تابستان گذشته خود را ...
من هیچوقت ِ هیچوقت پرنده ها را نمی زدم. ولی مرتضی، هم گنجشک می زد هم سار. یک بار هم جوجه یک کلاغ را نشانه رفته بود ولی درخت کاج خانه معمار آنقدر بلند بود که سنگ مرتضی به آن نرسید. اصلاً سنگ هیچکس نمی رسید، حتی اسماعیل برادر مرتضی که خودش تیر و کمان ساختن را به ما یاد داده بود. همان شب آخری که فردایش قرار بود برای سربازی به شیراز برود.
من و مرتضی تمام فصل های سال را با هم بودیم. چه روزهای مدرسه، چه تابستان ها که از اول صبح توی محل چرخ می زدیم، بستنی می خوردیم و ظرف بستنی مان را می گذاشتیم کنار دیوار و سعی می کردیم از آن دست پیاده رو با تیرکمان ظرف بستنی همدیگر را بزنیم.هرکس ظرف بستنی اش با سنگ سوراخ می شد باید پول بستنی فردا را از جیب خودش حساب می کرد. مرتضی بیش تر برنده می شد و من مجبور بودم همه ی پول توجیبی هایم را بابت بستنی بدهم. ولی ناراحت نبودم چون مرتضی بهترین دوستم بود، و در ضمن چون پدر مرتضی که کارگر معدن بود به تازگی بازنشست شده بود، مرتضی پول توجیبی زیادی از مادرش نمی گرفت. می دانستم وضع مالی شان چندان خوب نیست، اما هیچوقت ِ هیچوقت فکر نمی کردم به خاطر کرایه خانه مجبور شوند از محله ما بروند. هیچوقت ِ هیچوقت فکرش را نمی کردم یک صبح سه شنبه مرتضی به من بگوید که صاحب خانه مشتری ای پیدا کرده که می تواند کرایه خانه بیشتری بدهد و آن ها مجبورند به خانه مادربزرگ مرتضی که محله شان در طرف دیگر شهر است، اسباب کشی بکنند.
عصر همان روز آقا مظفر، پدر مرتضی، با یک کامیون آمد و همه چیز را ریخت پشت کامیون. من سعی نکردم به آن ها کمک کنم. دوست نداشتم خودم با دست های خودم آن همه خاطرات را بگذارم پشت یک کامیون خاکستری بزرگ که قرار است تنها دوستم را با خودش ببرد. آن ها با عجله همه چیز را می گذاشتند پشت کامیون. بعضی از همسایه ها هم کمک شان می کردند. پدرم هم که همان موقع از سر کار آمده بود و می شد خستگی را توی چشم هایش دید، کیفش را به دست من داد و آستین هایش را برای کمک بالا زد. همه ی مردهای محل با لبخند کمک می کردند و همه ی زن های محل با لبخند و دعای خیر بدرقه شان می کردند. مرتضی که پشت کامیون سوار شد و نشست روی وسایل شان من دیگر گریه ام گرفته بود.مرتضی هم برای این که ناراحتی اش را به روی خودش نیاورد صورتش را به سمت دیگری گرفته بود. وقتی کامیون از پیچ کوچه می گذشت من با چشم های خیس به چشم های مرتضی نگاه می کردم که با حسرت زل زده بود به نوک درخت خانه معمار که هیچوقت ِ هیچوقت سنگ هیچکس به آن نمی رسید. غروب بود و گنجشک ها و سارهای محل ما، با آرامش در بین درخت ها آواز می خواندند. من این آواز شاد را دوست نداشتم.
روزهای خوبی نبود. دیگر تابستان هم ته کشیده بود و من که برعکس هر سال که با مرتضی کلی برای مدرسه نقشه می کشیدیم و روز شماری می کردیم حوصله هیچ چیزی را نداشتم. زل می زدم به تقویم دیواری و این که بادها چگونه نوبت روزهای هفته را تغییر می دهند. در روزهای آخر شهریور بادهای پاییزی کم کم توی محلات و خیابان های شهر سرک می کشیدند. من اولین شان را وقتی دیدم که داشت از لا به لای شاخه های درخت نارنگی همسایه، دذدکی توی حیاط خانه ما سرک می کشید. درخت خانه همسایه ای که هنوز به نبودنشان عادت نکرده بودم. درختی که میوه هایش را به زنگ های تفریح ما هدیه می داد. وقتی من و مرتضی با لذت طعم ترش و شیرین نارنگی ای که صبح مادر مرتضی چیده بود را زیر زبان مزه مزه می کردیم.
باد پاییزی به جز چند برگ زردی که مثل بقیه بادها با خود داشت، یک کلاه حصیری را هم با خودش به حیاط ما آورد، و البته صدای خنده ی پسر بچه ای که بلند داد می زد: (( بابا کلاهت! بابا کلاهت! ))
چند لحظه بعد صدای در آمد. می دانستم که بادها در نزده وارد می شوند. رفتم دم در. پشت در مردی ایستاده بود با سبیلی کوتاه و لبخندی آرام. عینک بزرگی داشت.مثل همان ها که پدر موقع خواندن دیوان حافظ به چشم می زد. یک پیراهن آبی روشن به تن داشت و در دست هاش یک کتابچه کوچک بود. یکهو صدایش را شنیدم که می گفت: (( آقا پسر حواست کجاست؟)) گفتم : (( بله ! شما؟ با کی کار دارین؟)) . از صدایم معلوم بود که هول شده بودم. با لبخند گفت: (( عرض کردم ارسطو هستم. همسایه جدید شما، تازه آمده ایم به این محل. راستش را بخواهید باد کلاهم را انداخته توی حیاط شما اگر . . .)) دیگر امان ندادم حرفی بزند،جست زدم توی حیاط و کلاه را آوردم دم در. کلاه را که از دستم گرفت و خواست روی سرش بگذارد متوجه شدم کم مو است. تشکر کرد و رفت. در را که بستم دوان دوان رفتم کنار دیوار مشترک خانه های مان. صدای خنده پسربچه باز شنیده می شد، و البته صدای مردی که خانه بهترین دوستم را اشغال کرده بود. همان کسی که کرایه ی بیشتری به صاحب خانه می داد. همان کسی که آنقدر بی سر و صدا و دذدکی مثل یک باد پاییزی بدجنس اسباب کشی کرده بود که من اصلاً نفهمیده بودم. همان کسی که حالا همه ی نارنگی های ما را تصاحب کرده بود. همان کسی که همه ی گنجشک ها و سارهای محل، برای آمدنش لا به لای شاخه ها جشن گرفته بودند و این خوشحالی حتی تا نوک درخت خانه معمار هم رسیده بود! جایی که من و مرتضی فکر می کردیم هیچ چیزی به آنجا نمی رسد.
از فردا کارم شده بود اینکه زاغ سیاه آقای ارسطو را چوب بزنم. چون دیوار بین حیاط خانه های مان خیلی بلند نبود صدای آن ها را به وضوح می شنیدم. پسر بچه را هیچوقت ِ هیچوقت توی کوچه نمی دیدم. دلم می خواست حسابم را با او تسویه کنم. دلم می خواست توی صف نانوایی نوبتش را بگیرم یا موقع بازی با بچه ها به او تنه بزنم یا اصلاً او را بازی ندهم. اما فقط آقای ارسطو را می دیدم.همه ی خرید خانه را هم خودش انجام می داد. انگار کاری نداشت. لابد پسرش از آن بچه های لوس و پولداری بود که پدر پولدارشان لازم ندارد مثل بقیه مردهای محله زحمت بکشد. اما اگر آنقدر پول دار بود چرا به محله معمولی مثل محله ما آمده بود؟ جواب این سوال و سوال های دیگر باعث شده بود با دقت به همه چیزشان توجه کنم و هرچه بیشتر تلاش می کردم کم تر چیزی دستگیرم می شد. ولی فهمیده بودم که تمام بعد از ظهر پسر آقای ارسطو که حالا می دانستم اسمش سروش است، فقط و فقط نقاشی می کند و آقای ارسطو هم به مطالعه و یا رسیدگی به قناری اش مشغول است. یک قناری که صدایش از همان اول صبح تا دم غروب تمام حیاط خانه ی ما را اشغال کرده بود.آخ مرتضی کجایی که با تیرکمانت انتقامت را از این آقای ارسطو بگیری. آرامش نداشتم. کارم شده بود اینکه از صبح بنشینم پای دیوار و برای اینکه مادرم شک نکند یک توپ پلاستیکی کم باد شده را به عنوان هدف بگذارم گوشه حیاط و با تیرکمان آن را نشانه بگیرم. منتظر بودم. همیشه ی همیشه منتظر بودم تا راهی پیدا کنم و انتقام مرتضی را از آقای ارسطو بگیرم و شاید با این کار دوستی ام را به مرتضی، به خودم و به همه ی پرنده ها ی محله اثبات کنم. انتظاری که چندان هم طولانی نشد.
صدای سروش بود. گفت: (( بابا چرا این قناری را آزاد نمی کنی ؟ گناه داره آخه!)) بعد با کمی مکث صدای آقای ارسطو آمد که گفت : (( پسرم بهش عادت کردم.دوستش دارم.شکلشو،صداشو...)) سروش گفت: (( ولی بابا گناه داره بیچاره! نمیشه من یه نقاشی براتون بکشم ازش، شما اینو ول کنین بره؟)) آقای ارسطو گفت: (( عزیزم پس صداش چی میشه ؟ صدای به این قشنگی!)) سروش گفت:(( یعنی صدای من قشنگ نیست؟)) آقای ارسطو با خنده گفت:(( چرا عزیزم! چرا پسرم! باشه، قبول، تو بکش منم قول می دم بدمش دست خودت پروازش بدی .))
آخ مرتضی کجایی ببینی اینا دارن چی میگن؟ اگه الان اینجا بودی با یه ریگ قدر یه نخود حالیشون می کردی پرنده گناه داره یعنی چی ؟! . همان طور نشسته بودم و با سنگ های باغچه توپ را آش و لاش تر می کردم . از بس توی این چند روزه زده بودمش یک جای سالم هم برایش نمانده بود . دلم می خواست به جای توپ پلاستیکی این سروش نامرد را بزنم . از عصبانیت یک ریگ درشت گذاشتم توی تیرکمانم و کشیدم ولی با شنیدن صدای سروش دست نگه داشتم. می گفت بابا تموم شد.آقای ارسطو گفت: (( چه قدر ناز شده! از خود قناری هم قشنگتره! بیا! بیا ببرمت پیش قفس پرش بدی بره!))
بلند شدم و چند قدمی از دیوار فاصله گرفتم. نمی دانستم قصدم چیست. صدای در فلزی قفس با صدای خنده سروش و صدای پرزدن یک پرنده کوچک زرد و لعنتی که حالا آمده بود و نشسته بود روی تنها یادگار مرتضی! امانش ندادم. کش لاستیکی تیرکمان را تا جایی که کشیده می شد کشیدم. هیچوقت این قدر قوی نکشیده بودمش. پرهای زرد قناری را از لای دو شاخه تیرکمانی که اسماعیل خودش از همین درخت نارنگی برای ما جدا کرده بود به راحتی می دیدم. کش را که رها کردم لحظه ای نگذشت که صدای جیغ سروش با پرهایی که توی هوا پراکنده شده بودند ترکیب شد. دیگه صدای آقای ارسطو برایم واضح نبود. فقط می شنیدم که سراسیمه وارد کوچه شد. فکر کرده بود کسی از توی کوچه این کار را کرده، فکر کرده بود کسی این کار را کرده و فرار کرده چون کسی را ندیده بود. ترسیده بودم. بیشتر از وقتی که ریاضی را تجدید شده بودم، بیشتر از وقتی که با توپ زدم وسط شونه ی تخم مرغ آقای رضوی خادم مسجد محله، بیشتر از همه وقت ها. دویدم داخل خانه. از راهرو و پذیرایی و آشپزخونه به سرعت گذشتم و خودم ر رساندم به اتاق آخری. وارد اتاق که شدم مادرم با چادرنماز نشسته بود پای رحل قرآن. من را که دید گفت:(( چته مادر؟)) گفتم:(( هیچی به خدا ، هیچی!)) برگشتم توی پذیرایی و تلویزیون را روشن کردم. سیم آنتن قطع شده بود و فقط برفک نشان می داد. ولی من بدون این که جم بخورم زل زده بودم به برفهایی که می توانستند جنازه ی خونین یک پرنده زرد کوچک را بپوشانند.
بعد از چند روز که توی کوچه آفتابی نشده بودم، مجبور شدم صبح زود با مادرم بروم بیرون. اول مهر بود. ولی برعکس همیشه، ولی برعکس همه، من هیچ اشتیاقی نداشتم. وقتی مادرم در خانه را بست، در خانه آقای ارسطو باز شد، و من پسری را دیدم که چند گیره فلزی بزرگ مثل یک قفس دور هر دو پایش هست که نمی گذارد راحت راه برود، و بعد آقای ارسطو را دیدم که با دیدن ما شروع کرد به احوالپرسی با مادرم و دستش را هم روی شانه من گذاشت. احساس خفگی می کردم.احساس می کردم آقای ارسطو می تواند سرم را با یک حرکت دست مثل سر یک قناری از تنم جدا کند. زل زده بودم به سروش که با آن چشم های آرام و پیراهن روشن مثل قناری ایی بود که توی قفس آن گیره ها و تسمه های فلزی که به پاهاش بسته شده بود، اسیر بود. به هر حال جدا شدیم. سروش از من کوچکتر بود پس مطمئن بودم که با هم همکلاسی نمی شویم. این تنها فکری بود که به من آرامش می داد تا بتوانم همه چیز را فراموش کنم. بعد از مراسم شروع سال تحصیلی به سمت کلاس تازه رفتم. بعضی از بچه های پارسال هم بودند. ولی نبودن مرتضی معنی همه چیز را از بین برده بود. چند دقیقه ای که گذشت معلم جدید وارد کلاس شد. مردی با پیراهن آبی روشن و لبخندی آرام، سبیلی کوتاه و عینکی بزرگ که شبیه عینک پدرم بود وقتی که دیوان حافظ می خواند. بدون این که خودش را معرفی کند با یک تکه گچ روی تخته نوشت: (( موضوع انشا: تابستان گذشته خود را چگونه گذراندید ؟))