اینجا در کافه های دور
رنگ ها را
در فنجان ها زینت داده اند
فرشتگانی
که از تیغ
به رگ های تو نزدیک ترند.
درد
در فنجان ها
تبخیر می کند
نواحی بی باران را
بر گونه های تو
هر روز کافه های نیامد را
صدایم کن
در پشیمانی یک اتفاق
یک اتفاق
نمی افتد
بر می گردد
و سهم قهوه تو را
حساب می کند
روی تیزی تیغی که
در انتخاب رنگ
قرمز شد.