من کجای این صفحه تعهد داده ام که نشانی زیبایی را به تو بدهم؟ که رفته ای سکه هایت را فروخته ای و زاد و توشه ی سفر گرد کرده ای که بروی دنیا را سیاحت کنی. عزیز من، دنیا پر از سرمایه داران خطرناکی است که با سکه های امثال تو، روان نویس ِ معماران روان پریش ِ کج نهادی را پر می کنند که می توانند تجربه معماری دیروز، دانش مهندسی امروز و اشتیاق زندگی فردا را کف دست گرفته، مچاله کرده و به سطل زباله ای به نام فضاهای عمومی پرتاب کنند. هر حجم معماری سعی دارد تا سطحی از مواجه ی نیروها را نمایش دهد. در قامت کشیده اش، یا قوس های دلربایش، یا صفحات ناخوانایش، همیشه چیزی هست که تو را و همه را به چیزی بیش از آنچه پیشتر تجربه کرده ای برساند.

یک مرد پیدا بشود به من بگوید کدام دیوانه ای توانسته در یک سکانس شهری این همه زشتی و بی قوارگی را یکجا جمع کند. این همه تازه به دوران رسیدگی، این همه سرکشی ِ تو سری خورده را. ما، اینجا، در کنج عزلت طراحانه مان باید به نان خشک این کلمات قناعت کنیم تا مرغوب ترین تکنولوژی بتن در دست چلاق ترین بندگان خدا، سیب سرخی باشد که قاچ شده در بشقابی عصرانه به من تعارف می کنی. شاید هُرم این حماقت از شقیقه های وجدانم بیرون بزند