سطل را که خالی می کنم نمی دانم این کاغذها تاریخ کدام تولد را، کدام پریشانی را بر پیشانی دارند. از شمایل پشت صفحه معلوم است عمر نگارشش به چند ماه قبل بر می گردد. کدام صبح ِ بی حوصلگی؟ کدام عصر ماندگی؟ کدام بی خوابی؟ نمی دانم. شعر شده همان رفیق قدیمی که آنقدر زندگی هامان فاصله گرفته از هم، که شوقی را در هم بر نمی انگیزیم. تماسی و سراغی هم اگر هست با رودربایستی از سر می گذرانیم و ندیدن هم را خوش تر داریم. صادقانه باید گفت که دیگر تقلایی برای سرودن ندارم و دوستان شاعر بهتر می دانند این یعنی چه. به وقت نوشتن نیز تعهد و سخت گیری بر قلم روا نمی دارم. همان کوته بینی و هرزه پسندی که امروز دامن گیر من است در نوشتنم هم حضور دارد. سطل خاکروبه را خالی می کنم. شعر را اینجا رو نویسی می کنم و باز به همان سطل بر می گردانم:

 

به من

که می ترسم به تو دست بزنم

و بلوط این گلو

در خیسی صدا

جوانه های مرده ای دارد.

از پنجره نشانم می دهی

کوهی

در سینه ام آب می شود

صدای تو         در عصری از خداحافظی

مردمک هایم را

در ازدحام یک بدرقه

گم کرده ام

من که می ترسم

به چشم های خودم

سلام کنم

 

+ به نبشته درآمده شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۰به گاه 11:33 به آه محسن اکبرزاده |