بگو برگردد
زنجیر طلایی ساعت را به او خواهم داد
و یازدهمین شب اردیبهشت را
*
بر شقیقه اش از ذرت
ماهی ممنوع
صدای سوت های قطار است
در ایستگاه بعد
نامه ها از پیرهن سرخ زن پیاده می شوند
و نور فانوس های میدان شهرداری
کودکان چرکپا را
به تردید می اندازد
بگو برگردد
*
من از سوال تو می ترسم
اگر این افرا
مکالمه باد ساعت ۵ را باور نمی کند
پس دسته ورق های بازی را نشان بده
و یک بوسه را
از چیدمان میز انتخاب کن
از پشت ماه سه شنبه
پرده های اطلس اتاق تو
دریدنی تر است
*
ملافه های قدیمی
پرستار های جوان را مردد می کند
همه انگور های تصویر روبرو از آن تو
تنها بگذار
آخرین خوشه میلادت را
از عطر بناگوشت جدا کنم
*
در تاویل اتاق های ژرف
پرندگان برنزی بی طاقت شدند
و سپیدی جذب موی تو شد.
"خورشید رو به خاموشی است"
این جمله پیش از آنکه آغازی بر یک داستان باشد پایانی بر یک اسطوره است.ازلیتی جانبخش که شک در وجودش، اطمینان عدم را در ذهن تاریخی انسان بیدار می کند.
و این برانگیختگی منطقی است که با تمام پیرامون شخصیت ها مواجه است.داستان، داستان از دست دادن کهن الگوهایی است که به ادراک و رویای ما از جهان، واقعیت می بخشند. اما آنچه در این نظام متلاشی شدن و نیست شدن، امتداد هستی را رقم می زند و تکیه گاهی نو به اهرم ذهن انسان می بخشد،صنعت،ماشین،تکنولوژی و در یک کلام نبوغ ذاتی انسان است. تنها اسطوره ای که در ذهن ما مرور می شود و این ویژگی ها را بازتاب می دهد، تراژدی ایکاروس است. داستان از این قرار است که با رو به خاموشی رفتن خورشید عده ای با یک کشتی فضایی برای کشف و حل ماجرا به سمت خورشید نیمه افروخته صفر می کنند، و اشاره ی ظریفی وجود دارد که آنها دومین گروهی هستند که برای این ماموریت اعزام شده اند.از گروه اول خبری در دست نیست.در طول مسیر بر اساس منطق داستان،خطراتی سفینه را تهدید می کند.خطراتی که باعث می شوند عده ای از مسافران پایانی دیگرگون از رویاهای خود داشته باشند. مانند ایکاروس های جوان که با لباس فضایی در برابر خورشید مرگزای تبدیل به ذره هایی از غبار می شوند.مرور می کنیم تصویر مرگ کاپیتان مشرقی تبار را. وقتی با چشمهایی گشوده از اگاهی و عصب، بر سطح طلایی سفینه، چشم در چشم خورشید،ذوب شدن خود را تماشا می کرد.سفر و ادامه قربانی می خواهد، وهر بار یونسی هست که در کام تاریک نور فرو غلتد تا انسان در برابر خدای طبیعت مقهور نباشد.در این ستیز، ارابه جنگی انسان،طراحی اعجاب آور سفینه ای است که می تواند بیشترین حد تابش خورشید را بازتاب کند و در پس سپر زرین خود، بهشتی آرام را به جا می گذارد با باغچه هایی سبز و حوضچه هایی سرد.تصویری که از پشت و فاصله ی زیاد از سفینه ارائه می شود لکه ی تاریکی را بر رخ خورشید به رخ می کشد.تکنولوژی ! لکه ای که انسان را نجات می بخشد.لکه ای که حالا در عدم حضور طبیعت و در ستیز با آن آرامبخش و زندگی بخش ِ آدمی است.سفر به ورطه های باریک خود رسیده است.در مواجهه با بخش های مخروب سفینه قبلی ما باعچه هایی آباد و سبز بر خورد می کنند که سندی بر حضور دیگری است.اما این دیگری کیست؟بازمانده قبلی؟ایکاروسی که در برابر قدرت نابودگر و قدسی خورشید تسلیم می شود.مسلمان ِ خورشید می شود و به عبودیت او روی می آورد.از جنس مرگ و نور باید شده باشد تا بتواند به زیست مرگبار خود ادامه دهد. وبی شک نمی تواند تحفه ای جز همان مرگ را برای نو آمدگان در پی داشته باشد.حالا خورشید که قدرت عبور از سطح زرین تکنولوژی انسانی را ندارد، سپر انسانی را دور می زند.حالا ایادی نور در پی شکار انسان بر آمده اند. و اولین قربانی زنی مشرقی است که نماد زایندگی و مادرانگی جمع است.آنگاه که لکه های خون بر انگشتانش گره می زنند، انگشتانی که آخرین پناهگاه، آخرین سبزینه ی به جای مانده از ویرانی های بسیار است.تمهید ایکاروس های جوان قاتل خورشید پرست را هم به کام نیستی می کشاند حالا آن لحظه ی ازلی فرارسیده است.حالا صنعت انسانی در برابر اسطوره قدسی قد کشیده است. ونه مانند او با مرگ بلکه با زندگی به ستیز او می رود.انفجار آخر باززایی خورشید است.پس گرفتن نور از دهان نور.حالا جوانه های نورند که بر سطح نقره ای و یخ بسته زمین می وزند و این روشنایی آغازی بر خدایی انسان است.پیروزی ات مبارک ایکاروس.

جمعه
با تنت در مجادله است
سپیدی اغواگر پیرهن
که راه راه
راه می بندد رگان تو را
تنیده در حوالی عصر
که دانه دانه
دانه می گیری
نخ تسبیحات انار را
حالا سپید و سرخ
دور می گیرد
نبض ساعت جمعه
به خون نشسته
بر بند رخت ها.