
دوست داشتن تو مثل مراسم قربانی در مکزیک رمز آلود و پذیرفتنی است. رنگ چیزی سوخته در نگاه تو می تواند تیزه های دوری را در سینه ام آرام کند. دوست داشتن تو مثل سقوط از آبشار آنجل تمام نشدنی است. گرم و خونبار، در جنوبی ترین مناطق روح. دوست داشتن تو یک مسابقه ی ناتمام است که داور سوتش را پنهان می کند تا تو بهانه ای برای پیاده روی پیدا کنی، در شب هایی که می دانستیم کسی منتظر ما نیست و تکه پارچه های رنگی جامانده از تماشاگران، با باد ساحلی بر خیابان ها می غلتیدند. کاغذ های پاره و بوی چوب سوخته ی این شب تمام نشدنی. قند را به دهان که می برم، زبان تو شیرین می شود. نگران شادمانی ام هستی، می توانی به من زنگ بزنی و از نهنگی بگویی که تو را تا مسیری همراهی کرده و بعد صدای سوت یک نگهبان شب، آتش را در قله های دور مکزیک روشن کرده است. سیگارت را آتش می زنی و کسانی که دوستت دارند در مژه های ریخته ات منتظر می مانند. یک شلوار جین و یک دست مهربانی. سکوتت را شانه می کنی تا من این زوزه ی مادیانه ی تنهایم را تمام کنم. پناهم می دهی، لیوانی چای و یک موسیقی همیشگی. شلیک می کنم. تریشه های خون را از روی چانه پاک می کنی، کلاهت را روی پیشانی می کشی و می گذاری صبح، آخرین نت باشد. صدایت مثل شیر گرم رگ هایم را بیدار می کند تا تمام این جاده را تو مشت مچاله کنم و زنگ بزنم، در یکی از مجتمع های انسانی، موریانه ای با چشم های زرد آسانسور را با من بالا می آید. دوستش دارم. شاخک هایش مناطقی از مرا می شناسد که پای جنبنده ای به آن نرسیده. نانش را به من می دهد. زخمم را آویزان می کند و کودکی اش را باز می کند روی زمین. تمام روز پاهایم را در خنکای حرف رها می کنم. وقتی نیست. فصلی نیست. هرزگی مقدسش را یادم می دهد و دست آلوده اش، دهانم را متبرک می کند. دوست داشتن تو، دست داشتن در تمام جنایاتی است که از چشم خدا پنهان مانده است. دوستت دارم. به بانگ بلند.