میراث قوم من ، درد کهنه ای هم دارد . مطب تعطیل است . پیاده بر می گردم . خوش نیستم . سمت می گیرم ، پل سفید ، که از قوس هایش کم نشده باشد . باران ِ آبان پوست خیابان را بیدار می کند . اینجا ، اهواز ، مهر را هم به آفتاب تابستان باج می دهد . پائیز از آبان نام من آغاز می شود و کوچه های دبستانم . امانیه ؛ جندی شاپور ؛ دبستان دکتر هوشیار…
15 سال پیش روز ثبت نام،کنجکاو همین کوچه بودم.آن روزها شروع جنگ بوسنی بود.امروز کدام جنگ تمام می شود ؟ کدام جنگ آغاز می گیرد؟ جنگ زاده و جنگ زده به تابلوی خیس مدرسه زل می زنم و در نیمه باز مانده اش. همهمه ی پشت دیوارها پشتم را می لرزاند .
خانه ها همان هایند . عبوس و بخشاینده . به ابروهای پیوسته کسی فکر می کنم و خنده ای که دیگر نیست.کدام خانه بود ؟ سلماز من کجاست ؟ چند مجتمع مسکونی زمخت چهره ی کوچه را لک انداخته اند . متراژ مناسب و جای مناسب تر، خانه های سالخورده را از سکنه خالی کرده . از خانه هایی که تخریب نشده اند چندتایی مانده با پنجره های شکسته و دالانی تاریک . حروف اسم کسی سالهای دبستانم را خط می اندازد. به دانشجوی معماری بودنم فکر می کنم و اینکه در سالهای بعد ، من خاطرات چند نفر را تخریب می کنم . خانه های امن کودکی هاشان را با برج های کج تعویض می کنم .
من که بیمار روزهای آبانم و خنده ای که نمی دانم کجاست و چه سهمی از هوا را نفس می کشد . می دانم باران پاییزه غمگینی ِ آبهاست و چهره ی شهر ها عوض می شود . قطراتی که بر گونه هایم ، از باران شورتر است . بغضم را پنهان می کنم . می دانم بی چتر در باران کسی به اشک هایم شک نمی برد . به آسمان نگاه می کنم و باران های همخون که تنم را خط می اندازند . ابرها ادامه ی پلکهایند و روز هایی که بر باران می بارم .