
رفته بودی به صید نهنگ. چوب را می چرخاندی توی آب و سعی می کردی در فاصله ی موجها طرحی از صورتش را نقاشی کنی. صدایت می زنند. بخار چای لب ها را مرطوب می کند. فکر می کنی شن ها از کجای کفش ها وارد می شوند. به اندازه یک دانه شن کنج چشمهات رطوبتی مانده که بخار منظره را بیشتر می کند. وقت برای آتش زیاد است. کسی بی اجازه دوربینت را روشن می کند. لبخند می زنی. توی قاب دیگران می مانی تا ذهن بتواند به صندلی خالی ِ گرمی فکر کند که تنها دو دقیقه است سنگینی او را به خاطر نمی آورد. نمی آوری. سینی را بر می گردانی توی آشپزخانه. از توی حیاط خلوت می روی به اتاق مادر. از راهرو حمام به پله ها که نور ِ کج عصر را لای نرده ها تکه تکه کرده اند. حواست به سایه ها می رود. به آدم های سایه. توی اتاقت معطل نمی کنی. چیزی می پوشی و قبل از اینکه دیگران صدای ماشینت را حدس بزنند خانه را به دیگرانش می سپری. توی بازارچه، ردیف مغازه ها و چشمهات تا منار مسجد جامع مه گرفته است. خودت را به ترمینال می رسانی و به التهاب دستهات فکر می کنی. مثل وقتی دنده های زن را حس می کردی، فشار می دادی و داد می زدی. کبودی مثل رطوبت زیر پلکت صورتش را پر کرده بود. بیرون زده بودی و باد توانسته بود گرمای سینه ات را به رخت بکشد. گر گرفته میان درختان گم شدی. بین عکس ها که می گردی پیدایش نمی کنی. تنها توی یک عکس خم شده تکه چوبی را از روی زمین بردارد. بچه ها کنار آتشند و تو نیم رخ به طرح مات اندام او خیره مانده ای. چوب را توی دست نگرفته بوده. چوب را توی دست گرفته بودی و سعی کرده بودی طرحی از صورتش را به موج ها بسپاری. به ترمینال نمی رسی. کج می کنی سمت جاده تهران. پایت را روی پدال فشار می دهی و گرمای آسفالت را از ساقهات می رسانی به گر گرفته ی لب هات. مثل وقتی که در طوبت چای، گرم گرم گرم اند.