1- بچه تر از این ها که بودیم از چیز های بزرگتری می ترساندنمان. بزرگتر از بی کاری و اخراج و سربازی و اینها. از دوست های ناشناس پدر که می آمدند، ببرند برایمان آدامس بخرند و بعد کلیه مان را در می آوردند. و از همان بچگی در ذهنم شکل گرفته بود که عجب جای خطرناک و بی صاحابی زندگی می کنم. هم از پلیس می ترساندنم و هم از دزد. هم از مردهای غریبه و هم پسرهای بزرگتر فامیل. جای کلیه را که فهمیدم ترسم بیشتر شد. توی نرم ترین جای شکم! همانجایی که شوهر عمه ای برای شوخی قلقلکش که می داد ناله ام هوا می رفت. همانجایی که شرطی ام کرده بود هر دستی سمت شکمم بیاید می خواهد انگشت استخوانی اش را ناغافل فرو کند توی قلوه گاه پسرانه ام. کلیه همیشه برایم چیزی ناموسی بود که دستی، چاقویی، غریبه ای چیزی می خواست فرو برود تویش و لابد دردش باید ازقلقلک هم بیشتر باشد و چون کلیه ات را بیرون می آورند و دیگر نداریش، پس لابد همینطوری دردش می ماند و نمی رود! وقتی پدر سیخ های فلزی سیاه را توی سطح لغزنده کلیه گوسفند مذبوح فرو می کرد، لرزشی واضح در تمام تنم جریان داشت که بعد فقط مور موری رو سطح پوست از آن باقی ماند.

2-ترس های دیگری هم بود. ساندویچ ها کثیف همیشه دنبال ما بودند. ممکن بود دوستی با ساندویچ کثیفش به ما آسیب بزند. ساندویچ را یا پدر باید می خرید که در این کار مثل کارهای دیگر خبره بود و یا مادر درست می کرد. چاقوی دکه دار فلافل فروش که نان نرم سفید را جر می داد و خمیر سفیدش را مثل کلیه بیرون می کشید، پر از میکروب هایی بود که می توانستند به اندازه کلیه دزدهای آدامس به دست خطرناک باشند

3- پدر مدرس کنگ فو بود. آن سالهای دهه شصت فانتزی کنگ فو همه جا را گرفته بود. آن احترام های توی باشگاه برای من از او، مردی ساخته بود که می توانست همه را آش و لاش کند. یادم هست توی یک مهمانی کاری، یکی دو نفر از همکاران به زعم خودشان بامزه پدر، برای من 5-6 ساله تعریف می کردند که پدر در اداره چطور دست های آنان را می بندد و بعد آن ها را به شلاق می کشد. بعد برای شوخی مرا قلقلک داد و گفت باید انتقاممان را از تو بگیریم!

4- ترس از خرابه ترس از همه چیز ها بود! همه چیزهای خطرناک آنجا بودند. خرابه پلاک روبرویی خانه ما بود. تا 18 سالگی هر وقت در خانه را باز کردم آن خرابه را دیدم. خرابه عین بی ناموسی بود. اما جاذبه اش رهایمان نمی کرد. همانجا بزرگ شدم. در فاصله خانه تا خرابه قد کشیدم تا ترس به قدر نان در رشدم سهیم باشد.

5- خوابی که دیدم اینطوری بود:
پدر و مادرم مثل دو موجود مسخ شده سر کوچه ایستاده بودند، نگاهم می کردند و می گفتند بیا! زود بیاد! بدو! در درگاه خرابه پاهایم قفل شده بود و نمی توانستم تکان بخورم. تلی از گچ و سنگ و آجر و ماسه مثل کوهی بلند روبرویم بالا رفته بود. مردهای غریبه ای که خنده های زشتی داشتند جا ب جا روی تل خرابه نشسته بودند. دوست پدر به من نزدیک می شد. دکمه های پیرهنش باز بود و شکم لختش را بیرون انداخته بود. نزدیکم شد. قیل و قال می کردم. سر و صدا زیاد بود. غوغا بود. صدای محله بود. پدر و مادرم مثل اینکه بابت بی عرضه گی ام از دست شاکی باشند و این را حقم بدانند پشتشان را کرده بودند. مرد نزدیک شد. چاقوی که مادر با آن ماهی پاک می کرد را توی پهلوی راستم فرو برد. هنوز دردش را به خاطر دارم. پهلویم مثل شکم ماهی باز شد. دست کرد توی شکمم و قلوه هایم را بیرون کشید و خام خام گذاشت لای یک نان سفید فلافلی. لقمه سرخ را به دندان گذاشت و با اشتها جوید. شکم جر خورده ام باز مانده بود. پاهایم شل شده بود. درد ول نمی کرد و بیشتر می شد. هیچ پناهی نبود. مردهای دیگر از روی تل بلند می شدند تا سراغم بیایند......
مریضم. می نشینم خواب های قدیمی ام را مرور می کنم. آنقدر که خواب به خاطرم مانده، از بیداری خاطره ندارم. بیداری ام استریل شده و دست نخورده و نابالغ است. محافظت شده ام همیشه. بابت ترس هام. از چاقو، از تجاوز، از دوست، از بیکاری، از سربازی، از جهنم، از ...

+ به نبشته درآمده دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۱به گاه 21:37 به آه محسن اکبرزاده |

و به طبع طرفدار برزیل یا آرژانتین. و اینکه هیچگاه هیچ حس همدلانه ای نسبت به پرسپولیس یا استقلال نداشته ام و طرفداری از بارسلونا را کار بیهوده ای می دانم. شاید مسئله بیشتر به خود طرفداری و خط ظریفی که آن را از حمایت جدا می کند، بر می گردد. حمایت یک رفتار تولیدی و طرفداری یک رفتار مصرفی است. حمایت رویکردی فعال است که در آن فاعل، مزیت های مفعول را افزایش می دهد ولی طرفداری نوعی بهره گیری اعتباری از مزیت های دیگران است. هر چند همراه با نوعی وابستگی عاطفی باشد. کلمه طرفدار بهترین شکل خودش را در شرطبندی روی اسب های مسابقه نشان می دهد. آدم ها اسبی را دوست دارند که برایشان چیزی داشته باشد. این چیزی داشتن بخش غیر قابل انکار طرفداری است. دقت کنیم که طرفداری از یک تیم، تمایز دارد از علاقه داشتن به نحوه بازی آن که یک امر سلیقه ای است. طرفداری جایی خودش را نشان می دهد که شما بدون دیدن بازی، و صرفا از دیدن نتیجه نیز خوشحال یا ناراحت شوید. از این باب طرفداری تیغ دو سویه ای می تواند باشد که احساسات نابرابری را برایتان به همراه می آورد.

طرفداری از یک غول، یک سوپر استار و یک همیشه برنده همیشه موفق ِ عالی، مثل آن است که توی بازی های رایانه ای از رمز جان و تیر و انواع چیت های دیگر استفاده کنیم. تکلیف همه چیز را روشن کردن و قطعیت دادن به پیروزی محصول اذهانی است که دیگر حوصله شکست خوردن ندارند. هر چه قدر از شمال شهر به جنوب شهر می روی، بر شمار طرفداران برزیل اضافه می شود. طرفداری از برزیل یعنی طرفداری از هیچ! و مثل طرفداری از آبی یا قرمز بیشتر امری موروثی است. حال در تایید و یا در ضدیت. مسئله طرفداری از روایت های کلان و اسطوره های شکست ناپذیری که روی کاغذ احتمال برد زیادی دارند، شیوه از زندگی را بازنمایی می کند که هزینه ریسک در آن بسیار بالاست. چنین است که طرفداران تیم های همیشه برنده را، آدمهایی تشکیل می دهند که زندگی به آنها چندان سهل نگرفته است. کسانی که ترجیح می دهند فرصت طرفداری از یک تیم را به یک مخدر کارای چند دقیقه ای و یا حتی چند روزه بدل کنند تا اینکه بخواهند بر سر نتیجه احتمالی تیم شان، به ترشح آدرنالین بپردازند. آنها بیشتر طرفدار فیلم های هندی و پایان های خوش امریکایی هستند. موسیقی با کلام گوش می کنند. و به مارک های معروف نظر مثبت دارند. و همیشه بابلی وجود دارد که رویایش آنها را به داشتن ویزاهای رنگ به رنگ تشویق می کند. آدم های جهان سوم، بیشترین طرفداران تیم های بزرگ اند.

تیم مورد علاقه من بازیکن خوش پوش، خوش چهره و یا حتی خوش آوازه ای ندارد. در هر بازی معمولی هم معمولاً آمار شوت توی چهارچوبش چندان با حریفش تفاوتی نمی کند. در هر بازی مسخره ای ممکن است شکست بخورد و هر غولی را ممکن است از پا در بیاورد و این مزیت بزرگ را برایم دارد که همیشه نگرانش باشم. وقتی در جام جهانی از اسپانیا شکست خورد غمگینش بودم. دلم می خواست برایش چیزی بخرم. دلم می خواست بغلش کنم و بگویم مهم نیست مرد. الان که مرور می کنم بردهایش را به خاطر نمی آورم، اما شکست هایش را از سال ۹۴ به حافظه دارم. در تیم های باشگاهی هم سال هاست طرفدار تیم نسبتا متوسطی به نام آرسنال هستم. تیمی که همیشه خوب است. و در هر بازی ممکن است ببرد و یا ببازد. هنوز این کیفیت محشر را از دست نداده. مثل آلمان همین سال ها. روزی که این تیم ها هم، برنده های از پیش مشخص کسالت آوری بشوند که نتوان نگرانشان بود، با آنها خداحافظی می کنم. البته هنوز سالهاست که طرفداری از سوئد، دانمارک و دست آخر انگلستان مرهم روحم شده است. تیم هایی که می بازند در عین آنکه می توانستند برنده هم باشند. این تعلیق بهترین چیزی است که می شود از رفتار پیچیده ای به اسم "طرفداری" نصیب برد. امیدوارم اسپانیا آنقدری خوب نباشد که بتوانم دوباره دلبسته اش شوم. مثل روزهای دوست داشتن والنسیا در برابر رئال و بارسا. مثل دوست داشتن بایرن مونیخ در برابر منچستر و میلان و مثل نفرت غیر قابل وصفم از چلسی!

+ به نبشته درآمده شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۱به گاه 0:38 به آه محسن اکبرزاده |

خدا لعنت کند کشندگان تو را و طرفداران شان را که ما هنوز در به در دریم و هنوز دیوار تنها تفسیر معتبر سوره کوثر است. سقط شدیم و نمی فهمیم، اینجا در رحم دنیا دفنمان کرده اند. اسمت هنوز پرده ی پلکم را آتش می زند. اسمت هنوز خیس می کند دلم را. اسمت هنوز اسم شب فراموشی است. وقتی به نام تو فکر می کنم، به چیز دیگری نمی اندیشم. اسمت را نمی برم تا بتوانم به شب فکر کنم و صورتی که برای وداع مالیده می شود به کف پای مادری، که در سطر های پیر تاریخ، هنوز جوان است. بی زارم از بی زاران از تو و مشتاقم به مستاقانت. باشد که شوق، دق الباب معرفتم باشد. بی معرفتم. سالی یک بار. سالی چندبار. نمی دانم. همیشگی بودن، همیشگی سوختن لیاقت می خواهد. از تو سیادت به من رسید، لیاقت برسان، مادرم که سراغ قبرت را ندارم.

+ به نبشته درآمده چهارشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۱به گاه 18:49 به آه محسن اکبرزاده |

هی بر می گردم به پشت سرم نگاه کنم چیزی نمی بینم. هی به روبرو؛ جز حدس و گمان چیزی نیست و این یعنی همه امکانات، ممکن و ناممکن اند هنوز. من و تویی که به اتاقم می آیی پیر ِ همین وضعیت تمام نشده هستیم. خطی نمی شناسیم یا خط پذیری مان مخدوش شده نمی دانم، اما این روزها بدجوری گرفتار خودم شده ام. تا به حال اینقدر به دست نیامدنی نبوده این دل. اینقدر لجوج. اینقدر گرفتار بقیه. گاهی رو بر می گردانم که سری هم به خودم زده باشم. خیلی کم است. خیلی کمتر دلم می خواهد این روند را معکوس کنم روزی. سری به دیگران بزنم و با خودم باشم. فعلن اتاقم را به خواست خودم آشفته تر می کنم. تنها جایی که هنوز شوقم می دهد و مضطربم می کند همین گل بازی با فرم ها و احجام و نوشتن و خواندن و یادگرفتن است. چرا ادای تخصص را دربیاورم؟ من نه معماری ام به مهندس ها برده و نه نوشتنم به نویسنده ها. چرا یکی به میخ و یکی به نعل. چرا دو رگ داشته باشم؟ منی که دورگه هستم، یک خون را در رگ های این اتاق می پاشم به صفحه های سرد مانیتورهاتان. از این به بعد این خانه بیشتر شبیه دلم می شود. همین چند مخاطب هر روزه از این دو قشر را هم بپرانم می توانم با پیژامه لم بدهم و نظریاتی صادر کنم که هر دو قشر را به تاسف وا بدارد. خب وا بدارد. والا!

این روز ها ذهن مغشوش و دل آزرده ام شبیه متنی است که در تصویر می بینید. پر از کلمات دوست داشتنی هستم که بی ارتباط به هم، جهانی پر جذبه ولی غیر قابل زیست را نشان می دهند. برای تو از معماری می نویسم تا آرام بگیرم.

+ به نبشته درآمده شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۹به گاه 2:40 به آه محسن اکبرزاده |

حوالی میدان فردوسی همیشه صفحاتی دوست داشتنی از زمان بر شیارهایی از مکان لغزیده اند که نمی توانم تصویرشان را در ذهنم با دلخوش کنکهای دیگری جا به جا کنم. شب های شیرین هتل هانی و طعم بلوغ و یا شکستن های متمادی ام در آپارتمان خیابان رامسر. خبر های خوب و خبر هایی تلخ. من سر خوشانه دور این میدان قدم زده ام. از صحنه فیلم برداری مهرجویی که با آن آینه بزرگ در دستم توی پیاده رو کنگره ی آجری جداره ی لاله زار را نشان می دادم تا عصبیت های بی پایانی که رمضان امسال بر من گذشت. در همه این اتفاق ها، جایی بود که مرا به کودکی ام برگرداند تا احساس کنم هیچ اتفاقی نیافتاده است، نه خوشی و نه غم. روز امتحان کارشناسی ارشد بین امتحان نظری صبح تا امتحان عملی عصر فرصت کوتاهی برای استراحت هست، فرصتی که مرا از حوالی پونک کشاند به فردوسی تا یک ساندویچ مغز و یک زبان را با قبولی سال قبلم معامله کنم. چربی ام بالا رفت و سر جلسه خوابیدم. با این حال در اولین فرصت باز خودم رساندم تا ساندویچ جگرش را امتحان کنم. دو برادر بور و مهربان ک هر کدام حدود 130 کیلویی وزن داشتند از پشت شیشه شفاف نشانت می دادند چطور لایه های زبان یا مفز را جدا می کنند و چطور تفت می دهند و چطور اظافات را آرایه می دهند تا زیبایی مکانیزم اشتهایت را برای سفارش بعدی آماده کند. من در این دکانی که چند ماه است تعطیل رها شده بهداشتی ترین و گواراترین ساندویچ-کثیف های عمرم را به نیش کشیده ام. اینجا جایی بوده برای من که در عین خوردن غذای خودت با لذت و شهوت به غذای بقیه نگاه کنی و متاثر باشی از محدودیت معده آدمیزاد. کاسب های دور و بر چیز زیادی از دلیل تعطیلی نمی دانند. مهرماه فکر می کردم به خاطر حرمت رمضان است اما امسال که بین پنل های همایش از چهارراه ولی عصر دیوانه وار و افسون زده خودم را رساندم و با در بسته مواجه شدم تمام مزیت های مکانی میدان فردوسی برایم نم کشید. من نمی توانم موبی دیک عزیز را به جای اغذیه فردوسی بنشانم. اساساٌ جیبم اجازه نمی دهد. دعا می کنم هر چه زودتر این بهشت ارزان فروشی غرفه گشوده و غلمان هایش دوباره دلبری طعم ها و عطرها را از سر بگیرند. آری دوستان! به امید آن روز!

+ به نبشته درآمده سه شنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۹به گاه 2:41 به آه محسن اکبرزاده |

 

این روزها ارتزاقم رفت و آمد بین ادبیات و معماری است. چیزی از آن را به این می فروشم و چیزی از این را به او عاریه می دهم. اصلن این بیماری همیشه ام بوده که متن را خانه ام می دانسته ام و خانه را به مثابه متن خوانده ام و نوشته ام. چشم تشبه داشتن به این دو منظر، چنان تباین را کمینه کرده که معماران را ادیب می پندارم و ادیبان را معمار. حالا شمایی که حالتان معقول تر از من می نماید قضاوت کنید تشابه و تمایز را در چهره های پیش روی. یکی جمال میرصادقی از بانیان داستان مدرن در ایران و دیگری داراب دیبا از بانیان معماری مدرن در ایران:

جمال میرصادقیداراب دیبا

 

+ به نبشته درآمده پنجشنبه ۶ آبان ۱۳۸۹به گاه 14:7 به آه محسن اکبرزاده |

مکاشفه در کودکی 

به اتاق می آیی

با زعفران لب ها و

عطر زردچوبه ی بیمارت

دهانم خیس

و درد

در شقیقه هام بیداری می کند.

 

نور

از در نیمه باز

روشن کرده

خز نرم شانه هایم را

سوزن سوزن

در جان پیر تو.

 

اسمم را نمی دانی

در عطر غمگینت

یازده سالگی

هزار ماهی تنهاست.

+ به نبشته درآمده پنجشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۹به گاه 12:47 به آه محسن اکبرزاده |

پنجره اتاق خوابم- شیراز

 

 

 

سیمای هرزگی در من تمام نشدنی است. امشب توانستم این چهره را بیرون بکشم و با خونسردی تمام تماشایش کنم. توانستم بفهمم گاهی بسیار دورتر از آنم که فکر می کنم. می توانم هیولایم را به اسمی که تو نمی دانی صدا بزنم و از او بخواهم که رفتارت کند. شکل بگیرد از آناتی از تو و تو را در زمان های خواستنی اش احضار کند. فانتزی توانستنی که درچشم خودآگاهم آشکارا به بازی تسلط ادامه می داد تا پیش برود و پشت بی زره و نحیف و آسیب دیده اش را نشان بدهد. ربطی به کودکی ندارد. من هرچه می کشم از فردایی است که نمی رسد. بی تابیم را تماشا می کنم در خونسردی وحشتناکی که مدت هاست در خودم سراغ نداشته ام. کشف تمنا در خود و تماشای رفتار تشنگی. مستندی از دیوی که در گلوی پنهانم تماشایش می کنم. این شب ها ماه افتاده وسط پنجره. نمی گذارد بخوابم. بیداری در تنهایی از هر زنی هوسناک تر است

+ به نبشته درآمده چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۹به گاه 4:0 به آه محسن اکبرزاده |

 

در هر اسمی سراغ از تنی می گیرم که در دست هام از دست داده ام. این سلاله ی خونین را پشت کدام قراضه ی سرقتی، توی کدام کیسه زباله بسوزانم؟ این طور که مثله مثله تمام می شوم از تو. از این شهر که سایه های کسی را از من دزدیده است. این ملافه ها را چطور از رختشویخانه بکشم بیرون؟ راس ساعت هشت که آدمهایی می آیند، بردارند، ببرند هر چه را از تفاله ی تو باقی گذاشته ام.

مرا به خانه بخواه. به دستگیره های برنجی و پشتی ترک برداشته ی صندلی آشپزخانه ات. به طاقچه ی کم نور حیاط خلوتی که تنهایم می گذاری. هر دوشنبه ی سرد. هر چهارشنبه سپیدی که قرص هایت را قایم می کنی تا بفهمانیم این طور باید باشم.

اطلسی های خشک و چند دفتر بدون خطت را از خانه پدری می کشم بیرون. عینکت را از آموزشگاه می گیرم و می گردم توی شهر، توی معبدی که تو هر گوشه ات را در کتابی به آشنایی امانت داده ای. از بین یادداشت ها،توی چهارراه ها و این حواس پرت شده به زیبایی منتشرت در پیکره هایی که پیاده روهایم را تغییر می دهند. با سایه های موکد و کمانی و شمارگانی که ضربدر می زنم کنار اسم ها،نشانی ها، شماره ها...

چقدر دروغ بگویم؟ برای تو چه فرقی می کند، چقدر مسافرت هست که تو باید بی خبر رفته باشی. چقدر بستگان دور و نزدیک که در مرگی ناگهانی به خاطر آورده می شوند تا تو از خاطره ی شهر گم شوی.

آرام،آرام. اینطور که تکه های تو را به خانه بر می گردانم. گل سرت را پیدا نمی کنم.یادم باشد روی سطح سفید پارچه طرحش را با انگشت جا بیاندازم: یک خالی ِ پروانه ای که توی ذهن تداعی خالی هایی باشد که این طور در دستهام، از دست هام، پشت فرمان این لکنته ای که به جان کندن خودش را به قرمزی ِ چراغی می رساند که اتوبوس های شهری، انبوهی از پیکره هایت را در ویترین متحرک پنجره هایشان به تماشا گذاشته اند:کلافه،فراموش شده، تمام شده...

نسخه ها را سوزاندم و شیشه های باقی مانده را توی بلور ماهی ها خالی می کنم. این چهارشنبه باید به بیمارستان بروم. به رختشویخانه ی ساعت هشت، تا پوست روشنت را به خانه برگردانم. کلماتی که از تو پیدا کرده ام در سطرهای مغشوش یک چمدان به ملافه ای فکر می کنند که آخرین قطره هایت را به خاطر می آورد. مرا به خانه بخواه. به خاطره ای که پیش از تو در دستهام، از دست داده ام.

 

+ به نبشته درآمده جمعه ۲۸ خرداد ۱۳۸۹به گاه 5:10 به آه محسن اکبرزاده |

 

صبح زود که می رسم می دانم کسی در شهر چشم انتظارم نیست. می دانم در این ساعت و ساعت های بعد، درِ خانه ای را سراغ ندارم که سراغ بگیرم. فکر می کنم خانه هرکس قلب کسانی است که دوستش دارند.فکر می کنم به خاصیت این جمله و حماقتی که در چنین لحظاتی آرامم می کند. سمت می گیرم به خیابان های آشناتر.پیاده پیدا می کنم نام هایی را که در غیابم حضور دارند،در ذهنم،در قلبم و در خاطره ی این روان نویس. در این خیابان تو را دیدم و در آن دیگری، دیگری را...گمانم را می کشانم به چشم ها و دهانهایی که در این شهر سراغ گرفته ام. به زیبایی لجام گسیخته ای که در پیکر از شکل افتاده این خیابان ها ویرانم می کند. زیبایی مغز استخوان زنان این شهر است. در هیچ شهری چنین به چرا نمی برم چشمها و چشمه های اشتهایم را. 24 متری،طالقانی،زیتون، کیان، کیانپارس...وحشم را بیدار می کنند. می پیچم به خیابانی که 8 سال جوانی ام را برگ به برگ در حافظه دارد. سالهای دبیرستان، سالهای خانه هنر...کتابفروشی محام...

خانه هنر اهواز

آن چه در تصویر مقابل در مقابل دارید هنرپرورترین ارض در جنوب جهان است.دوشنبه های شعر...سه شنبه های داستان...هرشنبه های قرارهای گاه به گاه و برنامه های بی بهانه یا که بهانه...

اینجا در این درگاهی نویسنده ها و شاعر هایی جلوس کرده اند، چای نوشیده اند، سیگار گیرانده اند و غیبت های بی پایان کرده اند که نامهاشان زینت تاقچه های شماست و انباری خانه من. از گلشیری و ایوبی و ابوتراب تا مستور و ربی و آذرپناه و روات زاده. از باباچاهی و چالنگی و هرمز تا بهمنی و خواجات و حلالی و اسکندری و مرادی...

از من تا من.

هنوز هم قرار همان است. دوشنبه های...سه شنبه های...هنوز چای و غیبت و غیاب.نمی توانستم بطالت ابدی این حیاط را تحمل کنم.چند سال آخر را جز به  کنجکاوی و حصول اطمینان از عدم تغیر پای در رکاب این ماجرا نگذاشته ام.هیچ کامیابی را در هیچ کسی سراغ ندارم جز آنکه این حیاط را ترک کرده باشد.این آدمها را. آدم های دفن. آدم های سنگ. آدم های راه های نرفته، پیله های نشکافته،بالهای نکشیده...دلم برای شما می سوزد. برای لبخندهای دوستانه و دلهایی که به هم می بندید. برای میهمان نوازی تان که هر غریبه ای را به صدر می نشانید تا نفری را به این فراموش خانه اظافه کنید. تبیعد کنید از خود به خود.مومیای زیبایی را بر پلکهای تابانتان دوست ندارم. این واماندگی و ماندگی...

بعضی تصویر ها را افشا کننده می دانم. نسبت های ژنتیکیِ آشکار کننده، هم مکانی ها و همزمانی هایی که ملکوت یک رابطه را عریان می کند.رو که از تصویر بالا بر می گردانید به سمت مقابل کوچه دری را در مقابل می بینید که آینده و روبروی خانه هنر اهواز است.دروازه ای که راه را بسته اما ردپای گریخته گانش را پنهان نکرده است. یاد مولوی می افتم بی اختیار که:

یکی تیشه بگیرید پی ریشه زندان

چو زندان بشکستید، همه شاه و امیرید.

 آینده خانه هنر

 

+ به نبشته درآمده پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۹به گاه 12:45 به آه محسن اکبرزاده |

کاشان

کاش کاشان

زنی برای سرودن بود

در عصر روزهای تعطیل...

+ به نبشته درآمده جمعه ۷ اسفند ۱۳۸۸به گاه 19:37 به آه محسن اکبرزاده |

 

 در شهرهای سرد نمی دانم چگونه با تو سخن بگویم. راههای کوتاه، درخت های بلند و ریزه های باران بر شیشه ها. می توانم تمام زمستان را به نام های فراموش شده بسپرم تا این اشباح از تصویر روبرو فاصله بگیرند. نمی خواهم نشانی هایی را که پاک کرده ام به خاطر بیاورم. عکس ها، شماره ها، اتفاق ها . . .

انتخاب تو؛ این سلطنت شیرین بر جانم را می پسندم. شاید سفیدی این چشم ها، سیاهی این چشم ها، خیرگی این چشم ها، پنهانی این چشم ها...

می دانم. می دانی. دارند زنده زنده سرم را می برند. خوشه خوشه آرزوهای خون گرفته را از سینه ام بیرون می کشند و من هنوز لبخند صبورم را دارم...

می دانی، می دانم که این آغاز، پایانی بر بی پایانی های (( من )) است. حالا مرا هم اندازه می کنند. حد می زنند و به سایه های کسی سنجاق می کنند که همسایه ی تو بوده است:

این طور هرسال هرسال تنها زیارت رفتن، این طور که تنها تنها بسمل شدن، این طور که بی مقدمه یا که مقدمه...

زیبایی ات دلداری می داد. نامهربانی ات دلبری می کند. مرا به بهشت مپسند. بگذار رضایت تو خانه ام باشد. این نشانی از چشم های حرام دور است. حرامم می کنند.مرا بیرون بکش. می خواهم بی سامانی را سامان دهم. پس نامم را بلند کن. تنها در دهان پنهان تو، ای جلالت مطلق، سکوت سرد...

 

+ به نبشته درآمده شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۸به گاه 1:20 به آه محسن اکبرزاده |

 

خانه کودکی هایم

خشایار.جنوبی ترین نقطه اهواز. محله ای کارگری؛ تن من است. تن کودکی هایم، همیشگی هایم. دیوارهای سرد و عبوس، و آرزوهایی که همیشه از خانه دور بوده اند. به احتساب قدم های این روزها، از این جا، از خانه 17 سال نخست زندگی ام تا اولین درخت تمام منطقه، قریب 15 دقیقه پیاده روی است از میان صافکاری ها و آهنگری ها و بساطی ها. حالا می فهمم تقوای گام های کودکی ام را که  زائر بود؛ هنوز هم درخت های تنک و تنها و تکیده را از جنگل ها و کویر ها بیشتر دوست دارم. همیشه  " کم"  عزیز بوده. عزیز خودم بودم. ماندم، مانده ام.

آنچه در ادامه می آید یادداشتی است که برای "کارگاه فهم خانه " فرهنگستان هنر در شهر کاشان تنظیم شده است.

 


بقیه
+ به نبشته درآمده یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸به گاه 1:39 به آه محسن اکبرزاده |

دلم برای خودم تنگ است

این را کادو می کنم برای خودم:

روزهای آبانم . . .

+ به نبشته درآمده پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۸به گاه 14:3 به آه محسن اکبرزاده |

می خواهم برگردم به مهربانی عصر در خانه کوچکت.به آشپزخانه با رنگ ها؛ زنده و گرم و اطلسی ها در گلدان.اطلسی ها را من آورده بودم. تو پیراهنت آبی با حاشیه های سپید، من کمی خسته ام. چای در صدای تو گرم است. خانه در چین دامنت دور می گیرد تا ماجرایی که مرا به آنجا کشانده اتفاق بیافتد. می دانی برای عصرهای دوشنبه برنامه دیگری ندارم.باز هم مرا به آنجا ببر. به پاییزی که در زیباییت جوان باشم و تارهای سپیدی که حلقه می کنی بین انگشتان. بگذار آن آواز دور را زمزمه کنم. بیرون پنجره چیزی نیست. برگردان حجر الاسود  سیاه دو مرواریدی که مرطوب و گرم پنهان می کنی. مرا به زیارت جوانی ات ببر. در پاییزی که در نام هامان امتداد عجیبی دارد. عجیب را تو گفتی. وقتی گلوله برف را به سایه ات کوبیدم. مرا به خیابانی ببر که نمی توانم نشانی خداحافظی را پیدا کنم. بیقرار مردمک هات در سواد مردمی که نمی فهمند چقدر خوشبختی است تو را در شلوغ ترین میدان شهر منتظر گذاشتن و از دور تماشا کردن اینکه دوست داشته شدن چقدر انسانی است؟! مرا به اضطرابت برگردان. بگذار کبودی عریان بازوهایم بهانه مهربانی ات باشد. به زخم هایم مدیونم، به سوزش بتادین، به قرص هایی که تلفظ شیرین تو را، مثل مدال افتخار به سینه سپیدشان دارند.مرا برگردان، به ماورای برهنگی، به ساعت های بی ساعت، روز های بی تقویم، بگذار اضطراب دست هات را مثل گنجشک ترس خورده ای به لب بگیرم.لبی که محرمانه ترین کلمه را در ترد و شیرین یک اتفاق به تو هدیه داد.هنوز به پلکهای بسته ات حسودی می کنم که آن دریای تاریک را پنهان می کنند. مرا برگردان، امروز هم مجروح بی مرهمی ها و بی رحمی های نبودن تو ام. با من به شریان های جانم بیا و ببین. از عشق دیرین رسته ام.دیگر تمام زنان زیبایند..

+ به نبشته درآمده چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸به گاه 3:6 به آه محسن اکبرزاده |

بت های ذهنی و خاطره ازلی 

لای کتاب هایم همه چیز پیدا می شود.پول،شماره تلفن،یادداشت،شعر،طرح...

و آنچه لای کتاب مانده معنا گرفته با آنچه لای کتاب مانده تر بوده و هر جامانده ای با کتابی که آن را بلعیده نسبتی دارد؛لابد!

حالا اگر این نقاشی ام( به بهانه ماژِیک نو خریدن و امتحان کردن) آشکار کند ازلیت تصویری را که در کتاب غروب های کودکی ام جامانده و این که جا می خورم همیشه از این همه اعترافات تکوینی،بی هوا می آیند و هواهایت را نشانت می دهند تا بفهمی برای آنچه هستی و جامانده ای در کتاب عادت هات دنبال بنیان های ایدئولوژیک و اثبات های سایکولوژیک نگردی...

ترسانم، از اعتراف بزرگ ترسانم، از سوتفاهم هایی که راه ها را تغییر می دهند و رگ ها را تنگ تر می کنند و منی که نمی فهمم،این طور،جامانده، در این کتاب قطور چه باید کرد...

آیا فرج دستی نیست که کتاب را باز می کند تا بتوانی خودت را به قدر یک تصویر تماشا کنی؟

+ به نبشته درآمده یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۸به گاه 12:46 به آه محسن اکبرزاده |