلک داد و گفت باید انتقاممان را از تو بگیریم!

4- ترس از خرابه ترس از همه چیز ها بود! همه چیزهای خطرناک آنجا بودند. خرابه پلاک روبرویی خانه ما بود. تا 18 سالگی هر وقت در خانه را باز کردم آن خرابه را دیدم. خرابه عین بی ناموسی بود. اما جاذبه اش رهایمان نمی کرد. همانجا بزرگ شدم. در فاصله خانه تا خرابه قد کشیدم تا ترس به قدر نان در رشدم سهیم باشد.

5- خوابی که دیدم اینطوری بود:
پدر و مادرم مثل دو موجود مسخ شده سر کوچه ایستاده بودند، نگاهم می کردند و می گفتند بیا! زود بیاد! بدو! در درگاه خرابه پاهایم قفل شده بود و نمی توانستم تکان بخورم. تلی از گچ و سنگ و آجر و ماسه مثل کوهی بلند روبرویم بالا رفته بود. مردهای غریبه ای که خنده های زشتی داشتند جا ب جا روی تل خرابه نشسته بودند. دوست پدر به من نزدیک می شد. دکمه های پیرهنش باز بود و شکم لختش را بیرون انداخته بود. نزدیکم شد. قیل و قال می کردم. سر و صدا زیاد بود. غوغا بود. صدای محله بود. پدر و مادرم مثل اینکه بابت بی عرضه گی ام از دست شاکی باشند و این را حقم بدانند پشتشان را کرده بودند. مرد نزدیک شد. چاقوی که مادر با آن ماهی پاک می کرد را توی پهلوی راستم فرو برد. هنوز دردش را به خاطر دارم. پهلویم مثل شکم ماهی باز شد. دست کرد توی شکمم و قلوه هایم را بیرون کشید و خام خام گذاشت لای یک نان سفید فلافلی. لقمه سرخ را به دندان گذاشت و با اشتها جوید. شکم جر خورده ام باز مانده بود. پاهایم شل شده بود. درد ول نمی کرد و بیشتر می شد. هیچ پناهی نبود. مردهای دیگر از روی تل بلند می شدند تا سراغم بیایند......
مریضم. می نشینم خواب های قدیمی ام را مرور می کنم. آنقدر که خواب به خاطرم مانده، از بیداری خاطره ندارم. بیداری ام استریل شده و دست نخورده و نابالغ است. محافظت شده ام همیشه. بابت ترس هام. از چاقو، از تجاوز، از دوست، از بیکاری، از سربازی، از جهنم، از ...

+ به نبشته درآمده دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۱به گاه 21:37 به آه محسن اکبرزاده |